مروری بر زندگینامه شهید داود اسدی
در آخرین لحظات زندگی شهید یکی از همسنگرانش به سراغ او می آید تا او را به پشت جبهه و بیمارستان برساند ولی جواب می شنود که مرا رها کن آر پی جی ام را بردار و برو راهم را ادامه بده.

با فرارسیدن سالروز شهادت شهید داود اسدی مختصری از زندگینامه شهید را مرور می کنیم.

شهید داود اسدی نهم بهمن سال یکهزار و سیصد و چهل و پنج در خانواده های مذهبی ساکن شهر ری چشم  متولد می شود. محیط مذهبی خانواده و اطرافیان شخصیت وی را چنان پرورش داده بود که از ده سالگی فرایض دینی نماز و روزه را به جا می آورد. بیشتر نمازهای خود را در مسجد محل و بصورت جماعت بجای می آورد مرتب شب های جمعه را به جلسه قرائت قرآن می رفت. به ورزش (مخصوصاً فوتبال) علاقه عجیبی داشت. بیشتر اوقات خود را در مسجد کتابخانه و یا میدان ورزش می گذرانید.

رضای خداوند را سرلوحه اعمال خود قرار می داد. وقتی از مدرسه بر می گشت ، در کارهای پدر به وی کمک می نمود. سه ماه تابستان را به کار و کاسبی می پرداخت و از دست رنج خود با برآورده کردن نیازهای مادی خویش کمکی به اقتصاد ضعیف خانواده می نمود و خلاصه فرزندی ایده آل برای پدر ومادرش بود.

با اوج گیری انقلاب اسلامی و مخالفتهای علنی مردم ایران بر علیه طاغوتیان، مثل اینکه انرژی به بند کشیده اش آزاد شده باشد هماهنگ با مردم ایران مبارزات شبانه روزی را شروع نمود در تمام تظاهرات و راهپیماییها شرکت می کرد. شب ها به اتفاق سایر افراد خانواده اش به پشت بام می رفت و شعار الله اکبر سرمیداد.

آرام و قرار نداشت درس و مدرسه را رها کرده بود و بجای نوشتن بر روی تخته سیاه یا منعکس نمودن دستورات آموزگاران خود، در دفاتر خویش ماژیک و سایر ابزار نویسندگی را در دست می گرفت و شعارهای مردمی ضد رژیم را بر در و دیوار خیابانها و کوچه ها می نوشت. کثرت فعالیتهای اجتماعی و سیاسی باعث شد تا آن سال تحصیلی، در کلاس دوم راهنمای مردود شد.

جمعه سیاه هفدهم شهریور سال 57 در خیابان سبلان شمالی تهران سعی در ایجاد راه بندان و سد معبر به همراهی جوانان دیگر محل را داشتند.

شب بیست و دوم بهمن به اتفاق برادرش تا صبح در خیابانها به سنگر سازی و ساختن کوکتل مولوتف مشغول بودند و صبح به خانه برگشتند. پس از کمی استراحت مجددا قدم به میدان مبارز گذاشته و در گرفتن پادگان عشرت آباد سابق نقش فعالی داشت.

بعد از پیروزی انقلاب و سرنگونی رژیم شاهنشاهی بر فعالیتهای عبادی – سیاسی خود افزود. مرتب در نماز جمعه و دعاهای کمیل و سمات شرکت می کرد.

به عضویت بسیج در آمد و شب ها را برای محافظت از دست آوردهای انقلاب به پاسداری میپرداخت که یک شب هم موفق به نگهبانی از خانه امام گماشته شده بود که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.

با تشکیل جهاد سازندگی روزها به روستاهای اطراف تهران می رفت و به کشاورزان ستم دیده زمان طاغوت کمک می کرد.

با آغاز جنگ تحمیلی مدرسه و درس را برای همیشه رها کرد و به جبهه شتافت. پنج بار به جبهه اعزام شد و در بار دوم در شلمچه زخمی و مجروح شد. آخرین بار، در عملیات رمضان و در منطقه کوشک بر اثر اصابت ترکش خمپاره روز هفتم مرداد ماه سال 61 به فیض شهادت نائل آمد.

خاطره ای از لحظه شهادت

در آخرین لحظات زندگی شهید یکی از همسنگرانش به سراغ او می آید تا او را به پشت جبهه و بیمارستان برساند ولی جواب می شنود که مرا رها کن آر پی جی ام را بردار و برو راهم را ادامه بده.

انتهای پیام/
منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده