شهدای پنجم آبانماه
شهید امیر هوشنگ پزشكی، يكم بهمن 1341، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش ابراهيم، كارگر بود و مادرش، فراج نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. پنجم آبان 1359، در سرپل ذهاب بر اثر اصابت گلوله و ترکش به کمر توسط نیروهای عراقی شهيد شد. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش واقع است

یک روز آمد و گفت مادر یک سری خشگه بار بگیر من می خوام با خودم ببرم جبهه من رفتم یک مقدار نخودچی و پسته گرفتم و خودش هم که یک مقدار دوستانش بهش خرما داده بودند بعد من بهش دادم گفت مادر زیاده روی کردی من پسته نمی خوام بگذارید برای خودتان و نخودچی و خرما را می برم .

و وقتی می خواست برود گفتم :مادر کجا می برندتان گفت : معلوم نیست ولی فعلا می برند گفت معلوم نیست. پادگان ولیعصر برای دوره رزمی برده بودند من رفتم تا بالاخره پیدا کردم و رفتم به دیدن او که او را صدا کردند وقتی آمد دیدم پایش درد می کند و لنگان لنگان می آید گفتم چرا می لنگی گفت هیچی مامان حالا نگو که پایش تیر خورده بود چون آمده بود از دیوار بالا برود پایش تیر خورده بود چون بعد از چند وقت که به منزل آمد گفت .

یک روز که دایی ام فوت کرده بود و ما برای تشیع جنازه او به منزل آنها رفته بودیم شب که خوابیدم خواب دیدم که امیر هونشگ از یک بلندی صدای کرد مامان من گفتم هوشنگ می افتی گفت نه مامان من می خوام بروم آن رز را بچینم گفتم: می افتی ،گفت نه رفت و آن را چید و دستش را که دراز کرد به من بدهد من از خواب بیدار شدم و به مادرم که بغل دستم خوابیده بود که بیدار شد گفتم مادر هوشنگ شهید شده و مثل یک گل چیده شد .همان شبی بود که شهید شده بود به خواب مادر می آید.

5 روز در آنجا مانده بود و بعدها با هواپیما او را انتقال می دهند آنروز ما برای مراسم هفت دائی ام به بهشت زهرا رفته بودیم که به در خانه می آیند و خبر شهادت او را به برادر کوچکش که در خانه بوده می دهند. برادرش به پشت بام می رود و مرتبا داد و فریاد می کند و همسایه ها می گوید چه شده می گوید هوشنگم شهید شده داداشم شهید شده آن قرار بود بره و بیاد برای من تعریف کند چرا شهید شد .

یک بار یورش میهن بود و در منزل خوابیده بود پسرم آمد گفت مامان بابا چی شده گفتم بابات مریض سرما خورده و کارش را هم نکرده پسرم لباسهای پدرش را پوشید و چرخش را براداشت و تمام آشغالها را برد و کار پدرش را انجام می داد گفتم مادر مردم می بینندت گفت اشکالی نداره افتخار می کنم پدرم با این ذلت و زحمت کار می کند و پول در می آورد و برای ما خرج می کند و مگر دوستان من با لباس پدرم را ندیده اند . رفت و کارش را انجام داد و شب تا دیروقت نیامده و حتی صبحدم نرسیده بود.

و زمانیکه می خواست برود به جبهه پدرش گفت تو نمی خواهد بروی من می روم . نه پدر شما زن و بچه دارید 2 تا پسر و 2 تا دختر هنوز دارید باید مواظب ایناه باشید ولی من وظیفه دارم که بروم بجنگم

و اگر من با کسی صحبت می کردم و می گفتم چیزی می خوام بخرم آن پولهایش را جمع می کرد و می رفت برای من چیزی می خرید حتی برای خواهر و برادرش هم کادو می خرید و می داد.

و همه کارهای خودش را خودش انجام می داد حتی دگمه لباس و حتی سر زانو شلوارش را پاره بود خودش وصله کرد .

اول انقلاب خودش و پدرش می رفتند توی گاراژها و آش درست می کردن و صبح می آمدند و کوکتل مولوتف درست می کردند و ملحفه می بردند تا ا ینکه روز 22 بهمن رسید و آن روز خیلی شلوغ بود و ما مستاجر بودیم و یک کپسول گاز بصورت قسطی خریده بودیم ، پسرم آمد و گفت مادر آن کپسول گاز را بچه ها آمدند بده ببرند. چون گاردیها دارند می آیند و بالا شلوغ شده من می روم آنجا برادری که آمد کپسول را به او بده چون هر جا رفتند بهش ندادند خلاصه کپسول ما را بردند و تانکها که پشت سرم می آمدند کپسول را آتش می زنند تانک اول آتش می گیرد بقیه بر می گردند و چند نفر شهید شدند و چند نفر هم دستگیر شدند و الحمدالله پیروز شدند من آمدم وسط تهران نو و دیدم یکی از آن نیروی زمینها آنجا ایستاده گفت مادر چی می خواهی گفتم مادر رگلاتور را می خوام گفت مادر آب شده و کپسول شما چقدر توی پیروزی ما موثر بود من گفتم مادر خوب بود که چند تا از بچه ها شهید شدند گفت آنها در راه خدا و اسلام شهید شدند.

نحوه شهادت

زودتر داوطلب شده و برای آوردن مهمات از قلب دشمن می گذرد ولی آن صدامیان کافر از خدا بی خبر سوی او آتش گشوده و از ناحیه ران زخمی می شود . براران پاسدار بی درنگ خود را به هوشنگ می رسانند و در همین لحظات آخر آیاتی از قرآن مجید را می خواند و شروع به نصیحت کردن برادران پاسدار کرد و سه جمله قبل از شهادت می گوید خدایا این قربانی ناقابل را قبول کن .به پدر ومادر و خانواده ام بگوئید که برای من گریه نکنند مادر اگر مرا تکه تکه کنند و بر زخمهایم نمک بپاشند آخ نمی گویم زیرا برای دفاع از میهن اسلامیم و دینم و ناموسم به جبهه می روم و مرگ با عظمت (شهادت ) را از مرگ در بستر ترجیح میدهم و اگر به لطف خدا شهید شدم برایم گریه نکنید زیرا شهادت برای من افتخار بزرگی است.

بدین ترتیب امیر هوشنگ پزشکی در تاریخ 5/8/59 به درجه رفیع شهادت نائل گشت . او برای خانواده اش یک جلد قرآن مجید خون آلود و چند عدد تمبر و چسب زخم آغشته به خون یادگار گذاره است.

منبع: اداره اسناد و انتشارات بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده