شهدای سوم آبانماه
شهید غلامعلی بكتوستان بيست و پنجم فروردين 1327، در تبریز چشم به جهان گشود. پدرش عبدالحسين و مادرش، زهرا نام داشت. تا پایان دوره کارشناسی در رشته علوم و فنون نظامی درس خواند. سال 1354 ازدواج کرد و صاحب يك دختر شد. به عنوان سروان ارتش در جبهه حضور يافت. سوم آبان 1359، با سمت فرمانده گردان در آبادان بر اثر اصابت گلوله شهيد شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.

در سال1354 ازدواج کردیم . ایشان بسیار مومن و متدین بودند به پدر ،مادرش بخصوص مادرش خیلی احترام می گذاشت و همیشه می گفت : بعد از خدا ایشان را می پرستم.

چون بسیار مهربان و خوب بودند سربازان علاقه زیادی به ایشان داشتند بطوریکه یک روز تعریف کردند که به چند تن از سربازان مرخصی دادم تا به منزلهایشان بروند ولی آ نها نرفتند و ترجیح دادند پیش من بمانند.

شعار همیشگی ایشان در زمان خدمتش این بود که : یک افسر باید فرمانده ، مربی و پدر باشد.

زمانی که جنگ شروع شد عاشقانه و با خلوص نیت تصمیم گرفتن به جبهه بروند ولی من راضی نمیشدم. یک روز که من گریه می کردم به من گفت پروین خواهش می کنم گریه نکن من باید بروم.

می خواهم بروم و تاریخ بسازم. نان این مملکت را خورده ام ،مملکت ما در خطر است ، باید بروم . بالاخره مرا راضی کرد و رفت .

یکی از همرزمان شهید بنام سروان حاتمی تعریف می کردند که شب حمله بود توی چادر جمع بودیم حرفهای آخر را می زدیم درد دل می کردیم از هم حلالیت می طلبیدیم شهید بکتوستان دست کرد توی جیبش و عکس دخترش را درآورد و گفت این دختر من است خیلی دوستش دارم همه چیز من است.

شهادت ایشان به مادرم الهام شده بود .هنگامیکه مادرم به مکه مشرف شده بودند در عرفه در خواب دیده بودند که مادر شهید که البته فوت شده بود به خوابشان آمد و گفت فلانی تو برو مواظب پروین باش من غلامعلی را بردم.

در تاریخ 7 مهر به جبهه رفتند در تاریخ 3/8/ شهید شده بودند ولی به ما
نمی گفتند وقتی از مسئولان می پرسیدیم به ما می گفتند ما هم نمی دانیم باید آن منطقه را آزاد کنیم تا ببینیم به شهادت رسیده اند یا اسیر شده اند.

یک شب در جلفا بودم خوابیدم و در خواب دیدم که در دلم با فاطمه زهرا (س) دردل می کنم و گریه می کنم و به او می گویم که یا فاطمه زهرا به من بگو که شوهرم چی شده یک نشانی از او به من بده در همان عالم خواب دیدم که بانویی نورانی از پنجره وارد اتاق شدند . به او التماس کردم و از او خواستم به من بگوید ولی او به من چیزی نگفت ، پیش خواهر شهید رفت چیزی در گوش او گفت و رفت . از خواهر شوهرم پرسیدم خانم چه گفتند ؟خواهر شوهرم گفت : خانم فرمودند که غلامعلی یکسال است که به شهادت رسیده . از خواب پریدم و توی حیاط رفتم و بسیار گریه کردم.

بعد از گذشت 11 ماه یک هواپیما درآن منطقه سقوط کرده بود و توانسته بودند به آن منطقه بروند و پیکر شهید را به همراه چند تن از همرزمانش آوردند .

به من زنگ زدند و گفتند بیائید برای شناسایی وقتی بالای سر شهید رفتم اصلا قابل شناسایی نبود پیکر پاکش جلوی آفتاب سوخته و از بین رفته بود وقتی چشمم به پلاکش افتاد یاد روزی افتادم که پلاک ایشان پاره شده بود من بوسیله یک نخ بسیار محکم آن را وصل کردم همان نخ روی پلاک مانده بود من از این راه مطمئن شدم ولی نمی توانستم قبول کنم پیکر ، پیکر شهید غلامعلی بکتوستان بود.

وقتی که سرگرد محمدی بعد از 7 سال اسارت آزاد شدند و آمدند پیغام داده بودند که دختر بکتوستان را بیاورید می خواهم ببینم دخترم آن زمان در دوره راهنمایی تحصیل می کرد پیش ایشان بردم . وقتی بهارک را دید گفت دخترم پدرت خیلی شجاع بود باید به پدرت افتخار کنی . شبی که پدرت زخمی شده بود با بی سیم به ما خبر داد و گفت من زخمی شدم به من کمک کنید ولی بعد بی سیم قطع شد و ما نتوانستیم به دلیل محاصره منطقه ایشان را پیدا کنیم. یکی دیگر از همرزمان شهید تعریف کردند که شب حمله در چند قدمی من افتاده بود از ناحیه ران مجروح شده بودند و خونریزی شدیدی داشتند هر دو انگشت شصت خویش را روی چشمانش گذاشته بود و افتاده بود.

در همان حال یک عراقی مزدور بوسیله تیر خلاص او را به شهادت رساند چون آنهایی که خیلی مجروح بودند را به همین نحو به شهادت می رساندند و آنهایی را که سالم بودن به اسارت می بردند .

منبع: اداره اسناد و انتشارات بنیاد شهید تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده