شهدای سوم مهر
شهید محمد رضا سماوات یکم مهرماه سال یکهزارو سیصدو سی و هشت در شهر تهران متولد شد و در سوم مهرماه سال 59 به فیض شهادت نائل آمد.

مادر شهیداز فرزندش چنین نقل مکند:

خاطره ای از گذشت و مهربانی:

محمدرضا دو تا دوست داشت که با هم خیلی مهربان و صمیمی بودند آنها را به خانه میآورد و میگفتند و میخندیدند و میشنیدند و خیلی با هم اخت بودند توی حیاط میرفتند و با هم در زیر سایه درخت مو مینشستند و انگور میخوردند.

یکروز همانطور که با هم توی حیاط بودند محمد صدا زد خاله بیا پایین پرسیدم محمدجان چرا پهلوی دوستانت به من خاله میگویی گفت: سیس، سیس، صدایت را بلند نکن گفتم محمدجان من مدتی است که از تو میپرسم و تو پاسخم را نمیدهی؟ من که نمیگویم دوستانت را نیاور من که آنها را میشناسم.

گفت این دو تا مادر ندارند، یکی از اینها پدرش معتاد بوده و مادرش سالم است متارکه کرده اند دیگری هم مادرش به هنگام تولدش سرزا رفته است و اینها به من میگویند تو همیشه سرو وضع مرتبی داری چون یک مادر این چنینی داری برای همین من هم دلم نیامده که حقیقت را بگویم گفته ام که تو خاله من هستی که آرزوی بچه دار شدن را داشته ای و مادر من مرا از همدان نزد تو فرستاده تا بزرگم کنی.

خاطره ای از روزهای انقلاب:

آقامحمد در اوایل انقلاب که داشت دیپلمش را هم میگرفت در سرچشمه پیش دایش کار میکرد و درآمدش را نیز پس انداز میکرد در همان روزها که انقلاب هم شروع شده بود شاه در باشگاه افسران مهمانی ترتیب داد که سخنرانی بکند تا از تاج و تختش بتواند حمایت کند زمانی که یک عده از مهمانها (افسران و درجه دارها) مخالفت خود را با شاه و رژِیم نشان دادند دستور دادند بلافاصله همه را اعدام کنند همان شب این خبر بلافاصله توسط یکی از اقوام که ارتشی بود و خود ناظر این برنامه بود به ما رسید.

ما فردا صبح زود به بهشت زهرا رفتیم ساواکیها هم بودند گفتم محمدرضا خبرنگار بازی تو اینجا به کار میآید او هم رفت جلو و با یکی از آنها شروع به سلام و احوالپرسی کردند و بعد مدتی دیدم محمد با شادی بسیار شروع به بوسیدن سر و روی آن افسر کرد و از او جدا شد و به سمت من آمد گفتم چطور شد که آن لعنتی را بوسیدی؟ گفت عزیز نگو من نوار سخنرانی شاه ملعون را گرفتم بعد از اینکه به خانه برگشتیم با پول پساندازیش در حدود 50تا نوار خام خرید و به کمک دوستانش شروع به تکثیر و ضبط نوارها نمودند شبها که حکومت نظامی شروع میشد و تظاهرات هم سر میگرفت نوارها را داخل ساک میریخت و میرفت بین مردم و فریاد میزد:

نوار سگ، 10تومان. همه هم دورش جمع میشدند و میخریدند و بعد از گذشت در حدود 20روز از این فعالیتها یکی از ساواکیهای محل او را شناسایی کرد که ما او را فراری دادیم من هم ساک را با همان نوارها بردم توی پارک 17شهریور و زیر درختی خاک کردم.

خاطره ای از شکرگزاری:

آقا محمد در دوران خدمت کم به مرخصی می آمد فقط زمانی که برادر کوچکترش (حمید) مجروح شده بود و در تهران بستری بود 10روز به مرخصی آمد و شبی که میخواست برگردد مرا صدا زد و گفت عزیز خانم بیا توی اتاق کارت دارم گفتم بگو گفت میخواهم چیزی بگویم ولی فقط دل داشته باش الان یک جنگی با منافقین و شاید هم با اعراب در پیش رو داریم ما سرباز امام زمانیم و فرمانبردار رهبری هرچه امام خمینی دستور بدهند ما عمل میکنیم.

اگر مرا مثل حمید آش و لاش برایت فرستادند که هیچ خوب میشوم و دوباره میروم و اگر هم شهید شدم فبها، خوب من را میآورند و مشخص میشود ولی اگر جنازه من به دست شما نرسید خیلی حواست را جمع کن که فبهاتر، عزیز شکر خدا، آنوقت سرش را روی طاقچه گذاشت و گفت من سجده میکنم ولی موقعی که به شهادت رسیدم شما روی زمین سجده کنید چون الان من پیش خدا شرمنده ام من که کاری نکرده ام من چنین و فلان هستم...

خاطره ای با عنوان نشانه:

محمدرضا 18ساله بود با دوچرخه با کامیونی تصادف کرد و دندان جلویش شکست دکتر هم گفت که تا 20سالش تمام نشود و رشدش کامل نشود نیمتوانیم دندانش را درست کنیم.

محمدرضا دختر عمه اش را دوست داشت ما هم حرفش را زده بودیم عمه اش گفته بود این امروز که از سربازی بیاید گوسفند سربازیش را که کشتیم روزی عقدکنانش میکنیم.

قرار بود که فردا به خواستگاری رسمی برویم برای همین گفتم: محمدجان فردا اگر بخندی میگویند داماد دندان ندارد گفت عزیز این چه حرفی است غصه نخور این دندان یک نشانه است اگر روزی گم شدم و خواستی مرا پیدا کنی از این دندان مرا خواهی شناخت آن روز این حرف را ندیده گرفتم ولی سه سال بعد که محمد شهید شد و جنازه ها را می آوردند و من توی پزشکی قانونی و معراج شهدا میرفتم که پسرم را شناسایی کنم تازه به معنای گفته محمد رسیدم چون من با دست خودم خار و خاشاک جلوی دهن شهدا را پاک میکردم و فک آنها را میکشیدم تا از روی دندانهای جلوشان، بتوانم محمد را شناسایی کنم.

خلاصه سال اول بدین منوال گذشت و من پسرم را نتوانستم بیابم تا اینکه شبی خواب دیدم محمد به سمت من آمد و گفت عزیز خیلی اشتباه میکنی مگر من به تو نگفته بودم دنبال من نیا جای من راحت است ولی تو عذابم میدهی ببین جای من چقدر خیس است برو به دنبال بچه هایی که جنازه دارند ولی مادر ندارند. من هم بعد آن دیگر بدنبالش نرفتم.

منبع:مرکز اسناد بنیاد شهید و امورایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده