مروری بر زندگینامه شهید محمود چیتی
جوانی قانع بود آنچنان که همان هزار تومانی که از روز اول سربازی پدر با لبخند بر جیبش گذاشته بود دوستانش بعد از شهادت از جیب لباسش در آوردند .

همزمان با فرارسیدن سالروز شهادت شهید محمود چیتی زندگینامه و خاطرات این شهید والامقام را مرور می کنیم.

نوید شاهد: شهید محمود چيتي، بيستم فروردين ماه سال 1345، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمد و مادرش آمنه نام داشت. بسیار مهربان و وجودش سرشار از صفا و پاکی بود. تا پايان سوم راهنمایی درس خواند. گرچه بسیار به درس و تحصیل علاقمند بود اما روح بلند و مسئولیت پذیر او نتوانست پدر را در راه پرفراز و نشیب تحصیل مخارج زندگی تنها و بی یار ببیند از این جهت کمر همت بست و درس و مدرسه را رها کرد و به کمک پدر شتافت. چند سالی را همراه پدر مشغول کار و فعالیت بود و در این مسیر زحمات طاقت فرسایی را متحمل می شد اما همینکه لبخند رضایت بخش پدر را می دید و رضایت او را احساس می کرد، آرام و خوشحال بود.

این احساس مسؤلیت او در برابر خانواده در قبال وطن نیز نمود پیدا کرد و زمانی که دید مملکتش به سرباز نیاز دارد ندای پیر جماران را لبیک گفت و خود را برای قربانی کردن در راه اسلام و قرآن معرفی کرد و عازم خدمت سربازی شد.

البته پیش از این هم بارها برای دفاع از میهن و امت مسلمان در ایام انقلاب با طاغوت ستمگر درگیر شده بود و از به صحنه آمدن ترسی نداشت چرا که بارها و بارها در تظاهرات زمان انقلاب و در شعار سردادن های نیمه شب و همچنین در گشتهای شبانه، در بازرسی ماشینها و آرام کردن و کنترل اوضاع اوایل انقلاب در صحنه حاضر و بارها با مرگ روبرو شده بود.

دوران آموزشی خدمت سربازی را در مشهد مقدس و لشگر 77 خراسان گذراند بعد از سه ماه آموزشی به اهواز و سپس فکه اعزام شد. دو الی سه بار بیشتر به مرخصی نیامده و هر بار که می آمد اشتیاق او برای بازگشت بیشتر بود . در فکه در قسمت پدافند هوایی خدمت می کرد و هرگز از سختی های آنروز به خانواده چیزی نمی گفت اما زمانی که خانواده متوجه مشقات او در جبهه شده بودند هر وقت که نامه می نوشت در آن پدر و مادر و خانواده را دلداری میداد و ابراز راحتی می کرد و از آنها می خواست ناراحت او نباشند.

 در آخرین نامه اش خطاب به پدرش می نویسد آقا جان تو را به خدا مقداری به خودت برس و نگذار که شکسته بشوی و به هیچ وجه غصه به خودت راه مده و از بابت من نیز خیالت راحت باشد.

آخرین باری که به مرخصی آمد دیگر او آن محمود ماههای پیش نبود گویی می دانست که آخرین دیدار است و از همه دوستانش خداحافظی کرد و از همه حلالیت خواست به یکی از دوستانش گفته بود این آخرین مرخصی من است . می خواهم بروم و بهشت خدا را ببینم به خواهر باردارش گفته بود من بچه شما را نخواهم دید. به هرکسی یادگاری بخشیده بود به یکی از دوستانش انگشتر عقیقش، به پسر خاله اش یکی از لباسهایش را  هدیه داده بود. در یکی از روزهای مرخصی تمام نامه هایی را که در مدت خدمت دریافت یا فرستاده بود همه را جمع آوری کرده بود. و بعد از رفتن در دو نامه ای که فرستاد از همه برای رحمتشان تشکر کرده بود. بالاخره او در روز 8 مردادماه سال 65 ساعت شش بعداز ظهر همراه چهار تن از همرزمانش در حالیکه به سوی ماموریتی فوری اعزام میشدند به روی مین رفته و روحشان برای دیدار معبود پر کشید.

پدر شهید می گوید: اکنون که سالهاست که کوچه از قدم هایش تهی شده و آخرین عکس او در قاب عکسها بر روی گوشه گوشه دیوارهای خانه جای گرفته هنوز هم یاد او صدای او و خاطرات او از هر گوشه زنگ می زند وهمه هنوز متعجب اما راضی به رضای حق مانده اند که آخرین آرام جان که همیشه به فکر پدر بود کجا رفت؟ او که نیلوفر خوبی ها بود مظهر شهامت بود و جوانی قانع آنچنان که همان هزار تومانی که از روز اول سربازی پدر با لبخند بر جیبش گذاشته بود دوستانش بعد از شهادت از جیب لباسش در آوردند .

انتهای پیام/

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده