خلاصه ای از زندگی شهید مجتبی امینی سپهر
خوب است كسانى كه به تشييع جنازه من مى‌آيند و اين كاغذ را مى‌خوانند شايد پاره پاره شده باشد و امام من پيامى به سوى اين دنياى كثيف دارم و شايد بپرسيد چرا گفتم دنياى كثيف آيا اين كثيف نيست كه جوانهاى ما را و فرزندان ما را و كودكان ما را اين شيطانهاى روى زمين به خاك وخون مى‌كشند حالا فهميديد كه چرا گفتم كثيف حال اى شما اى انسانهاى كثيف كه در سراسر جهان وجود داريد آيا مى‌دانيد اين ملت براى چه چيز خود كشى مى‌كند و به شما مى‌گويم كه اين خودكشى نيست اين افتخار است كه تنها براى خداى خود ، دين خود و ملت خود جانشان را فدا مى‌كنند .

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ: شهید مجتبی امینی سپهر پنجم ارديبهشت 1339 ، در شهرستان تهران چشم به جهان گشود. پدرش نصرالله و مادرش سكينه نام داشت. خواندن و نوشتن نمی دانست. مبل ساز بود. از سوی گروه جنگ های نامنظم شهید چمران در جبهه حضور يافت. بيست و هفتم دي 1359 ، در سوسنگرد به شهادت رسید. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش واقع است.

شهید مجتبی امینی سپهر در سال 1339 در خانواده ای مذهبی و مسلمان چشم به جهان گشود. وی در سن هفت سالگی به مدرسه راه پیدا می کند و به تحصیل می پردازد ولی از آنجایی که علاقه ای به تحصیل نداشت و به خاطر کمبودهایی که در خانه وجود داشت دوره ابتدایی را به اتمام رساند و دیگر به تحصیل خود ادامه نداد و در سن 13 سالگی درس را رها کرده و به کار مبل سازی می پردازد و در این کار به خوبی پیشرفت می کند. به گفته خانواده اش رفتار خوبی داشت.

در زمان قبل از پیروزی انقلاب شهید امینی فعالیت های زیادی داشت و در تمام تظاهرات خیابانی مخصوصاً در 17 شهریور فعالیت های زیادی داشت.

جنازه هایی که در خیابان بود را در ماشین می گذاشت و به بیمارستان می برد و بعضی از آنها را نیز در خانه مخفی می کرد و به گفته خودش که می گفت دوبار نزدیک بود که به شهادت برسد ولی از آنجایی که خدا می خواست که او در جبهه سوسنگرد به شهادت برسد زنده ماند و بعداز انقلاب به مدت 4 ماه در ارتش به پاسداری به همراه چند نفر دیگر می پردازد و به وی ماموریت داده
می شود که به همراه یکی دیگر از همرزمانش به کردستان برود که به مدت 20 روز در آنجا بود و مدت 15 روز نیز به شیراز می رود و باز به تهران باز می گردد و بعداز مدتی که سپاه خدمت کرده از آنجا بیرون می آید و به کار خود یعنی مبل سازی ادامه دهد تا اینکه جنگ شروع می شود و چند ماهی از جنگ نگذشته بود که به خانواده اش می گوید که تصمیم رفتن به جبهه را دارد.

او در بسیج چمران بعد از تعلیمات زیاد به وسیله گروهی روانه اهواز می شوند و در آنجا ماموریت های زیادی انجام می دهند تا سرانجام برای ماموریتی به جبهه سوسنگرد می رود. یک گروه 45 نفری بودند که می خواستند شبیخون به دشمن بزنند تا منطقه ای را بگیرند ولی چون باران زیادی می بارید تمام آثار راه را پاک کرده بود و آنها درست به قسمتی می روند که عراقی ها در آنجا بودند و وقتی که متوجه می شوند که دیر شده و عراقی ها آنها را محاصره کرده و آنها مجبور بودند بجنگند تا اسیر نشوند و پس از تیراندازی های آنها حدود 6 نفر از عراقی ها راکشته و تانک های آنها را می زنند ولی چون تمام سلاح های آنها تمام می شود 33 نفر از آنها همراه با مجتبی به درجه رفیع شهادت نائل می گردند.

وی در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد و یک فرد مذهبی و با ایمان بود که هیچگاه نمازش ترک نمی شد.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده