شهدای بیست و پنجم مهرماه
شهید سیامک اناری،بيست و پنجم دي 1340، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش حبيب و مادرش، ربابه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. جهادگر بود.از سوی جهادسازندگی در جبهه حضور یافت. بيست و پنجم مهر 1359، در خرمشهر بر اثر اصابت ترکش خمپاره شهيد شد. مزار او در گلزار شهدا واقع است.

شهید محمدافزون از شهید سیامک اناری سخن می گوید:

درباره شهید سیامک اناری همانطور که گفتم .. خیلی نمی دانم و چیزهایی که می دانم به طور خلاصه در زیر می آورم.

من با او قبل از پیروزی انقلاب آشنا بودم پسری بود که در رفتارش اخلاق اسلامی را رعایت می کرد و متواضع و آرام بود. او همیشه مرا تحت تاثیر خود قرار می داد، بعد پیروزی انقلاب می توانم به جرات بگویم که اولین کسی بود که پیشنهاد تشکیل انجمن اسلامی را داد و در راه تشکیل آن کوشش بسیاری نمود. در آن جوّ هنرستان که کمونیست ها می خواستند فعالیت کنند با رعایت اخلاق اسلامی و حدود اسلامی برخورد با مخالفین آنان را به بحث فرا می خواند.

او همیشه می گفت که از مرگ در بستر بیزارم، می خواهم درجنگ علیه آمریکا شهید شوم و به مردم بیچاره و فقیر خیلی کمک می کرد. برای مثال در جریان سیلی که در سال 58 در خوزستان آمد در تشکیل ستادی در هنرستان جهت کمک به مردم محروم و سیل زده فعالانه شرکت جست و در چند برنامه که همراه هم می رفتیم، خود شخصاً در کارهای سخت پیشقدم
می شد و هر کاری که در آن بچه های دیگر روی بر می گردانند او آن را با تواضع و نهایت ایثار انجام می داد. مثلاً در جریان سیل در ده (منیخ) که برای ایجاد سیل گیر رفته بودیم می بایست کسی در میان گِل می رفت و گِل در می آورد تا به وسیله آن یک سد خاکی و پشت آن گونی خاک بگذاریم. اکثراً در ابتدا سعی می کردند به نحوی از آن شانه خالی کنند ولی شهید اناری اولین کسی بود که شلوارش را برای جلوگیری از خیس شدن بالا زد و به میان گِل رفت و مشغول کار شد.

در جریان تصادفی که در اواخر سال 58 برایش پیش آمد و منجر به خونریزی مغزی وی شد، تمام دکترها از وی قطع امید کردند. در شوک که به سر می برد در حال اغماء فریاد می زد که من نمی خواهم اینطور بمیرم، می خواهم در میدان نبرد شهید شوم و با آن اعتقاد قلبی که سرشار از ایمان به خدا و رسول و ائمه بود کمکش کرد و از آن خطر بزرگ به طور معجزه واری شفا یافت.

عشق دیرینه اش به شهادت در میدان نبرد به طولی نینجامید که جامه عمل پوشید و به معشوق رسید، روز 26/7/59 در جریان درگیری اداره بندر خرمشهر که عراقی ها آنجا را اشغال کرده و به سوی فلکه روبروئی حرکت می کردند، با اینکه دکترها ماندنش را مضر به حالش تشخیص می دادند و با اینکه بارها به او گفته بودند که تو نباید تحرک زیاد داشته باشی و با اینکه حالش هنوز رو به بهبودی نرفته بود ولی عشق به شهادت در میدان نبرد باعث شد که خیلی زود به معشوق برسد و در جریان درگیری در اثر اصابت ترکش خمپاره مزدوران به لقاءالله پیوست.

در ضمن در اوایل درگیری نمی دانم دقیقاً هفتم یا هشتم مهر ماه بود که من او را دیدم. اسلحه ای به دست گرفته بود و مصمم به فتحی بزرگ می اندیشید و سخن می گفت و به یاران خود که همراهش بودند روحیه می داد. من به او می گفتم سیامک جان تو که دکتر گفته تحرک زیاد برایت خوب نیست، بر تو واجب نیست اینجا بمانی، برو.

گفت این چه حرفی است که می زنی مگر نمی بینی برادرانم هر روز شهید می شوند آخر محمدجان من با چه روئی از اینجا بروم من مرگ را بر رفتن از اینجا ترجیح می دهم. این زمان، زمانی است که انسان می باید انتخاب کند زندگی را یا مرگ پیروزمندانه را، من از این برخورد او درس گرفتم و دیگر جای حرف برایم نماند.

از خصوصیات وی باید تواضع و فروتنی بیش از حد او را گفت. همیشه در کارهای سخت پشقدم بود، در برخورد با مخالفین همیشه حدود اسلامی را رعایت می کرد طوری که حتی مخالفین را مات و مبهوت کرده بود. رهبری امام را به عنوان کسی که امید مستضعفان جهان است و کسی که می تواند اسلام راستین را پیاده کند پذیرفته بود و می گفت باید حرف های امام را بدون چون و چرا بپذیریم و تنها خدمتی که می توانیم به اسلام بکنیم پیرو خط اصیل امام بودن است. او از ابتدا خط منحرف لیبرال ها را می شناخت و در جهت افشای آن لحظه ای از پای ننشست.

منبع: اداره اسناد و ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده