خاطره هایی از شهید حسین عسکری
یاران همه سوی مرگ رفتند بشتاب که تاز ره نمانی ای خون حماسه در رگ دین برخیز نماز خون بخوانیم
به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛

خاطره ای از مادر شهید

سال 1361 بود. یکروز در خانه نشسته بودم که دیدم حسین وارد شد حالت عجیبی داشت. به او گفتم که چی شده؟ آیا اتفاقی افتاده؟ حسین گفت: امروز منافقین از خدا بی خبر دو نفر را ترور کردند که یکی از آنها برادرم اکبر و دیگری پسر عمویم بود. پرسیدم: حالا حالشان چطور است؟ گفت: اکبر شهید و پسرعمویم در بیمارستان حالش بسیار بد است- حسین دارای روحیه بسیار بالایی بود و از شهادت برادرش نه تنها ناراحت نبود بلکه بسیار خوشحال بود و مدام می گفت: خوش بحال اکبر که این طور مظلومانه شهید گشت.

تا اینکه سرانجام حسین هم مثل برادرش مظلومانه ترور شد.

خاطره ای از همسر شهید

خدایا در نزدت دو قطره گرانبهاست قطره اشک و قطره خون

خدایا ما را توفیق عنایت فرما که اشک را برای تو فرو ریزیم و در راه تو خونمان را نثار کنیم. به یاد شهید حسین عسکری که برای تو گریست و برای تو شهید شد.

سال 75 بود شبی با بچه ها در کنار هم صحبت می کردیم از دوران انقلاب و زمان جنگ می گفتیم من مشغول تلاوت قرآن بودم؛ بچه ها گفتند که ما هر کدام یک نیت می کنیم و شما با قرآنی که در دست دارید استخاره ای بگیرید حسین هم تقاضا کرد که جوابش استخاره بگیرم زمانی که به نیت او قرآن را باز کردم آیه ای در مورد شهید و شهادت آمد وقتی برایش آیه را خواندم حسین گفت الحمد ا... تکلیف من که معلوم شد و مدتی نگذشت که به آرزوی دیرینه خود که همانا شهادت در راه خدا بود رسید.

خاطره ای از فرزند بزرگ شهید (فاطمه عسکری)

چند روزی بود که مادرم برای ختم عمویش به شهرستان رفته بود و ما با پدرم روزها را طی می کردیم و این فرصت خوبی بود تا بتوانم بیشتر با پدرم باشم زیرا او برای اینکه ما کمتر در خانه تنها باشیم زودتر از سرکار برمی گشت و خود او برایمان غذا آماده می کرد. در همان روزها که تولد من هم بود پدرم هدیه ای به من داد. هدیه را باز کردم دیدم که یک جلد کلام ا... مجید است که در همان لحظه پدرم به من گفت: فاطمه جان از یاد خدا و قرآن مجید غافل نشو.

پدرم من هنوز منتظرم تا از سفر باز آیی. چو کبوتر سوی لانه به پرواز آیی

خاک پایت پوشم و گیرم غبار خستگی جان فدا می کنم گر با صد هزار ناز آیی

خاطره ای از فرزند دوم شهید (فهیمه عسکری)

به نام آفریدگار شهیدان، شهیدان کربلای حسینی تا کربلای ایران شهیدانی که عاشق دیدار آفریدگار خویش بودند و در این راه جان سپردند و ره پیمودند.

کاش زبانم گویای حرف دلم بود و کاش قلمم گویای هدفم بود کاش صبر یعقوب مکمل اعمالم می شد کاش امانتداری محمد (ص) الگویی برای نگهداری رازهایم بود و کاش بازوان ستبر علی (ع) قوت بازوانم می شد تا بر فرق هر ضلالم بکوبم و کاش همه این کاشها در وجودم به حقیقت می پیوست. خدایا کمکم کن که همه این خواستها را به هست ها تبدیل نمایم.

سراسر این خانه پر است از خاطرات پدر. در و دیوارهای خانه از تو حکایت می کنند در هر سوی خانه تو را می بینم که به نماز ایستاده ای و پس از هر نماز آیه شهادت را می خوانی و از خدا درخواست شهادت می کنی. ما هر چه داریم ثمره خون شهیدان است ما حاضریم این سختی ها را بچشیم تا درخت اسلام لحظه ای نلرزد. به امید آن روزی که شمشیر حق را در دست مهدی (عج) ببینیم و بتوانیم در رکابش از یارانش باشیم. پروردگارا از گناهان ما بگذر و ما را لایق هم جواری شهدا قرار ده.

خاطره ای از دوست و همرزم حسین (احمد باقری)

حسین بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد و فرد بسیار شوخ بوده و از نظر خوش برخوردی زبانزد تمامی همکاران خود بودند. بیشتر تلفنهایش با شوخی شروع می‌شد و با خنده تمام می کرد. از نظر برخورد خیلی متین و آرام بوده و از نظر کاری فرد فعال و دقیق در مسائل کاری و مورد توجه و تحسین مسئولین اداره خود بوده اند. بسیار ساده می زیست و زندگی ساده و بی آلایشی داشتند. چندین نوبت توفیق شرکت در جبهه های جنگ را با ایشان داشته ام.

حسین بسیار روحیه بالایی در مناطق جنگی داشته و برای خدمت در جبهه ها همیشه از جان مایه می گذاشت و نسبت به انجام فرائض دینی خود کاملا تقید خاصی داشتند و نماز اول وقت او ترک نمی شد. حسین در جبهه ها هم خوش اخلاقی اش گل می کرد و با صحبتهای شیرین خود بچه ها را خندان می کرد و یکی از خصوصیات شوخ بودنش، می توانست صداهای انواع پرندگان و حیوانات را تقلید بکند مخصوصا صدای جیرجیرک یک خاطره جالبی که از ایشان داشتیم زمانی که ایشان همراه همکاران خود جهت آموزش عازم پاکستان بودند در بین راه که سوار هواپیما بودند حسین صدای جیرجیرک درمی آورد و مهماندار هواپیما را جلب صدای خود می کند. مهماندار نمی داند که حسین صدای جیرجیرک در می آورد پس از بسیار جستجو در زیر صندلیها و راهرو هواپیما از پیدا کردن آن نا امید شده و پشت بلندگوی هواپیما می رود و از مسافرین خواهش می کند که اگر حیوانی را با خود به همراه دارند به اینجانب تحویل دهند تا پس از رسیدن به مقصد آنرا تحویل خواهیم داد.

روحش شاد و یادش همیشه گرامی باد


منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده