خاطراتی از شهید احمد آقابیگی به روایت همسر شهید
با من رفتاری دوستانه داشت و من یاد ندارم که حتی یک مرتبه من و او با هم سر موضوعی جر و بحث کرده باشیم.
خاطراتی از شهید احمد آقابیگی به روایت همسر شهید


به مناسبت سالروز عملیات پیروزمندانه مرصاد خاطراتی را از شهید احمد آقا بیگی به روایت همسر شهید مرور میکنیم.

شهید احمد آقابیگی سوم بهمن 1342، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش ارسلان و مادرش، كلثوم نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. معلم بود. ازدواج کرد. به عنوان بسيجی در جبهه حضور يافت و پنجم مرداد 1367، در اسلام آباد غرب بر اثر اصابت ترکش به فیض شهادت نائل آمد. پیکر پاک شهید در بهشت زهرای زادگاهش آرمیده است.

همسر شهید از زندگی کوتاهی که با شهید داشت روایت می کند: زندگی من و احمد پنج ماه بیشتر طول نکشید. آن روزی که ما عقد کردیم همان روز، اولین کلامی که به زبان آورد نام خدا بود  بعد از یاد کردن نام خدا قرآن را آورد و گفت دستت را بگذار روی آن وقتی که دستم را روی قرآن گذاشتم احمد هم این کار را کرد و بعد گفت قسم میخوریم که اگر هر کدام از ما به راههای غیر از مسیر الهی رفتیم آن یکی به مسیر درست هدایتمان کند، من هم قسم خوردم گفت قسم میخوریم که در زندگی همیشه خدا در یادمان باشد و در هر مورد اگرچه به ضررمان باشد فقط به امر خدا عمل کنیم.

شهید آقا بیگی با من رفتاری دوستانه داشت و من یاد ندارم که حتی یک مرتبه من و او با هم سر موضوعی جر و بحث کرده باشیم. اگر غذایی آماده می کردم که طعم خوبی نداشت و حتی خودم برای خوردن آن را نمی پسندیدم او می گفت ناشکری نکن و آن غذا را می خورد.

همسر من یک معلم پرورشی در مدرسه پسرانه عاصمی منطقه9 بود. ایشان شبها تا ساعت 2 نیمه شب به امور مدرسه مشغول بود و تازه آن وقت برای نماز شب آماده میشد ایشان من را هم به خواندن نماز شب تشویق می کرد. برای من کتاب میخواند و جاهایی که درکش برایم سخت بود توضیح میداد.

همسر شهید از آن زندگی کوتاه احساس رضایت کرده و از آن به خوبی یاد می کند.

در ادامه می گوید :شهید آقا بیگی همیشه از خدا طلب آمرزش می کرد و در همه اوقات از خدا می خواست که حتی لحظه ای ما را به حال خودمان واگذار نکند و به من توصیه می کرد که همیشه خدا را در نظر داشته باشم تا مرتکب گناهع نشوم . بسیار به حفظ حجاب توصیه می کرد.

*****

یک بار گدایی جلوی من را گرفت و گفت خانم خواهش میکنم پول بده من بیست تومان از کیفم درآوردم ولی همسرم نگذاشت که بدهم و گفت اینها همین را میخواهند و گفت تو هر وقت خواستی که به نیازمندی پولی بدهی آن را در صندوق صدقه بیانداز تا به دست نیازمندان واقعی برسد و بعد من را که یکی از صندوقها رساند و گفت حالا بیانداز این تو، من این کار را کردم بعد دیدم که او هم یک 500تومانی درآورد و به صندوق انداخت در صورتی که آن ماه فقط 1000تومان داشتیم ولی به برکت آن همان 500 تومان دیگر را تا آخر ماه رساندیم و تازه 100 تومان هم پس انداز کردیم او همیشه قناعت را دوست داشت و میگفت انسان از قناعت است که هرچه بخواهد تهیه میکند.

اول وسط و آخر هر ماه روزه میگرفت نمازش را اول وقت می خواند. روز عروسیمان مصادف بود با  نیمه شعبان و احمد آن روز روزه بود به من سفارش میکرد که روز عروسی نکند که رقص و غیره باشد و ما گناه کنیم چون عروسی مال ماست در روز عروسی نوار مهدی بیا را گذاشته بودند و موقعی که من وارد خانه او شدم سوره ناس را قرائت فرمود و با بسم الله مرا از زیر قرآن رد کرده و به خانه اش برد.

ایشان ساده و متین و باصفا بودند.حق را در نظر داشت ما میخواستیم کوپن بگیریم من گفتم برو کپن آزاد بخر و اینقدر خودت را ناراحت نکن او میگفت اینکار ضرری است که به دولت میخورد و من این کار را نمیکنم. روحش شاد

انتهای پیام/

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده