خاطراتي از شهيد حسین جریان
خواب دیدم حسین در منطقه است و من هم آنجا هستم و حسین از من طلب آب کرد و گفت پدر تشنه‌ام آب میخواهم و آن موقع پدرم از خواب پریده است پدر این خواب را تعریف میکرد و اقوام با صدای بلند گریه میکردند حسین همانطور که تشنه لب شهید شد بعد از دوازده سال به خواب پدر آمده بود که طلب آب از پدر میکرده است

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهيد حسین جریان دوم دي 1342 ، در شهرستان همدان چشم به جهان گشود. پدرش هدايت الله، راننده بود و مادرش ثريا نام داشت. تا دوم متوسطه درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. بيست و پنجم ارديبهشت 1362 ، با سمت بیسیم چی در فکه بر اثر اصابت گلوله شهبد شد. مزار او در بهشت زهرای شهرستان تهران واقع است.


اواخر سال 1361 بود که به جبهه رفت در عملیات والفجر مقدماتی و بعد از 45 روز به مرخصی آمد و حدود یک هفته تا ده روز در مرخصی بود هنگام رفتن به جبهه مادرش گفت حسین جان بمان تا برایت عروسی بگیرم حسین گفت عروسی انشاءا.... در آن دنیا. در اولین روز سال 1362 به اتفاق 14 نفر از اقوام رفتیم جنوب برای دیدن حسین او سه روز از فرمانده مرخصی گرفت تا با هم باشیم به خرمشهر رفتیم که تازه آزاد شده بود و بعد برگشتیم به دزفول آن شب موقع خوابیدن در مسجد خوابیدیم من (پدر) با پسرم حسین یکجا خوابیدم و یک پتوی نازک رویمان کشیدیم حسین گفت پدر جان امشب آخرین شبی است که پدر و پسر یکجا در کنار هم میخوابیم و بعد فردا ما برگشتیم به تهران و حسین به جبهه رفت و پس از آن در عملیات والفجر یک به شهادت رسید. یک خاطره به یاد ماندنی هم که از سفرمان به جنوب داشتم این بودکه حدوداً تاریخ 14/1/62 بود که ما 14 نفر اقوام برای نماز ظهر به حسین اقتدا کردیم و نماز خواندیم بعدها از همرزمان شهید شنیدیم که میگفتند حسین در دو کوهه سالن شماره 2 امام جماعت است.

خاطره بخصوصی که بتوانم از آن یاد کنم در خاطرم نیست فقط میتوانم از خصوصیات اخلاقی ایشان بگویم که بسیار مهربان و شوخ طبع و کاری و فداکار بودند و ما در آن زمان کوچک بودیم. و نمیتوانستیم کمک حال مادر باشیم ولی حسین خود مثل یک فرزند وظیفه شناس به پدر و مادر خدمت میکرد و حتی روزهایی که مادر برای انجام کاری در بیرون از منزل بود وقتی برمیگشت خانه مثل یک دسته گل میشد حسین کارهای خانه را انجام میداد و ظرف میشست و آشپزی میکرد و همیشه درصدد خوشحال کردن پدر و مادر و خانواده بود به خواهر و برادران کوچکترش لطف و محبتی زایدالوصف داشت و ما را همیشه به کمک به پدر و مادر و حفظ حجاب سفارش میکرد.

یک خاطره کوچک هم از حسین دارم شبی از جبهه برای مرخصی به خانه آمده بود ما همه خواب بودیم من که در گوشه‌ای از اتاق خوابیده بودم از صدای صحبت حسین با پدر و مادرم بیدار شدم ولی چون مدتی بود که حسین را ندیده بودم خجالت میکشیدم پتو را از روی سرم کنار بزنم در پشت لباس سربازی حسین نوشته شده بود: حسین حسین حسین جان جانها همه فدایت. مادرم که متوجه بیدار شدن من شده بود چند بار صدایم کرد که بلند شوم حسین آمده بلند شو ولی من رویم نمیشد در همان لحظه حسین که پشتش به من بود برگشت و خم شد و روی مرا بوسید و با خوشرویی مرا بلند کرد خاطره زیبایی که هیچ وقت فراموشم نمیشود.

یک خاطره مستند دارم که برایتان مینویسم:

دوستان و همرزمان شهید حسین جریان میگفتند که حسین در جبهه در عملیات والفجر یک زخمی شده و از ناحیه پا تیر خورده بود و تشنه بوده و از همرزمان آب میخواسته ولی قمقمه‌ها همه خالی بودند یکی از دوستان میگوید قمقمه‌ای را پیدا کرده و بعد از باز کردن در آن کمی تکانش دادم و چند قطره آب در دهان حسین ریخت آنها از جعبه مهمات برای حسین سایبان درست کردند و چون حمله سنگین بوده آنها عقب نشینی کردند و گفتند بعداً برای بردنت میآییم ولی بعد به علت پیشروی دشمن آن منطقه در دست عراقیها میافتد و نمیتوانند حسین را نجات دهند بعد از 12 سال که پیکر حسین را آوردند شب سوم خاکسپاری حسین پدرم سراسیمه از خواب میپرد و آن شب تعدادی از اقوام در منزل ما بودند پدرم با حالی پریشان و گریه زیاد خوابش را تعریف میکند و اینطور میگوید:

خواب دیدم حسین در منطقه است و من هم آنجا هستم و حسین از من طلب آب کرد و گفت پدر تشنه‌ام آب میخواهم و آن موقع پدرم از خواب پریده است پدر این خواب را تعریف میکرد و اقوام با صدای بلند گریه میکردند حسین همانطور که تشنه لب شهید شد بعد از دوازده سال به خواب پدر آمده بود که طلب آب از پدر میکرده است.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده