وصیت نامه ناب ادبی شهید بهزاد بهروز که بوی عشق به وطن می دهد
شهید بهروز در بخشی از وصیت نامه اش آورده است: خدایا، بارالها، معبودا، معشوقا، مولایم من ضعیف و ناتوان دوست دارم چشمهایم را دشمن در «بستان» و در اوج دردش از حلقه در آورد و دستهایم را در تنگه «چزابه» قطع کند. پاهایم را در «خونین شهر» از بدن جدا کند. قلبم را در «سوسنگرد» آماج رگبارهایش کند و سرم را در «شلمچه» جدا نماید.

نوید شاهد تهران: شهید بهزاد بهروز، سوم مرداد 1342، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش شيرويه و مادرش دلشاد نام داشت. تا دوم متوسطه در رشته علوم اقتصاد درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور يافت و بيست و نهم آبان 1362، در پنجوین عراق بر اثر اصابت گلوله به سینه به فیض شهادت نائل آمد. مفقود الاثر بود و بعد از تفحص پیکر پاکش كشف گرديد.

به مناسبت سوم مردادماه سالروز میلاد شهید بهزاد بهروز که مقارن شده است با میلاد خجسته ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا علیه السلام وصیتنامه شهید را با هم مرور می کنیم.

عاشقانه های شهید با معبودش

خدایا، بارالها، پروردگارا، معبودا، معشوقا، مولایم، مرا ببخش. از گناهان من درگذر. تو کریمی و رحیمی. خدایا، ما با تو پیمان بسته بودیم که تا پایان راه برویم و بر پیمان خویش استوار ماندیم. خدایا، های و هوی بهشت را می بینم. چه غوغائی؟ حسین (ع) به پیشواز یارانش آمده است. چه صحنه ای فرشتگان ندا دهند که همرزمان ابراهیم ، همراهان موسی، همدستان حسین، همکیشان محمد (ص) همسنگران علی، هم فکران حسین، همگامان خمینی از سنگر کربلا آمده اند چه شکوهی!

خدایا، به محمد (ص) بگو که پیروانش حماسه آفریدند. به علی بگو که شیعیانش قیامت بپا کرده اند. به حسین (ع) بگو خونش در رگها همچنان میجوشد. بگو از آن خونها سروها روید. ظالمان سروها را بریدند، اما باز هم سروها روئید.

خدایا، میدانی که چه میکشیم پنداری چون شمع ذوب می شویم. از مردن نمی ترسیم ولی می ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند و اگر سوزیم هم که روشنائی میرود و جای خود را دوباره به شب میدهد. پس چه باید کرد؟ از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم واز دیگر سو باید شهید بشویم تا آینده بماند. هم باید امروز شهید بشویم تا فردا بماند. و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود. عجب دردی چه می شود امروز شهید شویم، فردا زنده شویم ودوباره شهید شویم.

خدایا، بارالها، معبودا، معشوقا، مولایم من ضعیف و ناتوان دوست دارم چشمهایم را دشمن در «بستان» و در اوج دردش از حلقه در آورد و دستهایم را در تنگه «چزابه» قطع کند. پاهایم را در «خونین شهر» از بدن جدا کند. قلبم را در «سوسنگرد» آماج رگبارهایش کند و سرم را در «شلمچه» جدا نماید. تا در کمال فشار و آزار، دشمنان مکتبم ببینند گرچه چشمهایم ، دستهایم، پاها، قلب و سرم را توانستند جدا نمایند؛ اما یک چیز را نتوانستند و آن ایمان و هدفم است، که همان عشق به الله و معشوقم ، به شهادت و به امام و اسلام است.

خدایا، جندالله را که با سوگند به ثارالله در لشگر روح الله برای شکست عدوالله و استقرار حزب الله زمینه ساز حکوت جهانی بقیه الله است حمایت فرما.

عهد بستن با امام

من با خمینی میثاق بسته ام و به او وفا دارم زیرا که او به اسلام و قرآن وفادار است. و اگر چندین بار مرا بکشند و زنده کنند دست از او نخواهم کشید.

توصیه های شهید

مادرم، بدان اکنون شما می توانید افتخار کنید که مانند فاطمه زهرا (س) فرزندتان را در راه دین داده اید و پدرم شما هم مانند حسین (ع) علی اکبرتان را و خواهرانم، شما هم مانند زینب (س) برادرتان را از شما انتظاری دارم و آن حفظ حجاب، نماز و عبادات دیگر و من مانند حسین (ع) که به زینب (س) داشت به شما امید دارم. شما را سفارش می کنم به صبر و ادامه دادن راهم. به تمام جوانان، کودکان و پیران بگوئید که اسلحه من زمین است. باید اسلحه مرا دیگری دست بگیرد و نبرد کند تا دشمن را به خاک بمالند و ندای «هل من ناصر ینصرنی» را لبیک گویند.

راه سعادت بخش حسین (ع) را ادامه دهید و زینب وار زندگی کنید. و در آخر، امام را دعا کنید و یاریش دهید.

انتهای پیام/

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده