کد خبر: ۴۱۱۶۲۴
تاریخ انتشار: ۱۷ مهر ۱۳۹۶ - ۲۳:۰۷
شهدای هفدهم مهرماه
شهید محمود پیراسته خمامی يكم بهمن 1339، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش اكبر، راننده بود و مادرش، كبرا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته انسانی درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور يافت. هفدهم مهر 1362، در بوکان بر اثر اصابت گلوله گروهک ضدانقلاب شهيد شد. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش واقع است.

شهید محمود پیراسته در سال 1339 در شهر تهران در خانواده ای متدین دیده بجهان گشود.

شهید محمود در دوران کودکی بسیار آرام و سر پائین بود تا اینکه به مدرسه راه یافت تا کلاس سوم راهنمائی را با معدل خیلی عالی بدست آورد و از همان اوایل درس خواندن به چیزهائی که مربوط به دین بود علاقه فراوان داشت.

شهید محمود بعد از اتمام سیکل در سال 1355 برای درجه داری به استخدام نیروی دریائی درآ مد ولی چون ارتش و نیروی آن زمان بجز فساد و ظلم و ارتشی پوشالیدن چیز دیگری نبود بعد از 14چهارده ماه خدمت استعفاء نمود و بیرون آمد و در سال 1356 برای ادامه تحصیل اسم خود را به دبیرستان نوشت و تا اخذ دیپلم در دبیرستان مالک اشتر درس خواند و در این چند سالی که درس می خواند همزمان با شروع انقلاب و پیروزی انقلاب بود.

شهید پس از پیروزی انقلاب در بسیج دبیرستان ثبت نام کرد و فعالیتهای فراوانی داشت و در گروه مقاومت مسجد امام حسن عسگری نیز فعالیت داشت.

شهید همچنین در باشگاه استقلال فعالیت فراوان در ورزش رزمی تکواندو داشت که در این بین موفق به اخذ چند نوع کمربند که نشانه لیاقت و شایستگی او بود نائل آمد.

شهید در بیشتر راهپیمائی ها و سخنرانی ها شرکت داشت و در روزی که دانشجویان پیرو خط امام برای گرفتن لانه جاسوسی اقدام کرده بودند شرکت داشت که بر اثر ضربه بیل منافقین زخمی در قسمت سینه برداشته بود تا اینکه مدرک دیپلم خودرا دریافت نمود و همچنان در ورزشگاه فعالیت داشت.

روزی از طرف سرپرست باشگاه ایشان را خواستند و به وی گفتند چون شما در بسیج فعالیت دارید پس باید به جبهه بروید و از خانواده خود در این مورد اجازه بگیرید شهید به منزل آمد و شب موضوع را با پدر و مادر در میان گذاشت و از ایشان اجازه رفتن خواست پدر شهید گفت پسرم هر چه خودت میدانی انجام بده ولی مادر به او گفت پسرم نرو چون برادر دیگر تو در جبهه هست و تو کی صبر کن تا او بیاید بعد شما بروید اما در جواب مادر گفت پس باید از بسیج بیرون بیایم چون در آنجا باید مثل دیگران به جبهه بروم و سپس از بسیج بیرون آمد و به مدت سه ماه بعنوان دوره حسابداری در بانک حدمت کرد و قبول شد.

آنگاه از طرف مسئولین دبیرستان به شهید گفتند که چون از بسیج بیرون آمده ای پس باید به خدمت سربازی بروی و شهید به منزل آمد و با پدر و مادر به مشورت نشست و از پدر نظریه خواست پدر به او جواب داد پسرم هر کاری که خودت
می خواهی بکن بعد شهید از مادرش نظریه خواست و به ایشان گفت مادر من بیش از سه روز وقت ندارم و تو باید بگوئی چه کار کنم و بعد از سه روز آمد و گفت مادر آخر چه شد و گفت که من چه در بسیج باشم یا نباشم باید به این ملت خدمت کنم و اگر هم به سربازی بروم باید دو سال خدمت وظیفه شرعی خود را سپری کنم و دینی که به گردن دارم نسبت به دین و مملکت و این ملت به اتمام برسانم و شما مادر نیز باید قبول کنی که من به سربازی بروم و مادر هم به او اجازه داد و گفت به خمت سربازی برو و رضای من هم به رضای خداوند است و هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد و شهید در اول اریبهشت 1362 اسم خود را برای خدمت مقدس سربازی نوشت و در

روز 15 اردیبهشت لباس مقدس سربازی را به تن کرد و چون تا آن موقع به جبهه نرفته بود همیشه می گفت شرط آن نیست که انسان شهید شود شرط آن است که بجنگد، بکشد و کشته شود . شهید زمانی که لباس پوشید زندگی او تعیین شد که بجز پیوستن به لقاءالله نبود. شهید در پادگان 06 تهران دو ماه آموزشی را گذراند و دوره تکاوری را دید و در تقسیم بندی به قسمت خط شکن نوحد دسته خمپاره انتقال یافت که در کوههای علی آباد قم رزم شبانه داشتند .

از خاطرات شهید:

***یکی از خاطرات او این بود که زمان آموزشی وقتی مادر برای دیدنش به درب پادگان می رفت شهید ناراحت می شد و می گفت مادر دیگر این کار را نکن چون بچه ها ناراحت می شوند و من هم خجالت می کشم برای اینکه تمام دوستانم اهل شهرستان هستند و از پدر و مادر و خانه و زندگی خود دور هستند.

***روزی شهید بعد از خدمت آموزشی به خانه آمد و گفت اسامی ما را قرعه کشی کردند و ما را می خواهند به جبهه بفرستند ولی نگفت کجا؟ گفت چون ما یک دسته ورزشکار رزمی و دوره تکاوری را نیز دیده ایم و در بسیج هم بوده ایم به خاطر همان ما را به خط اول می برند. روزی که می خواست خداحافظی کند و برود پیش برادر کوچکتر از خودش رفت و گفت که منتظر من نباشید و رفت که دیگر هیچوقت روی خانواده خود را ندید انگار به او الهام شده بود که راه شهادت را پیشه کرده است.

طی نامه ای که برای مادرش نوشت گفت که به مدت چهار هفته در سنندج بوده و دوره می دیده است.

زمانی که شهید در سردشت بانه خدمت می کرد و طی تماس تلفنی که با برادر بزرگتر خود در مریوان داشت گفت که ما را به کردستان آورده اند، نه آدرسی داریم نه شماره تلفنی فقط هر وقت توانستم تلفن می کنم یا نامه
می فرستم.

از جمله ماموریت های عملی شهید پاکسازی دره قاسم لو بود که با پیروزی رزمندگان اسلام به اتمام رسید و ماموریت دیگر شهید آزاد سازی زندان دلوته بود که 200 نفر آزاد شدند و با پیروزی به موفقیت رسیدند.

در دومین نامه ای که از طرف ایشان رسیده است نوشته بودند برای ماموریت در اطراف پنجوین در خاک عراق مستقر هستند. مدت 23 روز از شهید خبری نبود تا اینکه روز شانزده مهرماه ساعت 3:30 بعد از ظهر طی تماس تلفنی با مادر _ البته مادر اول فکر می کند که پسر دیگرش است که تلفن کرده بعد شهید و قتی خود را معرفی می کند او را می شناسد و مادر می گوید محمود توئی پسرم برگشتی صحیح و سالم هستی دست و پایت سالم هست با موفقیت برگشتید دوستانت حالشان خوب هست _ از سلامتی خود و موفقیتشان در عملیات و مرخصی تشویقی به جهت آن خبر میدهند و میگوید به زودی برای تجدید دیدار برخواهد گشت.

از آن تماس دو هفته سپری شد و از شهید خبری نشد. مادر بسیار نگران شده و مدام ابراز ناراحتی میکرد.و مدام این جملات را تکرار میکرد چه خبر است؟ چرا او نیامد؟ چه بلائی به سر او آمده؟ و چون پدر این مسائل را می دید با مشورت اهل فامیل به این نتیجه رسید که خود و چند نفر دیگر با هم به دنبال شهید بروند و با شوهر خاله و دائی و عموی شهید به کردستان رفتند و از پسر بزرگتر که در جبهه بود کمک خواست و هرماه او به تحقیق پرداختد و به این نتیجه رسیدند که شهید از همان تاریخ 17/7 به مرخصی اعزام گردیده و تا به حال برنگشته و فعلا هم جزء فراری ها قرار گرفته و پدر و اهل خانه با ناامیدی بر می گردند بدون اینکه بداند پسرش شهید گردیده و در مقابل سوالهای مادر جا می ماند و از روی ناراحتی برای بار دوم همراه با پسر دیگر و اهل فامیل به کردستان می رود و چند روزی بدنبال شهید می گردد و از وی خبری بدست نمی آورد و با دلی شکسته باز می گردد.

دیگر مادر امیدش را از دست می دهد و اینبار که پدر می خواهد دنبال پسرش برود مادر هم همراه او می رود و پدر هر چه درباره بدی آب و هوا و سرد بودن منطقه و چیزهای دیگر به او می گوید مادر زیر بار نمی رود و در جواب می گوید اگر پسرم شهید شده باشد چشم انتظار است که به وطن و شهر خود باز گردد و رفت و با نیروی ایمان و از خودگذشتگی تمام شهرهای کردستان و کوهها و دشت ها را زیر پا می گذارد و بو می کشد و می گوید می دانم پسرم تو شهید شده ای و در
گوشه ای از این خاک خوابیده ای اما چه کنم که نمی توانم تو را پیدا کنم. به همه جا سرزد که تا اینکه نهایتا به پادگان سقز می رود و با فرمانده پادگان صحبت می کند و ماجرا را از اول برای ایشان می گوید، در جواب فرمانده پادگان می گوید روزی که گروهها سوار بر دو دستگاه مینی بوس برای عزیمت به خانه و کاشانه خود مهیا شده بودند فرزند شما نیز با ایشان بود در مسیر دشمن به آنها حمله می کند و همه را از بین می برند و طبق بررسی که بعمل آمده سرنشینان مینی بوس همه سرباز و درجه دار بودند. زمانی که از سردشت بانه حرکت می کنند نزدیک شهر سقز پاسگاه جلوی آنها را می گیرد و می گوید راه سقز – سنندج بسته است و درگیری
می باشد در نتیجه آنها مجبور می شوند از راه دیگری به تهران بیایند با این حساب راه بوکان را پیش می گیرند.

نزدیک شهر بوکان پلی هست که وقتی این جان بر کفان به نزدیکی آن پل می رسند مزدوران از خدا بی خبر از سه نقطه به آنها حمله می کنند و با سلاحهای سنگین مثل آرپی جی آنها را به آتش می گیرند و تمامی نود نفر را شهید می کنند چه روز خونباری که پدر و مادرها بر سر فرزندان خود نبودند و برای بدست آوردن این نود نفر تعداد چهارصد نفر دیگر از برادران ارتشی و سپاه و بسیج شهید می شوند و بعد از اینکه نیروهای خودی پیروز می شوند شهیدان را به خانواده های آنان بر
می گردانند بجز 5 نفر از شهداء که شهید محمود هم با آنان بود.

بعلت اینکه این مزدوران وحشی تمام آثار و علائم قابل شناسائی آنان را با خود
برده و بطرز وحشیانه ای این پنج نفر را به پشت وانت نیسان بسته و کشیده بودند از این رو قابل شناسائی نبودند .

شهید محمود که از ناحیه سر بر اثر ترکش زهرآلود شهید می شود و بعد از 24 ساعت زیردست و پا می ماند تا اینکه جمع آوری می شوند و از طرف ارتش 17 بار برای شناسائی می روند ولی شناخته نمی شود و بعد از تعریف ماجرا فرمانده پادگان آنان را به سردخانه سقز می برد و شهید محمود را که به مدت 50 روز در سردخانه به انتظار پدر و مادر خود بود به پدر و مادر و شوهر خاله وی تحویل می دهند و مادر وقتی فرزند خود را می یابد مثل یک کوه مقاوم ولی مات و مبهوتت می شود و روز 7 آذر شهید را برای بردن به وطن و شهری که در آن دیده به جهان گشوده بود می آورند و شهید را در مورخه 8/8/63 پیکر پاکش را در گلزار بهشت زهرا قطعه 28 بخاک
می سپارند.

سخنی از زبان مادر شهید

سردار شجاع وطنم رفت

ای وای خدایا محمودم رفت

در خانه من بخت فرو خفت

نور بصر و روح تنم رفت

من مادر آن خفته بخونم

گز باد خزان یاسمنم رفت

او در چمن ملک گلی بود

افسوس که گل از چمنم رفت

با موشک دشمن تن او سوخت

مرد افکن و لشگر شکنم رفت

بار سفر بست و بمن گفت

تا بر سر و رویم نزنم رفت

شمع شب تارم پس افزود

هشدار شهید راه الله منم رفت


منبع : اداره اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید