اگر شهيد شده مباركش باشه در راه خدا شهيد شده.
ديدم شهيد داود سرش رو گذاشته روي قبرش دراز كشيده بود تا منو ديد گفت سلام مادر برام دعا كن





خاطراتی شیرین از شهید والامقام داود جریده از زبان مادرش



نام شهيد: داود جريده                                  

نام پدر: يوسف رضا

محل تولد: تهران                           

تاريخ تولد: 1342

مدرك تحصيلي: سيكل                                 

شغل شهيد: سپاه                                        

تاريخ شهادت:       02/07/1359                            

           

عنوان خاطره: خاطره‌اي از مادر شهيد

يك شب كه برادر كوچك شهيد به نام مصطفي مريض بود يك دفعه خواب ديدم كه پسرم داود از پله‌ها آمد بالا گفت مامان مصطفي چش شده گفتم مريض شده پسرم گفت نترس مادر اون به زودي خوب مي‌شه بعد گفت يه ماشين اسباب بازي برايش آوردم ناراحت نباش اين بچه به زودي خوب مي‌شه بعد همان شدوقتي ساعت 4 صبح بچه از خواب بيدار شد ديدم كه حالش خوب شده و ديگر احتياج به دكتر نداره .

خاطره‌اي ديگر از مادر شهيد:

يك شب پسرم مصطفي پسر كوچكي سر درس خواندن با بنده مادر شهيد دعوا مي‌كرد بعد شب خواب ديدم داود آمد به خوابم گفت مامان مصطفي كو كجاست گفتم مصطفي رفته بيرون منزل نيست. داود گفت مامان اگه آمد خانه بگو باشه من كارش دارم از خانه بيرون نره كه بعد يك دفعه از خواب بيدار شدم و ديدم كه خواب ديده بودم.

يك شب خواب ديدم كه رفته‌ام بهشت زهرا رفته بودم به شهيد سري بزنم بعد ديدم شهيد داود سرش رو گذاشته  روي قبرش دراز كشيده بود تا منو ديد گفت سلام مادر برام دعا كن گفت مامان مي‌دوني كجاي تنم تير خورده است گفتم نه بعد پيراهنش رو بالا زده و جاي تير خوردنش روبهم نشان داد گفت ببين مامان اينجاي تنم تير خورده ولي ناراحت نباش ديگر جايش خوب شده است.

شهيد از شهداي اول جنگ بود يك روز همه فاميل و دوستان رفته بودند به پزشكي قانوني جهت شناسايي شهيد بعد ساعت 1نيمه شب بود كه من خوابيده بودم بعد ديديم در منزل را مي‌زدند ديدم برادرم با خواهرزاده‌ام مي‌باشند گفتم چي شده خبر داود را آورده‌ايد گفتند بيا بريم خونه ما (پسرخواهرم) به نام حميد محمدي بعد ما رفتيم خانه آنها بعد ديديم همه نشسته‌اند گريه و زاري مي‌كنند و بهم مي‌گويند كه چطور به مادرش يعني بنده اطلاع بدهند كه داود شهيد شده بعد وقتي من وارد منزل شدم برادرانم همه نشسته بودند گفتم اصلاً ناراحت نباشيد بچه من كه از علي اكبر امام حسين (ع) كه بالاتر نبوده اگر شهيد شده مباركش باشه در راه خدا شهيد شده.


يك دفعه آن زماني كه رفته بود به جبهه و ديگر ما از داود خبري نداشته بوديم من خيلي ناراحت بودم و رفتم به مسجد گفتم خدايا اگر اين بچه شهيد شده به زودي به ما خبرش را بده چون كه همه ناراحت مي‌باشند مخصوصاً پدر شهيد همين كه من از مسجد آمدم شب خوابيدم و در خواب ديدم كه يك دسته سينه زني خيلي بزرگ دارند مي‌آيند بعد يك پرچم بزرگ هم جلوي دسته كشيده‌اند و داود جلوي دسته سينه زني قرار داشت و پرچم دست داود بود صبح كه بلند شدم با خودم گفتم كه امروز خبر شهادت داود را مي‌آورند و همان هم شد همان روز خبر شهادت داود را آوردند چون كه شهيد خيلي به دسته سينه زني علاقه داشت.
منبع: مرکزاسنادبنیادشهیدوامورایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده