مروری بر زندگینامه شهید جمشید احدی
می خواست به جبهه برود برای همین رفت تا در گروه چمران ثبت نام کند؛ شرایط سنی برای پیوستن به این گروه هجده سال بود؛ سنش کم بود و می بایست یه نسخه کپی شناسنامه برای ثبت نام تحویل می داد ناگزیر تاریخ تولد خود را تغییر داد.

به مناسبت سی و ششمین سالروز شهادت شهید جمشید احدی خاطراتی از زندگانی شهید را به نقل از دوستانش مرور می کنیم.

شهید جمشید احدی، بيست و يكم مرداد 1343، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش غضنفر، و مادرش سريه نام داشت. تا دوم متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند. به عنوان  بسیجی در جبهه حضور يافت و هفتم مرداد 1361، در دارخوین بر اثر اصابت ترکش به قلب به فیض شهادت نائل آمد. پیکر پاک شهید در بهشت زهرای تهران آرمیده است.

اوایل انقلاب دانش آموز سال چهارم اقتصاد در دبیرستان الهی بود که در راهپیماییها شرکت می کرد و در درست کردن کوکتل مولوتوف و کلیشه فعالیت داشت. بعد از انقلاب در مسجد به پخش اعلامیه و پوسترهای گوناگون می پرداخت.

هر کاری که به او سپرده می شد بدون چون و چرا انجام می داد. فعالیت های سیاسی را کاملا مخفیانه انجام می داد طوری که حتی ما هم متوجه نمی شدیم.

وی پسری نجیب و سر به زیر بود؛ به ورزش علاقه وافری داشت.شهید جمشید احدی از سال 58 فعالیت های سیاسی خود را افزایش داد آنقدر که گاهی از تحصیل هم عقب می ماند.

در سال 1360 می خواست به جبهه برود برای همین رفت تا در گروه چمران ثبت نام کند؛ شرایط سنی برای پیوستن به این گروه هجده سال بود؛ سنش کم بود و می بایست یه نسخه کپی شناسنامه برای ثبت نام تحویل می داد ناگزیر تاریخ تولد خود را تغییر داد. و همراه رضایتنامه از والدین و مسؤلین مدرسه برای ثبت نام اقدام نمود تا بتواند به جبهه برود.

در اسفند ماه همان سال یک دوره یک ماهه آموزش دید و بعد از اتمام دوره به اهواز اعزام شد. حدود یک ماه بعد از اهواز برگشت و از اینکه شهید نشده ناراحت بود. از آنجایی که امام ره فرموده بود: "مدرسه ها سنگرند سنگر مدرسه را حفظ کنید" بعد از اتمام ماموریت و بازگشت به تهران در کلاس درس حاضر شد و به تحصیل ادامه داد.

کمی به پایان مدرسه مانده بود که می خواست دوباره به جبهه برود ولی ما موافقت نکردیم و گفتیم که تو به تحصیلت ادامه بده بعد می توانی به جبهه بروی؛ او عجله زیادی برای رفتن مجدد به جبهه داشت و درست در حدود یکسال طول کشید تا بتواند برای بار دوم و آخرین بار به جبهه برود.

در این یکسال فعالیت زیادی داشت. از قبیل درست کردن کلیشه و "شعارهای امام را دعا کنید"، "خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار" و ... با کمک دوستانش و با اسپری هایی که از پول تو جیبی خودش می خرید بر روی دیوارها می نوشت؛ همچنین پوسترهای گوناگون از جهاد و حزب جمهوری و سپاه پاسداران و مجاهدین انقلاب اسلامی در مساجد و خــــــانه پخش می کرد.

شهید جمشید احدی با ضد انقلابیون مخالف بود و تا آنجا که می توانست آنها را از انحرافی که داشتند باز میداشت و ارشاد می کرد و اگر بــــه راه راســـــت نمی آمدند دیگر از آنها کناره گیری می کرد. او از آموزش نماز به فرزندان فامیل دریــغ نمی کرد.

او علاوه بر اینکه عضو گروه چمران بود عضو جهاد منطقه هشت و عضو بسیج مسجد امام حسن (ع) و سرپرست گروه فرهنگی مسجد نوبنیاد علی اکبر(ع)هم بود. وی مقدار پولی را که برای خرجی روزانه اش می گرفت جمع آوری و صرف مسجد و دیدار از مجروحین و جهاد سازندگی می کرد.

وی به هر بیمارستانی که در آن مجروحین جنگ بودند می رفت و از آنها عیادت میکرد. در بیمارستان امام خمینی هنگام عیادت از مجروحین با یکی از پزشکان آشنا شده بود و در امور بیمارستان به او کمک می کرد.

دوستانش در جهاد می گفتند وقتی مدرسه تعطیل می شد یک راست به جهاد می آمد و تا غروب مشغول کار می شد حتی زمانی که دوستانش برای صرف نهار به منزلشان می رفتند او نمی آمد و عقیده داشت انجام آن امور ضروری تر است. آنقدر کار می کرد و بخودش فشار می آورد که کم کم بدنش ضعیف شده بود.

هرگز نمازش ترک نشد و پای سجاده اش همیشه قرآن تلاوت می کرد و رساله می خواند. وقتی به نماز جمعه می رفت سعی می کرد دوستانش را هم با خود همراه کند.

بسیاری از شبها را به خانه نمی آمد و مشغول پست دادن و شعار نوشتن و پخش پوستر و اعلامیه امام بود.

غالباً به بهشت زهرا می رفت و هر کمکی که می توانست، می کرد. جمشید به امام و شهید مظلوم دکتر بهشتی و دیگر یاران صدیق امام علاقه وافری داشت. او پیرو واقعی خط امام بود. وقتی که شنید یاران با وفای امام شهید شدند خیلی متاسف شد حتی چند شب پی در پی به بسیج رفت و به خانه نیامد و آنقدر بی خوابی می کشید که چشمانش قرمز شده بود.

آخرین اعزام شهید به جبهه

زمانی که میخواست برای بار دوم به جبهه برود با پدر خویش برای رفتن به جبهه از یکدیگر سبقت می گرفتند تا اینکه جمشید طی صحبتی که با پدرش داشت ایشان را راضی کرد که از رفتن صرف نظر کند و در کنار خانواده بماند.

پدر شهید اسماعیل ناظری می گوید: «شهید اسماعیل ناظری یکی از دوستان صمیمی شهید جمشید احدی بود وقتی پسرم شهید شد می دیدم که پسر عجیبی در مراسم ختم پسرم شرکت می کرد و شبانه روز در خانه ما رفت و آمد می کرد تا هرکاری که باشد انجام دهد.

پدر شهید ناظری می گفت که من تا آن موقع او را نمی شناختم و بعداز هفتم پسرم پیش من آمد و مرا بوسید و دستش را دور گردنم انداخت و گفت که آقای ناظری تو از جدت حسین بخواه که من هم شهید شوم تا پیش پسر شهیدت بروم و من در جواب گفتم که نه! مملکت به شما جوانان احتیاج زیادی دارد. تا اینکه بعد از مدتی شنیدم که شهید شده است.»

جمشید قبل از اینکه به جبهه برود خیلی مهربان شده بود و مظلومیت در چشمانش پیدا و صورتش به طور عجیبی زیبا شده بود و گویی میدانست که شهید میشود چون هنگام رفتن وصیتش را شفاها به دوستانش گفته بود و از همه حلالیت طلبیده بود. او به استقبال شهادت رفت، رفت تا راه حسین را ادامه دهد به جرأت می توان گفت یکی از یاران حسین زمان بود.

سخنی از پدر و مادر شهید: خوشحالیم که این قربانی ناچیز را در راه برقرار ماندن اسلام و دین خدا داده ایم حاضریم پسران دیگرمان را، از بزرگ تا کوچک از علی اکبر تا علی اصغر و حتی خودمان را در راه دین اسلام قربانی کنیم باشد که این قربانی مورد قبول خداوند تبارک و تعالی قرار بگیرد.

شهید احدی به روایت همرزمانش و همسنگرانش

مسؤل بسیج مسجد امام حسین می گوید: حدود 2 سال است که جمشید احدی را می شناختم و او را برادری پرکار و خستگی ناپذیر و مخلص یافته بودم .

آشنایی ام با او از بسیج مسجد امام حسن مجتبی(ع)آغاز شد و جمشید پسر با معرفت و با عاطفه و ساکتی بود و ذره ای حسادت و غرور در او ندیدم،صادقانه کار می کرد و سرو صدایش را در نمی آورد من مدتی در بسیج با او بودم یکبار ندیدم که از دستور فرمانده سرپیچی و سستی کند.

پس از آن ما مدرسه بصیر را که منحل شده بود برای جهاد سازندگی گرفتیم وضع مدرسه خیلی خراب بود و احتیاج به تعمیر داشت و ما به کمک بچه ها شروع به بازسازی مدرسه و ترمیم آن کرده بودیم. جمشید روزها و شبهای بسیاری به جهاد می آمد و غالباً تا نصف شب کار می کرد بدون اینکه تقاضا و چشم داشتی باشد.

چه روزها و شبهایی که جمشید را با لباسهای رنگی و سرو صورت خاکی دیدم. پس از اینکه فعالیت های جهاد شروع شد جمشید در قسمت تبلیغات به فعالیت پرداخت. چندین بار به او پیشنهاد کردم که مسئولیت تبلیغات جهاد را قبول نماید ولی قبول نمی کرد.

در حالی که خیلی بیشتر از مسئولیت پیشنهادی کار می کرد، همزمان در مسجد نیز فعالیت می کرد تا اینکه مسئله رفتن به جبهه پیش آمد و جمشید به من که مسئول پایگاه بودم اصرار زیادی کرد که او را به جبهه بفرستم؛ پس از اینکه دیدم خیلی پافشاری می کند بالاخره او را معرفی کردم و فرم دو معرفش را هم من و اصغر صباغپور پر کردیم و پس از چند روز به جبهه اعزام شد.

علی اصغر صباغ پور (دوست شهید) می گوید: جمشید برای رفتن به جبهه اصرار زیادی می کرد و حاضر بود برای یک امضا جهت معرفی و تائیدش دو ساعت التماس کند تا موفق شود.دو روز قبل از رفتنش با هم قدم می زدیم و از مسجد به خانه بر می گشتیم،گفتم جمشید امتحانات را میخواهی چه کنی؟ او امتحانش را داد و مورد قبول خداوند قرار گرفت تا جایی که خدا عاشق او گردید و او را به پیشگاه خودش فراخواند و به بزرگترین مقام یک انسان رسید و آن شهادت بود.

جمشید تنها به دو چیز فکر می کرد و آن شهادت بود و یاری امام.پس از شهادتش بخوابم آمد،او را دیدم که به مدرسه آمد تا پس از شهادتش از من خداحافظی کند تا او را دیدم به آغوش گرفتمش و چند دقیقه او را بوسیدم و با خود می گفتم و می نگریستم که وای بر من که دیگر تو را نخواهم دید و بگذار باز هم رویت را ببوسم.

پس از بوسیدن صورتش چندی با هم صحبت کردیم و در آخر گفتم جمشید جان حال که من تو را اینقدر بوسیدم بگو ببینم تو را غسل کرده بودند یا نه؟ اگر غسل نکرده بودند من بروم و غسل میت کنم،جمشید با لبخندی حاکی از افکار عمیق و تفکر آمیز سینه اش را جلو داد و شانه هایش را بلند کرد قامت خود را راست نمود و گفت ببین این بدن من از پنبه و حریر هم سفیدتر و نرم تر شده است در اینجا بود که از خواب پریدم و برخود غبطه خوردم و افسوس خوردم که ای کاش این ماجرا را در بیداری میدیدم.

انتهای پیام/

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده