مروری بر زندگینامه و خاطرات شهید علی اصغر نظری
بمناسبت سی و پنجمین سالروز شهادت شهید علی اصغر نظری زندگینامه و وصیتنامه شهید را مرور می کنیم.

نوید شاهد تهران؛ شهید علی اصغر نظري، هشتم آذر سال 1345، در خانواده ای متدین در  شهر تهران چشم به جهان گشود. پدرش علي و مادرش افسر نام داشت. در کودکی زمانی که پنج یا شش سال بیشتر نداشت شاید خدا میخواست که او را در بحبوحه آزمایش سخت قرار دهد که به وسیله یکی از هم سالانش یکی از چشمانش را در یکنوع بازی کودکانه از دست داد.او کودکی سرشار از عواطف و ایثار بود و در زندگیش به چیزی جز ایمان و عقیده‌ای که داشت اهمیت نمیداد. در مجالس مذهبی و کلاسهای قرآن و درسهای ایدلوژی شرکت میکرد و همان مجالس بودند که زمینه ساز هدف و زندگیش شدند و راهی روشن را براش رقم زدند. در سال 1357 همزمان با روزهای انقلاب همراه با مردم ایثارگرش با رژیم دست نشانده به مبارزه پرداخت. فعالیتهای او منوط به این نبود که در خیابانها شعار استقلال سر دهد بلکه در سنگر مسجد، مدرسه و خانواده نیز درس روشنگری میداد. در بدو انقلاب زمانی که شاه خائن جوانان را به جرم آزادی به گلوله می بست او تنها نظاره گر نبود بلکه برعلیه حکومت و برای انتقام خون شهدا همچنان می جنگید.

 تحصیلاتش را تا مقطع سوم راهنمایی ادامه داد و با شروع جنگ تحمیلی عراق و ایران خالصانه به جبهه ها شتافت تا به خیل عظیم مبارزان راه آزادی بپیوندد. در اولین اعزامش به جبهه به زیارت مرقد مطهر بانوی اسلام حضرت زینب (س) شتافت و به سوریه رفت؛ سه ماه ماموریتش در سوریه و لبنان به پایان رسید و عید سال 62 به تهران عزیمت کرد. بعد از آن در جبهه جنگ اهواز  در اندیمشک به مبارزه پرداخت که باز سه ماه طول کشید. سرانجام  دهم مردادماه سال62 در جبهه حاج عمران بر اثر اصابت گلوله به فیض شهادت نائل آمد.

برادرزاده شهید خاطراتی را از عموی شهیدش بیان می کند:

"مسجد"

عمو وقتي بسيار کوچک بود هميشه همراه پدر بزرگ به هئيت مي رفت و سينه زني مي کرد وقتي بزرگ تر شد هميشه در مسجد بود و در فعاليت هاي مذهبي شرکت مي کرد به سخنراني ها گوش مي داد نماز مي خواند همه بچه هاي محل او را دوست مي داشتند او برادران و خواهران خود را نيز به مسجد مي برد و اصول قرآني را به آن ها ياد مي داد او خواهر کوچک تر خود را چنان دوست مي داشت که به خاطره اين علاقه هميشه با او بود و هر وقت مادر بزرگم مي پرسيد کجا مي روي مي گفت به مسجد مي روم روزي مادر بزرگم از عموي مهربانم پرسيد من کجا مي توانم تو را پيدا کنم عمويم با مهرباني گفت: "من هميشه در مسجد هستم"

"جهيزيه"

عمو بسيار مهربان و خيرخواه بود و هميشه حقوق ناچيزي را که از مسجد مي گرفت به بيت امام مي ريخت. يک روز مادر بزرگم عصباني شد و گفت: که خودمان پول نداريم و خواهرت داره عروس مي شه و جهيزيه نداره عمو نيز از خانه بيرون رفت و پول را گرفت و بدون آن که کسي بفهمد در ظرف چيني گذاشت. در سال 62 حدود پنج هزار تومان بود عزيز نيز خوشحال شد براي عمه جهيزيه خريد.

"نماز"

يک روز پدرم با عمو داشتن سوار اتوبوس به سمت خانه برمی گشتند. عمو تا صداي اذان مغرب را مي شنود سريع از اتوبوس پياده مي شود و به مسجدي که در چيت سازي قرار داشت مي رود و نماز مي گذارد. در حالي که دیگر برای برگشتن به خانه نه پولی برایشان باقی می ماند و نه بلیطی داشتند. پس پدرم هم پیاده می شود و همراه عمو نماز مي گذارد و بعد از نماز با هم پياده بر مي گردند.

"شهيد"

یک روز عزيز و عمو با هم به پادگان شهید بهشتی رفتند. براي اينکه عمو می خواست به جبهه اعزام شود. فرمانده اسم همه را خواند و وقتي به عمو رسيد گفت "شهيد نظري" عزيز خيلي ناراحت شد ولي عمو گفت که مرگ حق است و تو بايد که خوش حال باشي چون هميشه شهدا زنده اند.

"گدا"

عمو وقتي کوچک بود مدرسه آن ها به ايشان شير مي داد. همه بچه ها شيرهاي خود را دور مي ريختند ولي عمو شير خود را به بينوا سر کوچه مي داد و او نيز مي گفت: خدايا امسال پسر مرا با نمره بيست قبول کن. عمو نيز خوشحال به خانه بر مي گشت.

"آخرين ديدار"

آخرين باري که عمو داشت به جبهه مي رفت پدرم نيز تا دم ايستگاه با او رفت عمو نيز او را بوسيد و پول خود را به او داد و براي هميشه با پدرم خداحافظي کرد و رفت و ديگر هرگز برنگشت ولي ما مي دانيم که هميشه شهيدان زنده اند و نزد خدا روزي مي خورند.


انتهای پیام/
منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده