شهد ای بیست و پنجم تیرماه
شهید مسلم اسفندیار نژاد بيست و پنجم تير سال 1344، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش حسين، كارگر بود و مادرش، عفت نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. مكانيك اتومبيل بود. به عنوان بسيجی در جبهه حضور يافت. بيست و پنجم تير 1361، در پاسگاه زید عراق بر اثر اصابت گلوله و ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل آمد. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش واقع است.
از هنگامیکه انقلاب شروع شد در سن سیزده سالگی شروع به خواندن نماز و روزه کرد و در هیئتهای مذهبی و مراسم اباعبدا... شرکت میکرد.

به دلیل صغر سنی که در آن هنگام فقط 13 سال داشت زیاد در جریانات انقلاب نبود اما در چند تظاهرات شرکت کرد. از کارهای فنی خوشش می آمد و بسیار مهربان و بامحیت بود و هیچوقت دلش نمیخواست پدرش به خاطر او به زحمت بیافتد. دوست داشت همه چیز را در حرفه خود بداند و یاد بگیرد.

به همین منظور وقتیکه تعمیرات پیکان را یاد گرفت به تعمیرگاه رفت و در آنجا هم مهارت زیادی پیدا کرد بطوریکه مزدش چهار برابر شد.

در دوران کودکی به علت کمبود مالی خانواده ناراحتیها و مریضیهای بسیاری را تحمل نموده و در سن هفت سالگی مشغول به تحصیل شد و تا کلاس چهارم دبستان ادامه داد تا اینکه کم کم پی به زحمتهای پدرش برد و تصمیم گرفته بود کارگری کند و سرکار برود وقتی از او سوال میشد که چرا درس نمیخوانی و اصرار داری که به سر کار بروی میگفت: همه که نباید دکتر و وکیل و وزیر بشوند مملکت به کارگر ماهر هم نیاز دارد و در کلاس پنجم ترک تحصیل کرد و چون خیلی به مکانیکی علاقه داشت در خیابان 17 شهریور پایینتر از میدان خراسان تعمیرگاه عقاب با روزی 10 تومان مزد مشغول به کار شد.

بعد از یکسال که در آن تعمیرگاه کار میکرد دیگر سرکارش نرفت و با این بهانه که این تعمیرگاه فقط مخصوص پیکان است در تعمیرگاه فورد مشغول به کار شد و مهارت خوبی نیز کسب نمود ومزدش به چهل تومان رسید.

تمام مزدش را هفته به هفته به پدرش میداد و با وجود سن 13 سالگیش در زمان انقلاب در بعضی از تظاهرات جسته و گریخته شرکت میکرد.

بعد از پیروزی انقلاب شهید عضو بسیج مسجد واقع در چهار راه اتابک شد و علاقه زیادی هم به جهاد سازندگی داشت و بعضی روزها در دروکردن مزارع به کشاورزان کمک میکرد.

در همین زمان نه تنها نمازش ترک نمیشد بلکه نماز جمعه اش هرگز ترک نمیشد و در سن 16 سالگی در سال 1361 با شنیدن پیام امام امت مبنی بر اینکه جوانها دفاع از میهن را به عهده بگیرند پیام امام را لبیک گفت.

یک شب که از سر کار برمیگشت گفت دیگر باید بروم و از میهن دفاع کنم هنگامیکه جواب نه شنید خیلی ناراحت شد.

روزها و شبها ناراحت بود تا اینکه به شهید میگویند آخر چه کاری از تو ساخته است و او میگوید: لااقل میتوانم به سربازها آب برسانم مادرش از این حرف ناراحت شده و شهید را به سپاه منطقه 10 برده و رضایت میدهد شهید مسلم به پادگان امام حسن رفته و بعد از دیدن آموزش به اهواز اعزام میشود. 2 ماه در جبهه و خط مقدم بود سپس به مرخصی آمد و باز به منطقه برمیگردد سرانجام در اعزام دومش در منطقه شلمچه د رتاریخ 1361/4/25 مصادف با روز قدس در حالیکه پشت تیربار نشسته بود با اصابت گلوله مزدوران بعثی به چشمش بدرجه رفیع شهادت نائل میگردد.

مختصری از وصیت نامه شهید : این را بدانید که من تنها متعلق به شما نبودم که در موقع شهادتم بیتابی کنید بلکه من امانتی از طرف خدا نزد شما بودم که هم اینک یاری دین حق از شما گرفته میشوم.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده