زمانی که پزشکان می خواستند پای او را قطع کنند، می گوید من غسل شهادت کرده بودم که نصیبم نشد و از خدا می خواهم که این هدیه ناقابل را از من قبول کند.

همزمان با فرارسیدن سالروز شهادت شهید صفر ناصری مختصری از زندگینامه این شهید والامقام را مرور می کنیم.

شهید صفر ناصري چهاردهم فروردين 1335، در یکی از روستاهای ساوه در بخش نوبران به اسم سامان چشم به جهان گشود. پدرش نظرعلي و مادرش،فرخنده نام داشت. دوران کودکی را در همین محیط سپری کرد و تا کلاس پنجم ابتدایی ضمن کمک به کارهای کشاورزی به پدرش در روستا مشغول تحصیل بود. تا اینکه در سال47 برای ادامه تحصیل به تهران آمد و تا کلاس دهم ضمن اینکه کار می کرد تحصیلاتش را ادامه داد تا اینکه در سال 52 بر اساس نیاز مالی خانواده‌اش و همچنین به خاطر علاقه‌ای که به نیروی هوایی داشت استخدام شد و در خدمت هم به درس خود ادامه داده و در سال 58 موفق به گرفتن دیپلم شد.

از ابتدای خدمت در نقاط گرمسیری چون دزفول خدمت کرد . او بسیار فداکار بود و از روحیه بسیار قوی برخوردار بود که اداره امور مالی پدر و مادر و دو خواهر و دو برادرش که در حال تحصیل بودند به عهده گرفت. در ایام انقلاب در پایگاه هوایی دزفول نقش بسزایی داشت و در محیط کارش برای پیشبرد اهداف انقلاب فعالیت می کرد و از طریق صحبت با همکاران آنها را نیز تحت تأثیر قرار می داد. بعد از پیروزی انقلاب حدود یکسال اول جنگ را در خارک بود و از آنجا به شیراز آمد و از شیراز برای مأموریت به نقاطی چون بندر امام خمینی و ماهشهر اعزام شد.

پس از نوروز سال شصت و دو ازدواج کرد تا اینکه عملیات والفجر3 فرا رسید؛ داوطلبانه در حالیکه فقط حدود دو ماه از شروع زندگی مشترکش میگذشت خواستار اعزام به منطقه شد و با یک اکیپ اعزامی به منطقه مهران رفتند. بیست و چهار ساعت پس از ورود به منطقه در حال آماده ساختن توپهای ضدهوایی اورلیکن دو سه مرتبه مورد حمله هوایی قرار گرفتند ولی باز او که سرپرست گروه بوده به کار خود ادامه داد. تا اینکه در دفعه سوم بر اثر بمباران خوشه‌ای در حالی که مشغول روشن کردن رادار توپ اورلیکن بود مورد اصابت ترکش در ناحیه کمر و پا قرار گرفت و به کرمانشاه و از آنجا به تهران اعزام شد. در بیمارستان شهید مصطفی خمینی تحت عمل جراحی قرار گرفت و یک پای وی قطع شد. تقریباً هجده ساعت در بیمارستان بود که از بدو ورودش به آنجا با روحیه بسیار قوی با خانواده خود مواجه شد و با آنها صحبت کرد و به آنها گفت که داوطلبانه به جبهه رفته است و از آنها می خواهد که برایش گریه نکنند. از همه اطرافیان خداحافظی می کند و آماده عمل جراحی می شود.

زمانی که پزشکان می خواستند پای او را قطع کنند، می گوید من غسل شهادت کرده بودم که نصیبم نشد و از خدا می خواهم که این هدیه ناقابل را از من قبول کند. نهم مرداد ماه سال 62 چند ساعت بعد از عمل در حالی که آیه‌های قرآن بر زبانش جاری بود جانش را تسلیم حق نمود و به جمع یاران شهیدش پیوست. مزار شهید در بهشت زهرای تهران میعادگاه عاشقان و زائرانش می باشد.

انتهای پیام/

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده