زندگینامه شهید "جواد عظیمی نیا" به نقل از مادر ایشان
مادر شهید عظیمی نیا چنین نقل میکند که پس مدتی بی خبری از وی، به خوابشان آمده و چنین گفته است: (از خستگی درآمدم، خیلی خسته بودم ). بعد از گذشت چند روز، خبر شهادتش را به خانواده اش رساندند.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ زندگی نامه شهید جواد عظیمی نیا/ سیزدهم خرداد 1343، در شهرســتان تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمدرضا، ابزار فروش بود و مادرش بشــري نام داشت. تا سوم متوســطه درس خواند. به عنوان بسیجي در جبهه حضور یافت. هفدهم اردیبهشت 1361، در شــلمچه بر اثر اصابت ترکش شــهید شــد. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش قرار دارد. برادرش مهدي نیز به شهادت رسیده است.

از تولد تا شهادت؛

شهید جواد عظیمی نیا در سال 1343 در تهران بدنیا آمد. سال 1349 در مدرسه علم دین شروع بدرس خواندن کرد تا سال پنجم و بعد در دبیرستان بهرام چوبینه یک سال به خوبی درس خواند. سال دوم اعلامیه امام از پاریس به تهران رسید و از آن به بعد جواد درس نخواند؛ هر چه من و پدرش می گفتیم گوش نمی کرد، می گفت این رژیم خوب نیست ما بعد از این رژیم درس می خوانیم.

تا روز دوازدهم فروردین که همه به خیابانها ریختند، جواد هم که 15 سال بیشتر نداشت می خواست مثل دیگران به خیابان برود، ولی من اجازه نمی دادم؛ چون تجربه در جنگیدن نداشت و نمی توانست از خود دفاع کند. به هر حال به خواست خدا با دست خالی و با صدها شهید پیروز شدیم .

جواد از آن به بعد به من می گفت، مادر ما مدیون خون شهیدان 12 فروردین و 17 شهریور هستیم؛ من هم در جوابش می گفتم الان می توانی جبران کنی، آنوقت تجربه نداشتی، اگر به خیابان می رفتی بی جهت کشته می شدی. حالا دوره های لازم را و نیز آموزش اسلحه هم دیده ای و می توانی در تظاهرات شرکت کنی و از خود دفاع کنی. ولی او می گفت ما باید آن روز به خیابانها می رفتیم چرا که جبران آن روزها نمی شد. گرچه جواد از 12 فروردین به بعد کارهای سیاسی خود را شروع کرد و نه تنها درس می خواند، بلکه شب تا صبح پاس میداد و در مسجد خدمت می کرد؛ روز 2 ساعت در مدرسه کار می کرد، ساعت 4 به منزل می آمد و غذای مختصری بعنوان ناهار می خورد و به مسجد می رفت؛ تا ساعت 2 الی 5 صبح پاس می داد و سپس به منزل بر می گشت؛ یکی 2 ساعت می خوابید و باز به مدرسه می رفت. این بود برنامه جواد به مدت سه سال.

با شروع جنگ تحمیلی مسئولیت بیشتری بر دوش خود احساس می کرد و تمام افکارش در مورد جنگ بود و می گفت جبهه به من احتیاج دارد.

می گفت من به جبهه می روم؛ من در جوابش می گفتم جبهه تو مدرسه است. مگر امام نمی گوید سنگر شما مدرسه است؟ می گفت نه مادر ما مدیون خون این شهیدان هستیم. می گفتم پس مدرسه تو چه خواهد شد؟ می گفت من که سعادت شهادت را ندارم، اگر برگشتم جبران می کنم و خوشحال بود از اینکه ما اجازه دادیم به او تا شاید بتواند آن مسئولیتی را که بر دوشش سنگینی می کرد به انجام رساند. به هر حال در کارش موفق شد و به جبهه رفت. مدت سه ماه در آنجا بود و دو بار برایمان نامه فرستاد و سه بار هم تلفن زد؛ در تلفن آخری گفت ممکن است ما را به خونین شهر ببرند برای من نامه ندهید .

18 روز بود که از او بی خبر بودیم. من خیلی نگران بودم و می گفتم از جواد خبری نیست تا حمله بیت المقدس که پیروز شد، من حس کردم که جواد شهید شده است. بعد از 3 شب به خوابم آمد گفت مادر از خستگی درآمدم. گفتم مگر چه کرده ای؟ گفت خیلی خسته بودم، این حمله را 2 بار تکرار کرد. از خواب بیدار شدم و گفتم جواد شهید شده است. شاید هم راست می گفت که از خستگی درآمده و در این 3 سال یک شب خواب سیر نکرد. شاید هم غذای سیر نخورد و یا ممکن بود آن مسئولیتی که بر دوشش سنگینی می کرد بخوبی انجام داده باشد.

جواد نسبت به سنش به مال دنیا خیلی بی اهمیت بود اصلا توجهی به آن نداشت و دنیا نتواست جواد را بفریبد و او را دستخوش و بازیچه خود قرار دهد؛ بلکه او دنیا را فریب داد. زندگی کردن را نه در دنیا بلکه در بهشت موعود می دانست. او مسلمانی بود که از قرآن الهام می گرفت. می توانستیم اخلاق اسلامی را در تمام کارهایش و در چهره مظلومانه و مهربانش مشاهده کنیم .

او برای خانواده ما سمبل و نمونه ای بود که در همه جا مورد توجه قرار می گرفت. چشمانش از عشق خدا موج می زد. چهره ای متین داشت، همیشه با لبخندی که بر لبانش نقش می بست روبرو می شدیم. اکثر اوقات آرام و ساکت بود. در کارهای دیگران دخالت نمی کرد و در همه جا برای همه کس کمک و یاوری بود .

به قول معلمش مانند بهشتی مظلوم بود؛ معلمش می گفت اگر جواد زنده می ماند مثل بهشتی می شد، ولی عمرش بیش از 18 سال نبود. بلی، بعداز 7 روز جنازه پاک و مطهر جواد مظلوم را آوردند، که چون امام حسین(ع) تنش به آفتاب سوزان کربلای خونین شهر سوخته بود؛ دیگر صورتی از او باقی نمانده بود، که آن چهره مظلومانه و آن لبخند مهربانش را مشاهده کنیم.

جواد قبل از انقلاب با جوانان دیگر فرق می کرد خیلی بی آلایش و ساده بود و در کارهای خانه خیلی به من کمک می کرد. در اوقات بیکاری وقت خود را تلف نمی کرد و دست به کارهای هنری می زد. علاقه زیادی به نقاشی و کار دستی داشت. اتاقش را با کاردستی هایش تزئین می کرد. خیلی صبور و ساکت بود و بودنش در خانه هیچ سر و صدایی نداشت. خوشا به حالش که به پاکی یک فرزند تازه متولد شده به خدا پیوست و سعادتی عظیم نصیبش شد و وای بر ما که چنین انسانی را از دست دادیم و از او بی بهره شدیم. هر چند که چراغ راهمان شد و چون شمعی فروزان سوخت و روشنایی ظلمتها شد. جواد انسانی بود که اسلام در او تجلی یافته و نمونه ای از بندگان خاص خدا بود. او شهادت را فیض عظیم می دانست و خود را لایق آن نمی دید، که چنین رحمت خدایی نصیبش شود. به هر حال او به کاروان حسینیان پیوست و به هدف اصلی خود یعنی الله رسید.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده