خاطره ای از دفتر خاطرات شهید اصغر زمانی
آثار شهید زمانی را که جستجو می کنیم به دفتر خاطرات شهید می رسیم باز کرده و ورق می زنیم و خاطره ای را می خوانیم که در آن حال و هوای جبهه وجنگ به تصویر درآمده است. این خاطره از شهید را باهم مرور می کنیم.

شهید اصغر زماني، پنجم ديماه سال 1347، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمد و مادرش،مرضيه نام داشت.  تا اول متوسطه درس خواند.  پاسدار بود. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت و در علمیاتهای کربلای پنج، کربلای چهار، والفجر مقدماتی، والفجر 8 و فتح فاو شرکت داشت و چندین بار مجروح شد و سرانجام  هشتم مردادماه سال 1367 در علمیات قدیر در منطقه پاسگاه زید ساعت 10 صبح به لقاءالله و به جمع یاران شهیدش پیوست.

خاطره ای از دفتر خاطرات شهید

ششم مرداد ماه است و گردان مالک اشتر آماده حرکت بسوی خط مقدم؛ برادران بسیجی یکی یکی با رفقایشان خداحافظی می‌کنند در میان این شور و شوق همه درحال انجام دادن کاری هستند، یکی وصیتنامه می‌نویسد، یکی شاید آخرین نامه را برای خانواده‌اش می‌فرستد، یکی با خدای خود راز ونیاز می‌کند، یکی هم در گوشه‌ای خلوت آهسته آهسته قطرات اشک از چشمانش سرازیر است، صحنه عجیب و بیاد ماندنی است غوغایی بپا شده عده‌ای یکصدا فریاد می‌زنند حسین جان یا زیارت یا شهادت! در این لحظات هم صدای بلندگوی تبلیغات با پخش نوارهای دلنشین برادر آهنگران همه بچه ها را شارژ روحی می‌کند. در یک لحظه از بلندگوی تبلیغات اعلام می‌شود که برادران سوار اتوبوسها شوند بعد از سوار شدن برادران، اتوبوسها بطرف خط مقدم جبهه حرکت می‌کنند، ساعت هفت بعد ازظهر به اردوگاه لشگر 27 محمد رسول الله رسیدیم و در سنگرهای اجتماعی اسکان یافتیم، شب را در آن سنگر گذراندیم،

روز هفتم مرداد ماه به ما اطلاع دادند که آماده حرکت به سمت خط مقدم باشیم. ساعت هشت صبح آماده حرکت شدیم و بطرف خط مقدم حرکت کردیم. ساعت یازده صبح به آخرین محل قبل از خط مقدم رسیدیم و بعد از کمی استراحت دوباره بچه‌ها آماده رفتن به خط شدند که اطلاع دادند بچه‌های دسته ادوات همین جا باید بمانند چون سلاح سنگین در این عملیات کارایی ندارد. 

من با برادرم خداحافظی کردم و آنها حرکت کردند ما رفتیم داخل سنگری که آنجا بود بعلت هوای گرم داخل سنگر با چندتن از برادران به جلوی درب سنگر رفتیم آنجا نشستیم و شروع به صحبت کردیم. ساعت چهار بعدازظهر بود که برایمان شام آوردند؛ سیب‌زمینی و تخم مرغ پخته بود. ما هم همان جلوی سنگر نشسته بودیم و در حال آماده کردن شام بودیم که یک لحظه نفهمیدیم چی شد! با انفجار خمپاره‌ای ما به داخل سنگر رفتیم، بعد از چند لحظه صدای آه وناله‌ای شنیدیم و بطرف جلوی سنگر رفتیم با صحنه عجیبی مواج شدیم یکی از رفقایمان با انفجار خمپاره نیمی از صورتش رفته بود ما سریعاً امدادگر را صدا کردیم تا صورت او را باندپیچی کند که امدادگر به ما گفت دیگر او زنده نمی‌ماند، بعد با یک آمبولانس به بهداری لشگر انتقال یافت.

بعد از بردن این برادر ما درحال ورود به سنگر چیز عجیبی دیدیم نیمی از پوست صورت آن برادر به دیواره سنگر چسبیده بود که همانجا همه ناخود آگاه اشک از چشمانمان سرازیر شد، ساعت هفت شب شد که برادرم را دیدم خیلی خوشحال شدم بطرف او دویدم و به او گفتم از عملیات چه خبر گفت عملیات با موفقیت انجام شد که یک مرتبه فرمانده دسته ادوات به ما اطلاع داد که آماده رفتن به خط شوید.

ما خیلی خوشحال شدیم و سریع آماده شدیم، بعد با دو تا ماشین تویوتا به خط مقدم رفتیم و در سنگر اجتماعی که حدوداً ده نفر جا داشت تقریباً بیست نفر جا گرفتیم، شب دو نفر به دونفر تا صبح پاس دادیم. صبح که شد آتش سنگین عراق شروع شد و ما داخل سنگر بودیم و من روبروی برادرم نشسته بودم، ما دو برادر برای بالا بردن روحیه بچه‌ها و فراموش کردن گرسنگی و تشنگی چون حدود ساعت ده صبح هشتم مرداد ماه بود که بعلت آتش سنگین عراق برادران تدارکات فرصت نکرده بودند که به بچه‌ها صبحانه و آب برسانند، ما دو برادر شروع به شوخی کردن با دیگر برادران کردیم، من رو به بچه‌ها کردم گفتم بچه‌ها می‌دانید برای چی تا این ساعت برایمان صبحانه و آب نیاوردند و بقیه بچه‌ها گفتند برای چی، من گفتم برای اینکه کسانی که می‌خواهند شهید بشوند سبکبال پرواز کنند، همه شروع به خندیدن کردند، در همین لحظه خمپاره‌ای نزدیک سنگر ما به زمین اصابت کرد که بعضی از برادران شروع به خواندن قران و آیت الکرسی کردند که برادرم در این لحظه گفت: خواهش می‌کنم از برادرانی که می‌خواهند شهید بشوند لطفاً تشریف ببرند بیرون سنگر که اگر خمپاره ای آمد خواست آنها را شهید کند ما هم با انها شهید نشویم.

بچه‌ها با این جمله هنوز شروع به خنده نکرده بودند که یک لحظه انفجار مهیبی همه چیز را بهم ریخت، گردو خاک زیادی بلند شد که نمی‌شد جلوی خود را دید من برای اینکه در این گرد وخاک خفه نشوم بطرف دریچه‌ای که در سقف سنگر گذاشته شده بود رفتم که در آنجا دو برادر دیگر هم بودند، بعد از چند لحظه و نشستن گرد وخاک صدای ناله‌ای را شنیدم ، بطرف آنجا رفتم، دیدم معاون دسته خودمان است که بر اثر موج انفجار استخوانهایش شکسته شده است بعد از بستن زخم های ایشان بطرف یکی دیگر از مجروحین رفتم که ترکش بزرگی نیمی از صورتش را برده بود. خلاصه من بعد از باندپیچی کردن این دو برادر رفتم که استراحت کنم که یک مرتبه بیاد برادرم افتادم و وقتیکه صورتم را بطرف درب سنگر برگرداندم صحنه عجیبی دیدم بلند شدم و جلوی سنگر رفتم که دیدم برادرم همانطوریکه نشسته بود به شهادت رسیده بود. من در آن لحظه فقط یک جمله گفتم، گفتم اصغرجان شما هم رفتی و من را تنها گذاشتی بعد نگاهم به سینه‌اش افتاد دیدم بیش از پنجاه عدد ترکش به سینه‌اش اصابت کرده بود و همین امر باعث بشهادت رسیدن ایشان شده بود.

در آن لحظه یاد به شهادت رسیدن امام حسین (ع) افتادم و با خود گفتم برادرم خوشا به حالت که با بدنی سوراخ سوراخ شده و لبی تشنه همچون مولایت حسین (ع) در گرمای بالای 40 درجه در کربلای ایران خون پاکت را نثار حفظ اسلام و قرآن نمودی و به دیدار معبودت پر کشیدی و چه زیبا و بیادماندنی لحظه‌های آخر می‌خندیدی و ما را هم می‌خنداندی مثل اینکه قبلاً بخودت اطلاع داده بودند که بشهادت می‌رسی که اینقدر خندان و شاد بودی چون در آن آتش سنگین دشمن کمتر کسی را می‌شد پیدا کنی که خندان باشد و بدان برادرت تا آن لحظه که زنده است آن خاطره بیاد ماندنی را فراموش نخواهد کرد.

انتهای پیام/

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده