مروری بر خاطرات و وصیتنامه شهید سعید جاویدی
تابوت مرا از دید مادرم دور کنید که مادرم طاقت دوری مرا ندارد.
به مناسبت سی امین سالروز شهادت شهید سعید جاویدی خاطراتی از این شهید والامقام را مرور می کنیم.

شهید سعیدجاويدي، يكم مرداد 1349، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش حسين و مادرش،طاهره نام داشت. تا پايان سوم راهنمايي تحصیلاتش را ادامه داد. به عنوان  بسیجي در جبهه حضور يافت و هشتم مرداد 1367، در شلمچه بر اثر اصابت تركش به فیض شهادت نائل آمد. پیکر پاک شهید در بهشت زهرای تهران آرمیده است.

برادر شهید می گوید: برادرم همیشه آرام و صبور بود زیاد صحبت نمی کرد در مورد مسائل مادی همیشه فقط از خدای خود درخواست می کرد. همیشه گشاده رو و خندان بود.
بعد از شهادتش پیرمردی ه منزلمان نزد پدرم آمد و آنقدر اشک ریخت که از حال رفت وقتی ما علت اشک ریختن و بی تابی او را پرسیدیم آن پیرمرد در جواب گفت: وقتی که از شهرستان آمده بودم و هیچ جا و مکانی نداشتم همراه خانواده ام کنار خیابان نشسته بودیم که جوانی جلو آمد و گفت: پدر جان چرا ناراحتی؟ چرا اینجا نشستی؟ من گفتم: که غریبم و به هر جا می‌روم به ما اتاقی کرایه نمی دهند؛ بعد آن جوان گفت: زن و بچه ات همین جا بنشینند شما همراه من بیا. من هم همراه آن جوان رفتم نصف روز مرا با خود چرخاند تا بالاخره جایی مناسب پیدا کردیم و من و خانواده ام در آنجا زندگی کردیم. تا چند ماه کرایه خانم ام را می پرداخت و مقداری هم برای خرج خانه می داد تا من کار پیدا کردم. بعد از چند ماه به یاد آن جوان افتادم رفتم همان جایی که برای اولین بار او را دیدم چون او هیچ نشانی از خود به ما نداده بود کمی آن اطراف را گشتم تا اینکه سر یک کوچه اعلامیه یک شهید را دیدم من که اسم او را نمی دانستم از روی عکس آن را شناختم و حالا هم در خدمت شما هستم خدا صبرتان دهد خوب گلی پرورش داده بودید.

خاطره شهید از روزهای جنگ در نامه اش

بیست و یکم تیرماه سال 1367 نیروهای عراق به ده کیلومتری اندیمشک آمدند و می خواست که از طریق پل کرخه وارد اندیمشک شوند و بعد شهرهای اهواز- دزفول- آبادان و خرمشهر را بگیرند. در آن روز تمام لشگرهایی که در آن حوالی تقریباً نیمه منهدم بودند و به همین خاطر نیروهای لشگر 27 محمد رسول الله از غرب به جنوب آمدند. بیست و سوم تیرماه با یک تک سنگین نیروهای عراق را پانزده کیلومتر عقب تر راندیم و اندیمشک را از سقوط نجات دادیم.

گزیده ای از وصیتنامه شهید

بگذار چون ابر بهاران در این غربت بگریم و سپس عکس وجودم را در خیال بکشم و تابوتم را با دست خود بسازم و کفنم را من آماده کنم. و آنگاه قبرم را که چاله ای بیش نیست با دست خویش بکنم و مردم ستمدیده را قسم یاد کنم هر گاه اشکی ریخت مرا با آن غسل دهند زیرا اشک مظلومان خاکم، کافور جسم مرده ام است. ولی نکته مهم این است که تابوت مرا از دید مادرم دور کنید که مادرم طاقت دوری مرا ندارد.

ای ابرهای وحشی آنقدر ببارید تا قبرم با خاکش یکسان گردد. تا تمام قبرهای گم شده چون قبرم افتخار وطنم شود و اگر در کارزار این جبهه تکه تکه شدم آنگاه ابرها خواهند بارید و بادها خواهند وزید و این سیل را به شهر عزیزم اشتیار خواهند رسانید که من مرده ام و مرگم برای سربلندی وطن عزیزم است چرا که هر کس خواستار عزت وطنش است باید قلب هر گرگ خونخوار را بدراند.

انتهای پیام/

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده