سرگذشت شهید نوجوان "عبدالله عظیمی"
شهید عبدالله عظیمی متولد شهریور سال 1344در تهران است. وی مکررا در برنامه های مذهبی حضور می یافت و مسر به حضور در جبهه حتی در پشت جبهه برای کمک بود. سرانجام در آبان 1361 شربت شهادت را جانانه نوشید.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ زندگی نامه شهید عبدالله عظیمی / بیست و نهم شهریور 1344 در شهرستان تهران چشم به جهان گشود. پدرش نصرت الله، کارگر فني بود و مادرش شــهربانو نام داشــت. تا پایان دوره راهنمایــي درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست پنجم آبان 1361، در سومار توسط نیروهاي عراقي بر اثر متلاشی شدن بدن شهید شــد. مزار او در امامزاده پنج تن(ع) لویزان زادگاهش واقع است.

بسم الله الرحمن الرحیم

"من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فادیته"

شهید عبدالله عظیمی در سال 1344 در لویزان دیده به جهان گشود. وی در یک خانواده مذهبی_سنتی پرورش یافت و پس از رسیدن به سن بلوغ عازم جبهه های حق علیه باطل شد. او چندین بار به سپاه و بسیج مراجعه کرده بود و بدلیل کم بودن سن از اعزام او به جبهه خودداری می شد؛ مدتی بود که برای درس به مدرسه نرفته و در کلاس حاضر نشده بود.

پس از متوجه شدن خانواده و مراجعه مکرر به مدرسه اش ، مسئولان مدرسه گفتند او سه ماه است که به مدرسه نیامده است؛ مواظب پسرتان باشید. ما پس از تحقیق متوجه شدیم که او به بسیج می رفت و آموزش عقیدتی و نظامی می دید. ما با گرفتن گواهی پزشک دوبار او را به مدرسه فرستادیم.

ولی او در سر هوای تدریس داشت؛ او عشق به پرواز داشت و هوای پرواز کردن و اوج گرفتن داشت و بالاخره به علاقه اش و آمالش رسید.

عبدالله همیشه در جلسات مذهبی شرکت میکرد و در سخنرانیها برای حفاظت مسجد تلاش بسیار می­کرد.

همیشه در اعیاد مذهبی، در برنامه ها شرکت فعالانه داشت. در روز تولد صاحب الزمان (عج)، نیمه شعبان، کوچه ها را چراغانی می­کرد و عکسهایی از امام امت و شخصیتهای اسلامی در کوچه نصب می­کرد و صندوقی برای پیشنهاد و کمک به مهاجرین جنگی و خیمه ها گذاشته بود. همیشه پولی را هم که می­گرفت به نفع مستضعفان خرج می­کرد؛ همواره به یاد مستضعفغان بود .

از شروع جنگ علاقه شدیدی به رفتن به جبهه و خدمت در آنجا داشت. می­گفت اگر کوچک هستم، پشت جبهه که میتوانم خدمت کنم؛ خوب بگوئید مرا خط اول نبرند، ولی در پشت بمانم. هر بار با اعتراض و مخالفت روبرو می­شد، می­گفتیم تابستان به جبهه برو که بتوانی درس بخوانی؛ سپاه منطقه هم گفته بود که سن وی کم است.

بالاخره او به آرزویش رسید؛ اول آبان سال 1361 به جبهه اعزام شد. در مشهد عاشقان، جسم خاکی اش، روح بزرگش را وداع گفت و در 61/8/25 به لقاءالله پیوست.

و هوز جسد مطهرش در بیابانهای سومار بر زمین است و روح بزرگش در پیشگاه خداوند تبارک و تعالی

خدایا بارالها شهدای ما درجاتشان عالی است متعالی بگردان

پروردگارا شهید ما را با شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا محشور بگردان

خداوندا به خانواده شهدا صبر عطا بفرما

خداوندا ظهور حضرت مهدی را نزدیک بفرما

خدایا خدایا ، تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی، خمینی را نگهدار

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار