مروری بر زندگی و خاطرات شهید سید مسعود مدرس قیصری
پس از بازگشت از لبنان در جواب کسانی که از او سوغاتی طلب می کردند، می گفت: همان 700 تومان پولی که همراهم بود، همانطور دست نخورده آوردم، چون گفتم ارز از مملکت خارج می شود!

نوید شاهد تهران: همزمان  سی و ششمین سالروز شهادت شهید مدرس قیصری ، به همین مناسبت مروری می کنیم بر شرح مختصری از زندگینامه و فعالیت های این شهید:

شهید سید مسعود مدرس قيصري، در سال  1339،در یک خانواده روحانی در تهران چشم به جهان در تهران چشم به جهان گشود. پدرش سیدمصطفي، محضر دار بود و مادرش،عصمت الشريعه نام داشت.  دوره متوسطه را در رشته علوم تجربي به اتمام رساند و تحصیلات خود را تا مقطع لیسانس ادامه داد.  از سوي سپاه پاسداران در جبهه حضور يافت. سي و يكم تير 1361، در شلمچه بر اثر اصابت تركش به پاها و شکم به فیض شهادت نائل آمد. مزار پاک شهید در بهشت زهرای زادگاهش میعادگاه عاشقان و زائران است.

ایشان از طرف مادری نوه مرحوم آیت الله شاه آبادی بزرگ (رضی) استاد گرانقدر انقلاب و از جانب پدری نوه مرحوم آیت الله مدرس که در مشهد بالای صحن حضرت رضا (ع) تدریس می نمود، می باشد.

مسعود از همان ابتدا در دامن پرمهر مادر قهرمانش رشد یافت. به دلیل تقید به تربیت اسلامی، او را به مدرسه فرهنگی اسلامی قدس فرستادند. شهید در تحصیل علم، بلوغ و استعداد خود را به نمایش می گذاشت و در ضمن از حوادث اطرافش بی تفاوت نمی گذشت.

به واسطه اینکه یکی ازاعضای خانواده به دست دژخیمان پهلوی به زندان افتاده بود، لذا این فرصتی بود که مسعود با مسایل سیاسی و اجتماعی آشنا شده و مسایل را از درون زندان به بیرون منتقل کند. با شروع شراره های انقلاب اسلامی، فعالانه در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد.

شهید در سال 1357 در کنکور دانشگاه شرکت کرده و پس از موفقیت در رشته مکانیک دانشکده تکنیکوم تهران مشغول به تدریس شد.

از خصوصیات برجسته مسعود علاقه زیاد او به مطالعه کتب مذهبی، سیاسی، اجتماعی و بالاخص کتب استاد شهید مرتضی مطهری بود. در گوشه ای از وصیتنامه اش، دوستان و بستگان را تشویق به مطالعه کتب اسلامی و قرآن کرده است. بعد از پیروزی انقلاب، تا حدودی با کتابخانه مسجد پنبه چی همکاری می نمود.

در سال 1359 به آموزش و پرورش رفته و مدتی در مدرسه راهنمایی رسالت در جنوب شهر تدریس می نمود. در این دبیرستان معمولاً سر و کارش با بچه های محروم و خوب جنوب شهر بود که خودش از این زمان به نیکی یاد می کند. لیکن تدریس در آموزش و پرورش، روح بلندپرواز او را قانع نکرد و لذا در اواخر سال 1359 وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد. در همین سال بود که مسعود به مدد دیگر برادران محل دست به تشکیل انجمن اسلامی امام سجاد (ع) زد و در این راه کوشش فراوانی نمود. به واسطه شایستگی ای که از خود نشان داده بود دو دوره از سوی اعضا به عضویت شورای مرکزی انجمن اسلامی انتخاب شد.

مسعود در اعتقاداتش بسیار پایبند به مبانی اصیل اسلامی و از جمله مسئله ولایت بود. او اذعان داشت که ولایت فقیه چیز تازه ای نیست که بتوان زیاد بدان پرداخت، زیرا او و ولایت فقیه را ادامه ولایت الله و رسول صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین (علیهم السلام) می دانست. به واسطه تایید شدید او نسبت به مسئله ولایت، دوستان به او "مسعود ولایتی" لقب داده بودند. در افکار و عقایدش به شدت با منافقین (نه فقط به لحاظ سیاسی) و لیبرال ها و
غرب زده ها مخالف بود و از روحانیت شیعه که هماره در طول تاریخ به دور از تمامی زد و بندهای سیاسی، رسالت اسلام فقاهت را به دوش کشیده اند، دفاع می نمود و در یک کلام او "حزب اللهی" بود. از این رو در موضوع خلد ید سیاسی از بنی صدر خائن و جریانات 30 خرداد شرکت فعالانه داشت.

***

برادر شهید می گوید چندین بار به مسعود گفتم اگر مایل باشی می توانی به خارج بروی و در آنجا ادامه تحصیل بدهی و در کنار تحصیل به مبارزات خود و ابلاغ پیام انقلاب اسلامی کوشا باشی. ولی مسعود در جواب گفته بود: در ایران بیشتر به من احتیاج است.

با آغاز جنگ تحمیلی توسط صدام مزدور علیه انقلاب اسلامی، مسعود چندین بار خواسته بود به جبهه ها برود و رزمندگان اسلام را در نبرد با استکبار جهانی یاری رساند ولی چون در سپاه عهده دار مسئولیت سنگینی بود، لذا اجازه رفتن به جبهه را به او نمی دادند. لیکن در فروردین ماه 1361 به جبهه های جنگ حق علیه باطل شتافت و در عملیات فتح المبین فرماندهی یک گروه را به عهده داشت. مسعود پس از 38 روز به تهران بازگشت. وقتی راجع به عملیات و پیروزی های چشمگیر سربازان اسلام می پرسیدی، می گفت: "من هیچ نمی توانم بگویم. بچه ها هیچ کاری نکردند فقط هرچه بود، امدادهای غیبی و کمک های الهی بود."

پس از بازگشت از جبهه، توانست مجدداً به فعالیت هایش در انجمن اسلامی ادامه دهد و در نظم و تشکل برادران کوشا باشد.

اعزام به جبهه لبنان

با آغاز مجدد تجاوز اسرائیل جنایتکار به شیعیان محروم لبنان و اعلام آمادگی نیروی نظامی ایران برای سرکوبی صهیونیست ها، مسعود به همراه اکیپی از برادران سپاهی و بسیجی و ارتشی عازم سوریه شد تا بدین ترتیب به لبنان اعزام شود. شور و حال مسعود در هنگام رفتن، خود جای بحثی جداگانه است.

مادر شهید در این زمینه می گوید: شبی که بنا بود صبح آن روز به سوریه اعزام شود، پیش من آمده و مسئله را گفت. مسعود فکر می کرد که من با رفتنش مخالفت خواهم کرد، لذا قرآن را باز کرده و این آیه را تلاوت نمود:

و ما لکم لا تقولون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان الذین یقولون ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیاً واجعل الناس لدیک بصیراً. (سوره نساء آیه 75)

پس از تلاوت آیه به او (مسعود) گفتم خوشا به حالت که می خواهی به لبنان بروی.

خاطراتی از رابطه شهید با مادرش

در همینجا به جاست که از رابطه مسعود با مادرش یاد کنیم. شهید با وجود کارهایی که در بیرون داشت ولی در محیط خانه هم به مادرش کمک می نمود و احترام فوق العاده ای برای مادرش قائل بود. مادر مسعود می گوید مدتی بود که بر اثر کسالتم در خواندن نماز شب وقفه ای افتاده بود. مسعود از جبهه نامه ای نوشته و خاطرنشان ساخته بود که مادر! شما نماز شب را به پا دار و در آن به رزمندگان اسلام دعا کن. از آن پس من مجدداً در به پا داشتن نماز شب تشویق و آن را انجام دادم.

گزیده هایی از نامه شهید

در مدتی که او در سوریه بود، دو نامه یکی برای خانواده اش و دیگری برای برادران انجمن اسلامی نوشت. در قسمتی از نامه ای که خطاب به خانواده اش نوشته، آمده:

"در سوریه داخل حرم که شدیم بچه ها این پنجره های حرم را محکم گرفته و زار زار گریه می کردند و می گفتند: ای زینب، برادرزاده دادی و عزیز دادی، ای که خودت زجرها کشیدی و اسیر شدی و بعد از شهادت حسین (ع) و یارانش به تو و دیگر اسرا به شام وارد شدی و مسخره تان کردند و طعنه تان زدند و غریب و مظلوم بودید. ای زبان علی در کام، ای که در رکاب تو مردانگی آموختیم که چطور در دربار یزید او را رسوا کردی، ای زینب ما هم آمدیم اینجا راه جدت، پدر و برادرانت را ادامه دهیم. برای مال دنیا اینجا نیامدیم، برای سیر و سیاحت نیامدیم، بلکه دیدیم عده ای از خواهران و برادران مظلوم ما در جنوب لبنان و فلسطین مورد تجاوز کفار و ظالمین قرار گرفته اند ...

با خواندن این قطعه از نامه مسعود، به ناگهان به یاد حدیث سرور آزادگان حضرت حسین بن علی (ع) افتادیم که امام می فرمایند:

اللهم انک تعلم انه لم یکن ما کان منا تنافساً فی سلطان و لا التماساً من فضول الحطام، و یأمن المظلومون من عبادک و یعمک بفرائضک و سننک و احکامک ...

ترجمه: بار پروردگارا! حقاً تو می دانی که آنچه در ماست، (از میل به قیام و اقوام و امر به معروف و نهی از منکر و نصرت مظلومان و سرکوبی ظالمان) به جهت میل در رغبت رسیدن به سلطنت و قدرت مفاخرت انگیز و مبارات آمیز نیست، و نه از جهت درخواست زیادی های اموال و حطام دنیا!

بلکه به علت آن است که نشانه ها و علامت های دین تو را ببینیم، و در بلاد و شهرهای تو صلاح و اصلاح ظاهر سازیم و تا اینکه ستمدیدگان از بندگانت در امن و امان به سر برند، و به واجبات تو و سنت های تو و احکام تو رفتار گردد.

مسعود در قسمت دیگری از نامه اش می گوید:

روز پنجشنبه 61/3/27 گفتند امشب دعای کمیل را در زینبیه در حرم مطهر حضرت زینب برگزار می کنیم که بچه ها سر از پا نمی شناختند و عصر پنجشنبه لباس فرم پوشیدیم و وضو گرفتیم و دعای کمیل را برداشتیم و سوار ماشین های روباز شدیم. از داخل شهر عبور کردیم چون عصر بود مردم زیادی در خیابان ها بودند و ما هم سنگ تمام در صدور انقلاب گذاشتیم آنقدر شعار دادیم و فریاد زدیم که هنوز صدای بچه ها گرفته است. آنقدر الله اکبر گفتیم که آنها را از کف زدن به تکبیر گفتن واداشتیم و آنقدر عکس امام را بین مردم توزیع کردیم که اکثر مغازه ها و ماشین ها عکس امام زده شده بود.

بازگشت از جبهه های سوریه در پیروی از امام ره

آری شهید در حدود 20 روز در سوریه بود تا اینکه به دنبال سخنرانی و افشاگری حضرت امام خمینی در رابطه با مطرح کردن قضیه لبنان و فراموشی جنگ ایران و عراق، به ایران بازگشت. و این در حالی بود که برادران سپاه به او اصرار می کردند که تو در اینجا بمان، چون می توانی در لبنان بالاخص روی شیعیان محروم، کار زیادی بکنی، ولی مسعود در جواب گفته بود: فکر می کنم پس از سخنرانی امام اگر باز در اینجا بمانم و در جبهه های خودمان (ایران و عراق) نجنگم، در روز قیامت جوابی در پیشگاه خداوند نخواهم داشت.

مسعود پس از بازگشت از لبنان در جواب کسانی که از او سوغاتی طلب می کردند، می گفت: همان 700 تومان پولی که همراهم بود، همانطور دست نخورده آوردم، چون گفتم ارز از مملکت خارج می شود!

او پس از مراجعت از سوریه فقط 36 ساعت در تهران ماند و دوباره راهی جبهه های جنگ اسلام و کفر شد. او در مدت 36 ساعتی که در تهران نبود، با تمام اقوام و خویشان به هر صورت که امکان داشت تماس گرفت و بدین ترتیب در آخرین روزهای زندگی پرشکوه خویش، "صله رحم" این دستور مهم اسلام را به انجام رساند.

شهید مسعود مدرس سي و يكم تيرماه سال 1361،پس از 15 روز مبارزه و ستیر در جبهه های خونفشان جنوب در عملیات "رمضان"در شب عید فطر  و در شلمچه بر اثر اصابت تركش به پاها و شکم به فیض شهادت نائل آمد و به دیدار حضرت حق شتافت. مزار پاک شهید در بهشت زهرای زادگاهش میعادگاه عاشقان و زائران است.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده