زندگینامه شهید والامقام سیدایوب حسن زاده
سه‌شنبه, ۲۰ شهريور ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۴۲
هنوز صدای بی بی را که تو خواب بهش گفته بود (یاور حسین باش) توی گوشش میپیچید و او را مصمم تر میکرد
زندگینامه شهید والامقام سیدایوب حسن زاده
 

به نام خدا

زندگینامه

نام و نام خانوادگی:شهیدسید ایوب حسن زاده

نام پدر: حمید

محل شهادت: پادگان لویزان


حماسه خونین پادگان لویزان  که با حداقل پرسنلی که متجاوز از 3 نفر نبودند  دستگاه عظیم ارتش و سیستم پیچیده امنیتی را به  مخاطره اندازد.


و چنان وحشتی در دل سیاه آنان افکند که هیچگاه در طول زندگی ننگینشان به چشم ندیده باشند و با این عمل شجاعانه موجی عظیم در سایر قسمتهای ارتش از جمله سربازان و در جه داران با ایمان و غیرتمند و همافران دلیر و جانباز و سایر افسران و کادرهای نظامی که نقش موثری در پیروزی انقلاب داشتند بدنبال آورد.

این گروه سه نفره که هم قسم شده بودند که تا آخر راه با هم باشند عبارت بودند از یک برادر سرباز و یک برادر درجه دار و یک افسر جانباز به نام ستوان یکم سید ایوب حسن  زاده که در یکی از واحدهای ارتش کار میکردند.

وی سال 1331 در خانواده ای کم درآمد در تهران پا به عرصه وجود نهاد و از همان اوان کودکی از داشتن دامان پرمهر مادر نیز محروم گشت پدرش با سختی و رنج فراوان او را به سن   6سالگی رساند و روانه دبستان کرد.

پس از گذراندن موفقیت آمیز دوره دبستان وارد  دبیرستان  میشود و با علاقه فراوانی که به افسری داشت، تصور میکرد که این بهترین راه برای خدمت به جامعه است، لذا پس از طی 3 سال دوره اول دبیرستان وارد دبیرستان نظام شده و ثبت نام میکند.

و با گذراندن 3 سال تعلیمات نظامی در این مرکز به دانشکده افسری میرود و بعد از 3 سال تحصیل در این دانشکده با درجه ستوان دومی فارغ التحصیل میشود و برای خدمت به تبریز انتقال می یابد.

بعد از مدتی هم در همان شهر ازدواج میکند که از ثمره  آن 2 فرزند باقی مانده است وی در طول دوارن تحصیلی بغیر از کتب درسی کتابهای مذهبی را نیز مطالعه میکرد و همین هم در روحیه او تأثیر گذاشته و بزودی پی به ماهیت اصلی ارتش میبرد.

او که قبلاً ارتش را برای حفظ مملکت و ملت میدانست حال متوجه دشه بود که این مخارج سنگین بدستور مستشاران آمریکایی و در جهت آمریکا میرود.

و  از همان موقع پی میبرد که چه در اشتباه بوده که فکر میکرده در ارتش میتواند برای مملکتش و ملتش خدمت کند ولی در حال حاضر درست  در جهت آمریکا خدمت میکند و گام برمیدارد.

و همین مسئله سخت وجدان او را می آزرد و دائم در فکر چاره کار بود که از چه طریق میتواند هدفش را که از اول خدمت به مملکت و ملت بوده عملی سازد.

و بعد درست در اوج مبارزات ملت و داغترین لحظه های انقلاب رژیم طاغوت از وحشت چهارگردان از کادر نظامی لشکر تبریز را جهت خفه کردن صدای حق طلبانه ملت و سرکوبی مردم به تهران می  آورد و چه عجولانه عمل میکردند با اینکه میدانستند که دیگر این بازی را باخته و مات شده اند و هرگز قادر نخواهند بود که  جلوی این سیل خروشان و انفجار  توده ها را بگیرند.

وقتی که سیلی از کوهسار سرازیر شود دیگر هیچ خار و خاشاکی جلودارش نیست و تا به اقیانوس و دریا نرسد آرام نخواهد گرفت و حال این سیلاب عظیم  و خروشان امت است که از کوه اسلام جاری شده بود و تا به دریای آزادی و سر منزل حقیقت نمیرسید از جوش و خروش باز نمی ایستاد و در برابر هیچ سدی توقف نمیکرد حتی افزایش تعداد قوای نظامی و انتظامی و تهدیدات بچه گانه آنها و از این طریق  بود که ایوب به تهران آمده و ساکن شد.

او میدانست که به چه منظور منتقل و چه ها در افکار شیطانی این ؟ میگذرد. وی در اولین روز ورودش به تهران به دیدار پدرش میرود و به محض ورود به اتاق چشمش به عس محمدرضا پهلوی می افتد و ناگاه خون در صورتش میدود و با خشم خطاب به پدر میگوید: تو هیچ میدانی که این ملعون چه آتشی برافروخت؟

و چند هزار جوان برومند و تحصیلکرده و زحمتکش را در خونشان غرق ساخته و چه جنایاتی را مرتکب شده و چطور زندگی را به کام همگان تلخ کرده؟ آیا این همه جنایات و خباثت و دئانت کافی نیست؟ که شما حال عکسش را قاب کرده و به دیوار آویخته اید؟

و با چهره ای برافروخته اضافه میکند که پدر من میروم و اگر این عکس را نسوزانی من دیگر هرگز به خانه ات نخواهم آمد و تو را پدر خود نخواهم دانست و با عصبانیت در را پشت سرش میبندد و پدر را مات و مبهوت با یکدنیا افکار به حال خود وامیگذارد.

بعد پدر میماند که چه کند؟ پسرش یا عکس آن مردک؟ و بزودی هم در می یابد که حق با پسرش است زیرا همین بی سوادیش بهترین دلیل برای خیانت در این مرد است زیرا او با آنهمه ثروتی که خدا به افراد ملت از جمله خود او داده است نه تنها سعی نکرده که فکر هم نکرده که به او و میلیونها بیسواد دیگر سواد بیاموزد.

پس چرا حالا باید عکسش را قاب کند و اتاق را بوجود چهره کریه او تاریک گرداند. از این رو فوراً  قاب را شکسته و عکس را پاره میکند و به  آتش میکشد. ایوب بعد از ان جریان دائم با افکاری پریشان روزها را سپری میکرد تا اینکه چند روزی به عاشورای محرم آن سال  مانده شبی خسته از کار روزانه به خوابی عمیق فرو میرود و هنوز چند ساعتی نخوابیده بود که بی اختیار اشک از چشمانش جاری میگردد و تنش میلرزید و هق هق گریه میکرد با عجله بلند میشود و لباسش را میپوشد و برای بدست آوردن آرامش از خانه بیرون میرود، در حین قدم زدن به خوابش می اندیشد خواب دیشب چه غوغا و بلوایی در دلش به پا کرده بود او دیشب در عالم رویا خود را در مسجد النبی دیده بود و در حال زیارت قبر مبارک حضرت رسول (ص) بعد شخصی به او اشاره کرده و میگوید مادرت در جمع آن زنان است و او با خوشحالی بطرف مادر میرود و سلام میکند ولی مادرش با دیدن او اخم کرده و جواب او را نمیدهد و بعد در جواب سوالش میگوید:

تو چه میخواهی بکنی؟ آیا به تو پول و درجه میدهند که مردم را در خیابانها بکشی؟ تو میخواهی با مردم در بیفتی؟ و بعد ایوب میگوید مادر اصلاً  چنین نخواهم کرد.

مادرش در حالی که اشاره به خانمی میکرد گفت: برو پیش بی بی ات  ببین چه سفارشی به تو دارد... و بعد ایوب پیش بی بی میرود و سلام میکند و او در جواب میگوید منم  مادرت فاطمه، حسین من تنهاست، شمادستور دارید که یارانش را بدستور شاه بکشید، تو باید یاور حسین من باشی، و ایوب به او میگوید که هرگز چنان نخواهد کرد آنگاه بی بی رو به او کرده و میگوید پس هرچه نماینده اش گفت اطاعت کن و ایوب نیز قبول میکند.

بعد شربتی به او داده و میگوید همانطور که حسین من نوشید  تو هم بنوش و ایوب نیز شربت را گرفته و مینوشد ولی هنوز صدای طنین بی بی در گوشش است که تو باید یاور حسین باشی، تو باید یاور حسین من باشی،  او نمیداند چه باید بکند سر در گم و گیج شده و دیگر فکرش از کار افتاده بود نگاه غمگینش را به آسمان می اندازد ولی خورشید را نمیبیند و ابرهای سیاه  مانع دیدنش میشود.

با خود فکر میکند که نکند غبار سیاهی و تباهی قلب و فکر او را نیز پوشانده باشد، و با این فکر تکان شدیدی خورده و نگران میشود. ناگاه جرقه ای د رمغزش میزند، او میداند که آن نامردها برای تظاهرات تاسوعا و عاشورا چه نقشه شومی  دارند و بدتر از همه آنکه خودش نیز باید با آنها هم دست باشد و وقتی این تصورات  از ذهنش خطور می یافت که باید رو در روی مردم بایستد و آنها را هدف گلوله قرار دهد. از اینگونه انسانهای حیوان صفت حالش به هم میخورد و از خودش متنفر میشد و عرق شرم بر پیشانیش مینشست و آنگاه بی توجه با صدای بلند فریاد میزند که نه... نه... و در همان لحظه قاطعانه تصمیم خود را میگیرد و خواب دیشب نیز او را در این راه مصممتر میکند و امیدی تازه به قلبش راه می یابد و مرگ را به راحتی بر میگزیند.

او در قبال مادرش احساس شرم میکند، او باید عهدی را که با بی بی اش فاطمه بسته است ادا کند و قولی  را که داده به انجام برساند او راز این خواب هشدار دهنده را با هیچکس در میان نمیگذارد تا روز قبل از عاشورا که به دیدن پدر میرود.

آن روز حرفهای بسیاری بود که بین آن دو رد و بدل شد، از هر دری سخن گفتند از زندگی و آینده از حق و باطل، از حیات و ممات، و بالاخره از مقام و شکوه شهادت و  شهید و در اینجا بود که ایوب نگاهی عمیق و پرمعنا به پدر می اندازد و با لحنی خاص میگوید: پدر جان اگر من شهید شدم بدان که در راه اسلام است و مبادا که ناراحت شوی و غم و اندوه به خود راه دهی.

این افتخاری خواهد بود برای تو که پسری تربیت کردی و آن را در راه اسلام، هدیه دادی، پسری که خود را شهید راه دین و نجات هموطنان از زنجیرهای استبداد کرد. باشد که خون من سهمی در راه آزادی و استقلال مردممان داشته باشد. بعد بدون آنکه منتظر جوابی از پدر باشد بی مقدمه و بسیار جدی و صریح میگوید:  من میخواهم شاه را ترور کنم و با این حرف تمام نگرانیها و دلشوره ها را در دل پدر میریزد و به ناگاه تمام بدنش یخ میزند و سرجایش میخکوب میشود.

میگوید ایوب تو مرا میترسانی، چه میخواهی بکنی؟ و ایوب آرام و مطمئن میگوید: اگر قلبت صندوقچه محکمی برای این اسرار و لبانت بسته تر از هر زبان بسته ای باشد برایت خواهم گفت که چه در سر دارم او بعد از اطمینان از پدر میگوید من و دوستانم که دو درجه دار و دو سرباز، که همگی در یک واحد کار میکنیم هم قسم شده ایم که این  ملعون خائن را ترور کنیم و جان سی و پنج میلیون بیگناه را از شرش نجات دهیم و رهایشان کنیم.

پدر با اضطراب میگوید: تو فکر میکنی اینکار عملی است؟ او صدها مراقب دارد که شب و روز محافظش هستند تو  چطور میتوانی در میان این همه مراقب او را ترور کنی و او باز با همان آرامش میگوید تو نگران نباش ما فکر همه چیز را کرده ایم ولی فعلاً  باید مدتی این نقشه را به عقب بیاندازیم و کار مهمتری را پیش ببریم  و ادامه میدهد که از گوشه و کنار اطلاع یافته ایم که قرار است راهپیمایی عظیمی در تاسوعا و عاشورا علیه رژیم صورت گیرد و از این رو عده ای از سرسپردگان رژیم نظیر سپهبد خسرو داد فرمانده هوانیروز و ارتشبد بدره ای فرمانده نیروی زمینی تصمیم دارند که تاسوعا و عاشورای محرم امسال ایران را خونین تر از عاشورای کربلای حسین (ع) بکنند.

و میخواهند مزدورانشان را توی خیابانها ریخته و از هوا و زمین مردم بیسلاح و بیدفاع را به خاک و خون بکشند. که در این صورت فاجعه  ای عظیم رخ خواهد داد و جوی خون به راه می افتد و هزاران نفر از پیر و جوان و زن و مرد و کودک قتل عام میشوند ما باید به هر نحو و هر طور شده مانع این عمل وحشیانه و خطرناک شویم.

و باید اول زمین را از وجود این دو ننگ جامعه پاک کنیم و آنگاه به پشتیبانی از مردم در خیابان با عوامل رژیم رو به زوال شاه مسلحانه بجنگیم و پس از  آن به حساب اربابانش  خواهیم رسید.

او سپس خوابی را که دیده بود برای پدر بازگو میکند و خاطر نشان میسازد که پدر من شربت را از دست جدم فاطمه (س) نوشده ام پس میبینی که حتماً باید این عملیات را انجام بدهم. و راهی را که حسین رفته است خواهم رفت. چند لحظه ای سکوت حکمفرما میشود و پدر با چهره ای متعجب و نگران و نگاهی سرشار از غرور و تحسین  چند لحظه ای به سیمای مردانه و مصمم و نورانیش مینگرد. و اراده محکم و استوارش را در دل میستاند و آنگاه با بغض او را در آغوش میکشد و برای راه سختی که در پیش دارد آرزوی موفقیت میکند و بعد از آن روز دیگر او را نمیبیند.

از آن طرف ایوب بود و افکارش، یاد همسر و فرزندانش دلش را میفشرد و به شور میانداخت ولی خیلی زود بر خود مسلط شده و میگفت حالا دیگر وقت این فکرها نیست. نباید به اونها فکر کرد.

و بعد به یاد عملیات متهورانه اش می افتاد و با یاد مردم و نجات جان آن همه انسان بیگناه دلش قوی میگشت و هیچان سراسر وجودش را در بر میگرفت. او خیلی سریع با سایر همفکرانش جلسه ای برای اخذ تصمیم نهایی تشکیل میدهد. تمام دوستانش هم مانند او بی تابی میکردند و نگاهشان حاکی از شرمی بود ه نمیخواستند در مقابل مردم بایستند و آمادگی ایثار را تا حد فدا کردن جان نیز داشتند.

در ان جلسه به این نتیجه رسیدند که بهترین موقع وقتی است که همه دور هم جمع باشند و کجا بهتر از سالن نهارخوری برای انجام عملیات و با دلهایی مملو از خشم و نفرت  معتقد بودند که نباید به اون نامردها رحم کرد و باید همشون را کشت.

همگی از گرفتن این تصمیم خوشحال بودند و بیتاب برای انجام عملیات... ولی چه کسی؟ انتخاب دشوار بود، همه مشتاق ادای دین بودند ولی ایوب ساکت بود کمتر حرف میزد و بیشتر فکر میکرد. او جور دیگری بود حوصله ماندن را نداشت برای همین هم پیشقدم میشود و بالاخره از میان آنان بغیر از کسانی که ترتیب دهنده برنامه بودند 3 نفر مسئولیت اجرای عملیات را به عهده میگیرند و آن سه اسماعیلی، و ایوب و ناصر هستند که انتخاب میشوند، در دلشان شور عجیبی است. ایوب نمیتوانست آرام بگیرد.

هنوز صدای بی بی را که تو خواب بهش گفته بود (یاور حسین باش) توی گوشش میپیچید و او را مصمم تر میکرد او باز به یاد بچه اش می افتد و یک لحظه میترسد ولی نه، احساس میکرد خدا را بیشتر دوست دارد اما دلش سوخت فکر خانواده آزارش میداد...

ولی وقتی به یاد خدا  و نجات مردم  می افتاد دلش پر از امید و شوق میشد و پیش  خود میگفت: بالاخره خدا یه جوری از خانواده ام نگهداری میکند و با این فکر دلش آرام میگرفت.

اسماعیلی  و ناصر هم حالات و افکاری نظیر ایوب داشتند و توی فکر فرورفته بودند ولی حتی ذره ای در اراده شان خللی  وارد نمیکرد. و برق چشمانشان حاکی از ایمان و عطشان بود و در عین حال دلشان میسوخت... دلشان از همه این آدمها بهم میخورد و فکر میکردند که چرا و برای چه باید انسانها در چنین باتلاقهایی قرار گیرند که رفته رفته فرو روند و غرق در نکبت شوند.

و  بالاخره طولانیترین  تاریکی شب در دل روشنایی فرو میرود و فردای آن روز وقتی خورشید از خواب بیدار میشود با نگرانی اشعه اش را میتاباند و حکایت از روزی پرماجرا دارد... صبح عاشورا رسید، صبحی که بوی خون و شهادت در فضایش پیچیده بود ولی هیچکس نمیدانست که این عطر، عطر شهادت است و مطابق معمول به عزاداری اباعبدالله الحسین و عزاداری یاران حسین میپرداختند، آنان ندانسته برای ایوب و اسماعیل و ناصر عزاداری میکردند.

و در صف شهادت و رشادت، کلمات چه سنگین و چه غمگین ادا میشد آنها برای فداکاری و وفاداری یاران سحین نوحه سرایی میکردند که یاران حسین همه باوفایند و تا دم مرگ مقاوم ...

و مردم باید حق آنان را ادا کنند چرا که همه مدیون خون اوئیم و باید در برابر عظمتش نام او را به نیکی یاد کنیم. اگر او و یارانش نبودند حال دیگر کسی نبود که برایشان نوحه بسراید و سینه بزند و در غم فقدانشان اشک بریزد.

پدر ایوب صبح زود برای شرکت در راهپیمایی بیرون میرود و هر لحظه به یاد ایوب و یارانش می افتد دلش شور میزند و نمیداند که آیا آنها موفق خواهند شد یا نه؟ و بعد با دیدن جمعیت انبوه مردم به آن منظره ای که ایوب برایش ترسیم  کرده بود فکر میکرد خدایا اگر این دو عنصر پلید، خسروداد و بدره ای  مردم  را به رگبار ببندند و از بالا و پایین به آنها حمله ور شوند آه خداوندا که چه فاجعه ای رخ خواهد داد.

چندصد نفر یا چند هزار نفر یا حتی چند ده هزار نفر کشته خواهند شد؟ و بی تردید در این صورت خونین ترین عاشورای تاریخ بوقوع میپیوندد و تاریخ سیاه ترین روز و کثیفترین جنایت را در سینه خود ثبت خواهد کرد و آنگاه در دلش دعا میکرد که ایوب و یارانش موفق شوند که جلوی این کشتار بیرحمانه را بگیرند.

عاشورای 1399 قمری مطابق با 20 آذر 57 شمسی است، پادگان لویزان و مقر اتاق جنگ، ستاد امنیت و مقر ستاد گارد مخصوص شاهنشاهی در جنب و جوش است گارد جاویدان و روزها و شبهای زیادی است که برای حفظ نظام  پوسیده شاه در آماده باش کامل به سر میبرد، تا ظهر چند ساعتی مانده بود دقایق بکندی پیش میرفت و هر لحظه ای ساعتها به نظر ایوب و یارانش میرسید در دل 3 یار وفادار چه غوغایی بود و پیش خود فکر میکردند که چقدر از اینجا بدشان می  آید راستی چگونه این همه سال ماندن  رو تحمل کرده بودند.

صبح عاشورا تظاهرات چند میلیونی مردم برای سرنگونی رژیم شاه بر پا شده بود و فرماندهان افسران سرسپرده روز سختی را گذرانده بودند هر آن امکان داشت که سیل بی پایان جمعیت به سوی آنها سرازیر شود و تمام آنها را زیر گامهای استوارشان له کنند و از سر راه خود بردارند. اما غافل از این بودندکه ؟ از دورن به جوشش خواهد آمد و آنها را در آتش غضب خود خواهد سوزاند و همه چیز در پادگان لویزان که کیلومترها در کیلومترها مساحت دارد بطور معمولی میگذشت امام همیشه در پس آرامش غوغا نیز وجود داشت.

و بالاخره روزی آتش زیر خاکستر شعله ور خواهد شد. زمان حمله فرا میرسد، هدف از بین بردن فرماندهان رده بالای ارتش است محل اجرای عملیات، سالن نهار خوری افسران میباشد و بالاخره دقایق دست بدست هم داده و عقربه های ساعت روی 12 قرار گرفت. موعد اجرای طرح نزدیک  شد ایوب حس میکرد با حرکت عقربه ها، تپشهای قلبش شدیدتر میشود.

شوق شهادت تمام بدنش را داغ کرده بود. میدانست که ظهر عاشورا است و اکنون حسین در صحرای کربلا رو به سوی یزیدیان کرده است و آنان را به راه حق میخواند. چشمان منتظر حسین در نظرش مجسم میشد که او را به ندای هل من ناصر ینصرنی به سوی خود میخواند با خود میگفت   آیا من لیاقت آنرا دارم که هزاران کیلومتر دورتر از کربلا و صدها سال بعد از عاشورا جزء یاران حسین باشم؟ آیا من میتوانم (حری) دیگر برای حسین باشم؟

و آیا دامن رحمت او مرا خواهد پذیرفت؟ آیا خدا این عمل را از من قبول خواهد کرد. عاقبت کار چه خواهد شد آیا و... سیل سوالات در ذهنش نقش میبست و بی جواب میماند و منتظر ماند، چرا که فقط آینده بود ه میتوانست جواب سوالهای او را بدهد.

لباسهایش بدنش را می آزرد اما او تصمیم گرفته بود که امروز با این لباس در راه حسین به شهادت برسد و با خون خویش بهایی دیگر به آن ببخشد، صورت نورانی امام در خاطرش نقش بست و صدای گرم او در ذهنش پیچید که میگفت: ای سربازان در راه اسلام از همکاری با فرماندهان خودداری کنید و پادگانها را ترک کنید.

او نیز به دعوت امام و رهبرش پاسخ گفته و تصمیم گرفت که برای همیشه از همکاری با طاغوت خودداری کند و برای همیشه پادگانها را ترک کند به سرعت آماده میشوند و خشابهای پر را به کمرشان میبندند و در حالیکه قنداق اسلحه شان را در دست میفشردند بسوی نهار خوری افسران ره راه افتادند و رفتند که بار دیگر حماسه فراموش ناشدنی حر را تکرار کنند. رفتند تا ثابت کنند اگر چه سالها در میان خیل عظیم یزیدیان زیسته اند...

اما اکنون چون حر به یاری رهبرشان میشتابند و میروند که نامش برای همیشه به عنوان معنای واقعی واژه ایثار در لغتنامه تاریخ ثبت شود. آنها به پشت در سالن میرسند توی نهار خوری شلوغ بود و افسرها یکی یکی می آمدند.

صدای خنده فضا را پر   کرده بود، آه که چه زشت میخندیدند و با قهقهه های چندش آور دندانهای کریه شان را نشان میدادند که قرار بود ساعتی بعد با این دندانها گوشت و پوست انسانها را بدرند و زمین چه با اکراه سنگینی وجود متعفنشان را تحمل میکرد. با دیدن این مناظر شراره های خشم در وجودشان ایوب و اسماعیل و ناصر زبانه میکشید و شعله ور تر میشد. و ناراحتی سراسر وجودشان را میگرفت. و زیر لب به همه شان لعنت میفرستاد. افسران ناخودآگاه همچون عروسکهای کوکی از جا برمیخیزند و به مجرد اینکه همه سراپا ایستادند با فریاد الله اکبر آتش رگبار را به سوی آنان میگشایند و صدای خنده و شادی آن مترسکها را به ناگاه در صدای رگبار مسلسلها ذوب میکنند و لوله سلاحشان را به هر سو چرخانده و با هر گردشی عده ای را مانند برگ خزان بر زمین میریزند و صدای تکبیر و فریاد و ناله و شکستن و افتادن همه جا را پرمیکند. ایوب و اسماعیل و ناصر همچنان تیراندازی میکردند و آن تیره بختان را به خاک مذلت میکشاندند، آنان که چند لحظه قبل سرمست از باده شادی بودند و سرهای غرورشان بر تنشان سنگینی میکردحال با خواری و ذلت این سرها به زمین افتاده و غرق در خون گشته بود.

سالن نهار خوری افسران به خون کشیده شده بود و میزها و صندلی ها به هم ریخته بود. تمام حادثه بیشتر از 5 دقیقه طول نمیکشد سرعت عمل آنها امکان هرگونه عکس العملی را از فرماندهان سلب کرده بود و در همان لحظه 15 نفر کشته شدند و 39 نفر زخمی شدند ناصر بعد از اینکه خشابهایش خالی میشود به خارج از نهار خوری می آید که بدن پاک او را به رگبار میبندند.

اسماعیل شتابان می آید تا به ناصر کمک کند که او نیز در بیرون از ساختمان به شهادت میرسد، و به این ترتیب ناصر و اسماعیل به آرزوی خویش میرسند. هرچندکه آن روز حسین نبود تا سرشان را به روی دامنش بگذارد، هرچندکه آن روز صورتهایشان نوازش دست حسین را که بر صورت یکایک شهیدان میکشید لمس نکرد. آه که برای ایوب، مرگ یاران را دیدن چقدر مشکل است و حال ایوب تنها شده بود  نه که خدایش هنوز بود، او بهسرعت از در خارج شده و به طرف پادگان میدود و در حین فرار با سرهنگ هاشمی نجات برخورد میکند و به دفاع از خود او را هم، ولی متأسفانه ایوب نمیتواند از محوطه پادگان خارج شود و  بدست  مزدوران رژیم گرفتار میشود.

در لحظه اول احساس ناراحتی وجودش را در بر میگیرد و متأسف میشود نکند من لایق نبودم، امام بعد حرارت ایمان دلش را گرم کرد  مگرنه اینکه ایوب واقعاً عاشق بود مگرنه  اینکه برای عاشقان وصل به معشوق هرچه با هجر بیشتر آمیخته باشد شیرینتر است؟

و از این طریق بهتر و بیشتر میتواند وفاداریش را ثابت  و پیمانش را تجدید کند؟ که از شکنجه های این دژخیمان خم به ابرو نیاورد و بار دیگر با مقاومتش کمر خصم را بشکند و خوی حیوانی آنان را به نما وادار کند و اعجاز عشقی را که در قلب دارد به رخ آنان بکشد و محکم بماند و در هم شکسته نشود.

آنان او را به سرداب نمور و تاریکی میبرند که بازجویی کنند او احساس میکرد که مثل کوه مقاوم شده و در مقابل آنها با استواری قدم برمیداشت و مثل عیارها میخرامید نگاهش را بی تفاوت به آنها انداخت و آنها را از نگاه سردش عصبانی میکرد.

در شکنجه گاه اولین سوالاتش از یارانش بود و از او میخواستند که   آنها را لو بدهد. ولی او با همان بی تفاوتی فقط به آنها نگاه میکرد و انگار که آنها را اصلاً نمیبیند. دژخیمان دیوانه  شده بودند و دیگر نمیتوانستند تحمل کنند. ایوب ذکر خدا بر لبانش جاری بود در این حال یکی از سگان زنجیری با مته ای در دست وارد میشود و بعد مته را در حال چرخش سریع به چشمهای سیاه و نافذ ایوب نزدکی میکند و چشمان او را در می آورد. دژخیمها با خنده وحشتناکی که چون خنده شبانه جغدان  خانه های متروک بود گفتند حال دیگر از  آن نگاه بی تفاوت چشمهایت راحت شدیم و بدنبالش چشم دیگر را نیز با شقاوت هرچه تمامتر از جا بر میکنند او فکر میکرد که با درآوردن چشمهایش میتوانند خود را از شر نگاه نافذ و گویایش که آنها را در هم میشکست نجات دهند و خود را  از زیر سوال برهانند. ولی حال که او با تمام وجودش به آنها مینگریست و تمام اندامش چشم شده بود ایوب با تکیه به عشق بزرگی که داشت و به ریسمان محکمی که چنگ زده بود این همه مرارت را تحمل میکرد و سعی میکرد که خود را نگه دارد. ایوب سعی میکرد با تکیه بر ایمانی که دارد خود را محکم نگه دارد.

و چه خوشحال بود که دیگر چشمی ندارد که آن مناظر بد هیبت و این وقیحان روزگار را ببیند. بعد از آنهمه درندگی و وحشیگری و قصاص قبل از حکم برایش دادگاه تشکیل میدهند... چه مسخره چه دادگاهی؟  آیا آنها مگر به حکم و عدل هم اعتقاد دارند؟ ولی نه به عدل واقعی که آنها به حمل فرمایشی اعتقاد دارند و از این رو از او میخواهند که عفو شاهانه بگیرد و چه مضحک و خنده آور است، آنها هنوز بعد از این همه استقامت و شجاعتی که از او دیدند هنوز او را خوب نشناختند حال با چه جرأتی و چه وقیحانه از او  میخواهند که عفو شاهانه بگیرد. اویی که شاه را قبول ندارد چگونه میتواند عفوش را بپذیرد.

از این رو با کمال شجاعت و شهامت، در جواب آن کوردلان میگوید عفو سگانه نمیخواهم. و با این کلام حکمش را امضا میکند  و عاقبت هم  حکم رسوائی رژیم  را اعلام میدارند و  او را  محکوم به اعدام میکنند، ایوب با شنیدن این حرف نفس راحتی کشیده و دلش بی تابتر و روحش برای پرواز بی قرار تر میشود و خوشحالی سراسر وجودش را در بر میگیرد.

امام دیگر چشمی نداشت که اشک شعف ببارد ولی در دلش گریه میکرد گریه شادی آه که چه سعادت بزرگی، او برای پیوستن به  قراولانش اسماعیلی و ناصر بی صبرانه انتظار میکشید. حیف که قرار بود صبح اعدام شود، تحمل این همه شکنجه را به راحتی آورده بود ولی تا صبح ماندن برایش مشکل بود و بیشترین شکنجه و بالاخره صبح آزادی فرارسید و لحظه موعود و وصل یار نزدیک میشود.

صدای خشن مردی که میگفت بلند شو، وقتش رسیده  است، او را به خود آورد و برایش زیباترین بشارتها بود، زود از جا برخاست و برای پرواز آماده گشت و رفت و روح بزرگش از قفسی که  اسارتش او را بی تاب کرده بود آزاد شد و موجی توام با  افتخار در جامعه ایجاد  کرد و در  زمره راست قامتان جاودانه تاریخ قرار گرفت.

و بدین ترتیب دفتر خاطارت بزرگ مردی دیگر از سلاله پاک رسول الله و از اولادان به حق فاطمه (س) و از یاران حسین بن علی (ع) و از پیروان صدیق رهبری ملکوتی و نایبی برحق که تا دم آخر وفاداریش را به او به اثبات رساند، با جلدی مزین شده به خون مطهرش در کتابخانه عظیم تاریخ تا ظهور آقایمان مهدی (عج) باقی  و جاوید ماند. و پیکر پاکش را نیز در قبال 21 هزار تومان پول در تاریخ 12/10/1357 به خانواده اش تحویل میدهند.

قابیل زمان ز کینه گاه تاریخ

آورده سر بریده با نامه خون

در سنگر خونین شهادت سازید

تابوت شهید از گل تازه خون

روحش شاد و یادش گرامی باد.

منبع: مرکزاسنادبنیادشهیدوامورایثارگران تهران بزرگ

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده