خاطره از شهید "حسین عسگری منفرد"
بیست و دوم دی 1347 ، در شهرستان تهران چشم به جهان گشود. پدرش حســن و مادرش جهان نام داشــت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان بسیجي در جبهه حضور یافت. بیست و دوم بهمن 1364، با سمت بی سیم چی در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به ســر، شهید شد. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش واقع است.
خاطره از شهید؛

خداوند دنیا را خلق کرد برای انسان و این انسان که روزی قابل ذکری نبود هست شد، تا مورد امتحان آفریدگار قرار گیرد، و در این امتحان است که انسانها از هم جدا می شوند.

و راه آینده خود را با ابدیت رقم می زنند تا جایی که تصور ما از درک آن عاجز است و در این میان سه گروه: یکی تا منتهی الیه پستی وذلت کشیده میشود و یکی تا عالیترین درجه کمال و گروهی وامانده در راه .

حال خدایا آینده ما و فرزندان، خویشان و کشور ما را تا الی ابد در راه خودت قرار ده

می خواهیم از زندگی یکی از افرادی که در این هست شدن و امتحان و آزمون تا رفیع ترین مقام راه یافت نکته ها بیاموزیم . اگر چه هرچه بگویم باز او را آنچنان که بود نشناختیم این موجودی که هست شد از آغازین روزهای جنینی خود مورد لطف حق تعالی بود که از زبان مادرش میگویم که دوران بارداری همیشه مشغول ذکر و دعا و نماز بودم و همیشه غمگین با خود فکر میکردم چرا در دوران این طفل چنینم تا آخرین ماه ها وضع به همین منوال بود با خود میگفتم میگویند حضرت زهرا(س) در دوران بارداری امام حسین همیشه غمگین بوده

خلاصه در آغازین روزهای سرمای زمستان که مصادف بود با تیرگی و سیاهی دوران استبداد که چند سالی بود به واسطه قیام42 بیشتر شده بود و هر روز براین تباهی افزوده می شد.

نوزاد پسری به دنیا آمد او اولین پسر در خانواده بود طبعا خوشحال شدیم.

نمیدانستیم و از قبل تعیین نکرده بودیم اصلا نمیدانم چطور شد که نام حسین را برایش برگزیدیم. خوب، حسین هم مانند نوزادان دیگر شروع به رشد کرد و مادرش در دوران شیرخوارگی او بسیار خواب های ائمه اطهار میدید.

همانطور که میدانید تمام حرکات مادر در طفل اثر دارد چه خوب و چه بد پس این حالتها در طفل بی تاثیر نبوده و روز به روز بزرگ و بزرگتر میشد اما بچه ای پرشور و تلاش بود و دمی از جنب و جوش باز نمی ایستاد و همین حرکات آینده او را ساخت .

تا روزی که به مدرسه رفت تا علاوه بر تلاش بدنی به تقویت فکر پرداخت .

از آغاز حرکت مردم زندگی او با دیگر افراد خانواده فرق کرد، در روزهای آتش خون و گلوله با اینکه پسر کوچکی بود ولی شوق آگاه شدن از حرکت مردم در او زبانه میکشید تا جایی که بارها و بارها شبانه از خیابانها بزور به خانه می آوردیم.

او میگفت از چه می ترسید با ما کاری ندارند با پسر عموی خود عکس هایی ک از سند جنایت رژیم خائن بود، از جسدهای شکنجه شدن عزیزان مردم و اسلام در معرض دید مردم می گذاشتند و بامخالفت سربازهای گوشه خیابان مواجه می شدند همچنین با مردم تا پیروزی انقلاب ، او ، بودکه خبرهای پیروزی را به خانه می آورد در شبهای آغاز پیروزی با پدرش پاسبانی میداد.

بعد ازپیروزی که مسجدها را امام سنگر خواند او همیشه در مسجد بود، اذان میگفت، تاجایی که به او لقب بلال داده بودند . اقامه می گفت. در امتحانات ایدئولوژیکی شرکت فعالیت داشت و همیشه به دریافت جوائزی نائل میشد. در مدرسه بعد از پایان فعالیت معمولی به کارهای تبلیغاتی به همراه دیگر شاگردان و مربیان خود می پرداخت تاجایی که به این پسرکوچک لقب حزبی داده بودند و در تعلیمات نظامی نیز بسی کوشابود تا جایی که با مخالفت پدر مواجه میشد شبانه بعد از خوابیدن همه از دیوار فرار می کرد.

از زبان مادرش : نصف شب برمیخواستم می دیدم حسین سرجایش نیست می فهمیدم که کجا رفته چیزی نمی گفتم و می خوابیدم برای نماز که بلند میشدم می‌دیدم حسین سرجایش خوابیده

بخاطر اینکه پدر متوجه نشود بارها بارها چنین کرد. شبها در مسجد پاسبانی میداد. و درایام محرم شبها دیروقت از بین هیئت ها ودسته ها او را پیدا میکردیم. خلاصه همه‌اش شور عشق شده بود به امام و اسلام روزها به مدرسه عصرها کارهای تبلیغاتی . شبها مسجد و پاس تعلیمات نظامی. در یکی از شبها آنقدر گریه و زاری کرد که پدر و مادر را راضی کند که به جبهه رود چند ساعت ایستاد و التماس کرد تاجاییکه رنگش پریده دهانش خشک شد و میگفت اگر نگذارید فرار میکنم . پدرش میگفت آدم خوب جبهه میرود او می گفت میخواهم به آنجا بروم تا خوب شوم.

روزها پس از آن ماهها و سالها گذشت او بزرگ و بزرگترشد با شور و اگاهی بیشتر تا جنگ تحمیلی آغاز شد و جوانان روانه جبهه . او نیز که خود را مهیا کرده بود برای روز موعود روز شماری میکرد و جریان حسین فهمیده نیز در مورد او صادق است و اثر دارد . تاکلاس دوم راهنمایی را تمام کرده بود در ایام تابستان برای سرگرمی در مغازه ای مشغول کار شد در یکی از روزها ظهر به خانه نیامد غروب شد نیامد همه نگران شدند که چه شده به محل کار او سرکشی کردند صاحب کارگفت او اصلا امروز نیامده ولی به شاگرد دیگر مغازه گفته بود میخواهم به جبهه بروم تو هم بیا برویم ولی او قبول نکرده بود بعد از آن جستجو پرداختند که از طریق کجا اعزام شده و فعلا درکجاست در نهایت متوجه شدیم که او بدون هیچگونه پرونده رسمی باگریه زاری به جبهه برای بازسازی رفته است و بعد از یکی دو ماه بازگشت ولی دیگر او آن حسین سابق نبود. نمیدانم در آنجا چه خبر است که کسی رود عشق را در انجا می یابد و دوری از معشوق برایش مشکلی میشود. دیگر مدرسه را کنار گذاشت دائما در جبهه بود سه ماه تهدید میکرد و همیشه در پایان نامه هایش مینوشت هرکه دارد هوس کربلا بسم الله. در سه عملیات خیبر و بدر و والفجر 4 شرکت داشت اما هیچگاه از کارهای خود در جبهه صحبت نمیکرد مبادا ریا شود تا از او سوال می شد آیا در عملیات شرکت داری یا نه یا خط مقدم رفته ای یا نه می گفت بابا آن شجاعان و دلیران آنجا هستند ما را چه به این کارها.

مادرش میگوید:

شب اول محرم خواب دیدم حسین بالای تختی ایستاده با لباس سبزرنگی و نوار قرمزی بر پیشانی بسته و ما در پائین تخت ایستاده ایم و می گویم فعلا به جبهه نرود تا حال پدر خوب شود.

خلاصه بعد از حرفهای زیاد، او به ما می گوید آیا امام حسین را دوست ندارید من گفتم چرا سروجانمان بفدای امام حسین چرا دوست داریم او گفت من سرباز امام حسین هستم و از خواب بلند شدم از آن به بعد به خانواده و پدرش دلداری میدادم و چنین روزهایی را پیش بینی میکردم،

در ماه رمضان 64 اتفاقا در تهران بود شبها اصلا خانه نمیامد تا سحر در مجالس وعظ و خطابه روحانیون معظمی چون انصاریان شرکت میکرد و سحر با صدای موتورش ما را برای سحری بیدار میکرد گاهی یا بیشتر اوقات بی سحری روزه میگرفت و نمازش همیشه و همیشه در مسجد بود و گاهی که برای نماز صبح بیدار نمیشد چون جوانی بود و خستگی کار میگفت با مشت و لگد بیدار کنید آنقدر مقید به نماز بود.

و یا در ایامی که پدرش میخواست به مکه مشرف شود بارها و بارها از او خواسته شد که به تهران بیاید تا در غیاب او به کارهای بیرون خانه رسیدگی کند. او بالاخره بر اثر اصرار آمد پدر را بدرقه کرد و در روز امتحانات بود که گفت من باید بروم مادرش گفت مگر به تو نگفته بودیم این ماه مرخصی بگیر الان پدر به اطمینان تو ما را اینجا گذاشته خلاصه حرفها که نرود ولی او یک جواب داد که حالا اگر من بروم شما می‌میرید و من باشم شما زنده می مانید مادرش گفت اگر همه ما هم بمیریم به تو چه میشود او ناراحت شد و بالاخره رفت.
خلاصه فردی بود خیلی خیلی کم حرف و صبور در مقابل حرفهای دیگران تا جایی که وقتی او گفته میشد دیگر بس است هرکس به اندازه توبه جبهه برود خوب است و بس میگفت اگر برود نمیروند در ثانی پس امام هم بگوید تا اینجا رهبری کردم دیگر بس است کار من و یا می گفت ما باید به اندازه خون شهدا در جبهه باشیم. به حجاب بسیار اهمیت میداد. بالاخره در اخرین عملیاتش والفجر 8 با اصرار زیاد شرکت کرد. چون او جز واحد عملیاتی نبود، با تلاش بسیار حکم انتقالی گرفت و در دسته عملیاتی در گروه آرپی چی زنها وارد عمل شد و در شب 22 بهمن با رمز یا زهرا در ایام فاطمیه عملیات آغاز شد بعداز پیروزی بر دشمن و مستقر شدن در محلهای تعیین شده در صبح روز عملیات ساعت 8 صبح در آغاز یک روز نورانی در میان انصار الله و انصار الحسین، در میان آتش و گلوله و مرگ در یکی از ایام الله ها آغاز پیروزی بر دشمن داخلی یعنی سرنگونی شاه خائن و حال در 22 بهمن 64 پیروزی برابر قدرتها و صدام که یکی از مناطق حساس را آزاد کردند.

در صبحی به روشنی پیروزی حق بر باطل و بالاتر از آن خشنودی خدا از این نصرت به جوار شتافت و در رضوان او متنعم شد و چنانکه در وصیتنامه خود نوشته بود بوی شهادت به مشامم رسید؛ آری بالاخره آن رایحه دل انگیز او را سیراب کرد و در قسمت وصیتنامه اش نوشته بود که این یک جان است ای کاش هزاران جان داشتم در راه اسلام فدا میکردم بدین صورت دنیای خود را به راضی شدن خدا از خود خرید و این پایان یک زندگی سعادتمند است عمری کم ولی پربار و آن حدیث را بیاد می آورد که بدنهای خود را به ارزانتر از بهشت نفروشید و اینان چه نیکو فروختند و این پایان یک مسئولیت بود برای حسین و آغاز مسئولیتی سنگین تر در حفظ و حراست از انقلاب و اسلام برای ما

 باشد که خداوند چنین مرگهایی را نصیب ما کند

چراکه در روزگاری که شهادت وجود دارد در بستر مردن ننگ آور است.

خدایا به حرمت خون شهیدان ، به اشک یتیمان ، به آه و ناله پیرجماران امام زمان را برسان که پیروزی حتمی بر لشکریان کفر است انشاءالله

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار