شهدای روحانی
شهید اصغر عسگری فرزند عبداله چهارم آذرماه سال یکهزارو سیصدو چهل و سه در روستای سولقان به دنیا آمد و در تاریخ 62/8/12 در اثر جبهه نبرد با دشمن به فیض رفیع شهادت نائل آمد.

سخنی با مادر شهید: اصغر بچه ای بسیار با اخلاق، خوب، آرام و ساکت بود مردم همه با روحیات عرفانی او آشنا هستند اواهل نماز روزه و دین بود درسال دو ماه روزه میگرفت وقتی نماز میخواند انسان به او حسرت می خورد تمام وجودش با خدا بود چقدر زیبا با خداوند گفتگو میکرد همیشه شب که میشد میرفت زیر زمین و شروع به نماز میکرد با خدا صحبت میکرد ناله میکرد دعا میکرد که شیهد شود چند روز بود که بسیار ناراحت بود گفتم چه شده گفت یک درخواستی از خداوند دارم که آن را اداء نمیکند تو برای من دعاکن دعا کردم سفر نذر کردم بعد از مدتی به آرزوی همیشگی خود رسید شهید شد او بسیار ساده و بی آلایش زندگی میکرد غذای بسیار خوب نمی‌خورد لباس بسیار نو نمی‌پوشید ساده بود ولی تمیز، از اول جنگ مرتب جبهه میرفت خودش می دانست که شهید می شود ولی عجله داشت شهید شده بود ما خبر نداشتیم خواب دیدم ساعت 10 الی12 بود صدای قرآن می آید صدا بسیار بلند بود گوش فلک را کر میکرد بیدار شدم که صدا درون خانه است هرچه گشتم اثری ندیدم با خودم استغفار می گفتم بعدها متوجه شدم که در همان اوقات بچه ام شهید شده است شب بعد خواب دیدم تابوتی مشکی آوردند در خانه سر تابوت را بلند کردم دیدم خالی است بعدتابوت پر کشید به طرف آسمان همیشه می گفت 1300 سال است که مردم عاشورا را سینه میزنند میگویند امام حسین(ع) ای کاش ما بودیم و شما را یاری میکردیم خداوند نیز برای امتحان آنان موقعیت را آماده کرد، مواظب باشید که جا نمانید. گاهی اوقات که حال خوشی داشت شعر هم میگفت یکی از آنها را نوشته ام:

دلم سرچشمه جام حسین است عروج ما از نام حسین است

اگر جراح قلبم را شکافد درون لوح دل نام حسین است

سخنی با پدر شهید: اصغر، اصلاً جای خالی او را در زندگی پیدا نمیکنم، هیچ کدام به گرد پای او نمی‌رسند او یک چیز دیگر بود او همیشه می گفت وقتی که انسان میخواهد کاری را انجام دهد باید برای رضای خداوند باشد همیشه میگفت دنیا هنوز امام را نشناخته بعداً او را خواهند شناخت دفعه اول که میخواست جبهه برود بسیار کوچک بود قبولش نمیکردند او بعنوان جوشکار رفت از جبهه که برمیگشت من شب که بنلد میشدم می دیدم که او نیست خانه را نگاه میکردم می دیدم یک شمع روشن کرده و نماز شب می خواند همیشه روزه بود بار آخر که میخواست برود وقتی به خانه آمدم دیدم که تمام وسایل او در خانه است چون قبلاً دو اطاق تهیه کرده بود با مقداری وسایل خانه گفتم اینها چیست گفتند که اصغر آنها را آورده می خواهد برود جبهه وقتی که رفت یکی از شهداء را دیدم او گفت اصغر این بار شهید می شود بعد از 10 سال جنازه او را آوردن شاید غیرباور باشد روی سینه او همان جایی که تیر خورده بود کاملاً لباسش وجود داشت سالم بود با دو چشم خودم دیدم که سالم و سلامت بود به صورتی که فکر میکردم خون یک ماه پیش روی لباسهای او ریخته شده.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده