"سید احمد علوی" به روایت مادر شهید جزو اولین تکبیر گویان انقلاب در بهشت زهرا بود
شهید علوی از دسته مبارز های انقلابی بود که بذر مقابله را در دل جوانان آن زمان کاشت و تا به ثمر رسیدن آن از هیچ تلاشی دریغ نکرد. شهر های بسیاری سفر کرد و تا میتوانست در راه انقلاب از جان مایه گذاشت.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ زندگی نامه سید احمد علوی/ یکم فروردین 1342، در شهرســتان تهران چشم به جهان گشود. پدرش سیداســماعیل، خیاط بود و مادرش عصمت نام داشت. تا سوم راهنمایی درس خواند. بیست و یکم بهمن 1357، در تهران بر اثر اصابت گلوله شــهید شــد. مــزار او در بهشت زهرای زادگاهش واقع است.

از تولد تا شهادت؛

سال 1341 اوایل زندگیمان در بهبهان بودیم. در آنجا رسم بود که هر کس نذری داشت و برآورده میشد روز عاشورا نذری میپخت و پخش میکرد. من نذر کرده بودم که چنان که خداوند متعال فرزندی به من عطا کند در روز عاشورا حلوا بپزم. سه روز مانده به عید نوروز سال 1342 (احمد) به دنیا آمد.

بعد از سال نو شناسنامه او را گرفتیم به تاریخ اول فروردین ماه 1342 عاشورای آن سال در حالی که احمد سه ماهه او را در بغل داشتم، نذرم را ادا کردم.

تقریباً یکسال از تولد احمد میگذشت و ما هنوز در بهبهان بودیم، در آن موقع در بهبهان آب کم بود و به همین خاطر خانه ها حوضهای بزرگی داشتند که هر چند روز یکبار که آب می آمد آنها را آب میکردند و در روزهای دیگر از آب آنها استفاده میکردند.

در خانه ما هم حوض بزرگی بود که حدوداً یک متر و نیم عمق داشت. روزی من مشغول نماز بودم وقتی که نمازم تمام شد رفتم که ببینم احمد کجاست ناگهان مشاهده کردم که احمد درون حوض افتاده است؛ اما از آنجائیکه خداوند میخواست که او را نگه دارد در آب فرو نرفته بود بلکه بر روی آب مانده بود.

او را از آب گرفتم و لباسهایش را عوض کردم. البته باید بگویم که در آن موقع با این حال که من نوجوان بودم و کمتر از پانزده سال داشتم، اما هیچگاه بی وضو و بسم الله احمد را شیر ندادم.

هر وقت که میخواستم برایش لالایی بخواهم این شعر را میخواندم:

دل زمهر حیدرم هر لحظه ام در دل صفا

از پی حیدر حسن ما را راهنما...

احمد بچه ای بود بسیار بسیار زیبا، که همه همسایه ها و فامیل شهادت میدهند که هیچ بچه ای به زیبایی احمد نبوده است و نیست؛ همچنین بسیار باهوش و زیرک که من او را از همه کس بیشتر دوست داشتم و هیچ وقت هیچ کس را به اندازه او دوست نداشته ام.

از همان کودکی بسیار شجاع و نترس بود. احمد تقریباً یکسال و نیم داشت که ما به تهران آمدیم و بعد از مدتی مستأجری یک خانه یک طبقه خریدیم و در آن ساکن شدیم.

خانه ما یک طبقه بود، با یک خرپشتک بر روی پشت بام آن که شیر آب کولربالای خرپشتک بود.

در همان سالهایی که احمد مدرسه میرفت، یک روز برای باز کردن شیر کولر به بالای خرپشتک رفته بود که ناگهان چند آجر از زیر پایش در رفت و از آن بالا به درون حیاط خلوت افتاد و با پا به زمین خورد. من خیلی ترسیده بودم او را برداشتم و سریع به بیمارستان رساندم. دکترها از نوک پا تا سر از همه جای او عکس گرفتند و در عین ناباوری به من گفتند که خانم بچه شما سالم سالم است. او را بردارید و ببرید. و این خلاصه کوتاهی بود از دوران کودکی شهید و بلاهایی که خداوند احمد را از آنها حفظ کرد تا او را به مقصد و مقصود خود برساند و به شأن لایق او نایل فرماید.

شرح کوتاهی از چگونگی شهادت و اندکی از وقایع پیش از آن:

در اوایل سال 1357 که هنوز در تهران خبری از انقلاب نبود احمد از آغازگران این حرکت بود.

ظهرها وقتی که از مدرسه می آمد، پرچمی که بر روی آن نوشته بود مرگ بر شاه برمیداشت، بچه ها را جمع میکرد و در خیابان تظاهرات به راه می انداخت و مرگ بر شاه میگفت؛ یا دوستانش را جمع میکرد و با هم میرفتند شیشه های کاواره ها و مشروب فروشیها را میشکستند. شبها به پشت بام میرفت و الله اکبر میگفت.

همه این کارها را وقتی انجام میداد که هنوز مردم در تهران تظاهرات نمیکردند و هیچ دشمنی و مبارزه علنی بر علیه شاه نبود و آن وقت به احمد و دوستانش میگفتند خرابکار!

احمد در مدرسه به بچه ها شعار دادن یاد میداد، بطوریکه وقتی مدرسه تعطیل می شد همگی بچه ها با فریاد: «شاه اگر خر نمیشد کارتر سوارش نمیشد» از مدرسه بیرون میریختند و در حالی که در عامه مردم هنوز کسی جرأت نمیکرد مرگ بر شاه بگوید اهالی محل و حتی فامیلهای ما مخصوصاً اقوام پدری ما، به احمد می گفتن: سردسته خرابکارها!



همسرم من از این کارها و مرگ بر شاه گفتن ها خوشش نمی آمد، احمد که از این اذیت و آزارها خسته شده بود به قایق رفت و مدتی پهلوی مادرم زندگی کرد.

اما آنجا نیز دست از مبارزه و جهاد برنمیداشت. مردم را جمع میکرد و تظاهرات براه می انداخت و هرگاه سرو صدایی میشنید که پاسبانها به مردم حمله کرده اند سریع به خانه میرفت.

بیل و کلنگ برمیداشت و به جان پاسبانها می افتاد. یک مرتبه در آنجا یک پاسبان را دیده بود که به مردم تیراندازی میکند، فوراً یک آجر برمیدارد و از پشت سر به او میکوبد.

از شدت ضربه کلاه و نقاب صورت پاسبان به زمین می افتد پاسبان برمیگردد که او را بزند اما او را میشناسد، بچه یکی از آشنایان بوده که او در تهران با آنها رفت و آمد داشت و در ضمن به خاطر سادات بودن آنها احترام خاصی برایشان قائل بود.

بدین ترتیب بود که احمد را نمیزند و از آنجا فرار میکند. خلاصه چون آنجا هم خیلی ها از کارهای احمد میترسیدند و از او انتقاد میکردند احمد دوباره به تهران می آید. باز به تظاهرات و کارهای انقلابی خود ادامه میدهد. خلاصه احمد به مشهد پهلوی خواهرم میرود.

اما چون احمد آن جا هم تظاهرات میکرده و بالای پشت بام الله اکبر میگفته است از طرفی مشهد هم در آن موقع شلوغ شده بود، خاله من پشت سرهم تلفن میزند تهران که بیایید احمد را ببرید؛ و بالاخره هم میروند و احمد را از مشهد به تهران می آورند، احمد در تهران به کارهای خود ادامه میداد و مداوم در تمامی تظاهرات شرکت می کرد.

در آتش زدن کاواره ها و مشروب فروشیها، شرکت میکرده است. یک روز در محله خودمان یک سرباز به طرف مردم گاز پرتاب میکرده که در این موقع احمد از راه میرسد.

احمد مقداری پول جمع کرده بود، دوازدهم بهمن پولهایش را گل و عکس امام می خرد و در بین مردم پخش میکند و وقتی امام آمد احمد به بهشت زهرا میرود.

خود احمد اینگونه می گفته است که:«وقتی امام صحبت میکرد مردم کف میزدند و من بلند شدم و گفتم تکبیر بگویید بعد با صدای بلند گفتم الله اکبر و بعد از من مردم همه تکبیر گفتند». و از آن موقع به بعد بود که در بین مردم تکبیر گفتن مرسوم شد و الله اکبر به تظاهرات راه یافت.

بعد از تمام شدن مراسم بهشت زهرا، احمد یک کیک میخرد و به خانه می آورد و همه با هم این روز را جشن میگیریم.

احمد به مشهد میرود اما بعد از چند روز دلش برای من تنگ میشود و در خواب میبیند که از دل تنگی او گریه میکن و از طرف دیگر من هم واقعاً دلم برای احمد تنگ شده بود، بدنبال احمد بطرف مشهد به راه افتادم. از طرف دیگر احمد هم به طرف تهران حرکت میکند، وقتی به مشهد رسیدم دیدم که احمد یک روز پیش به طرف تهران به راه افتاده است و از طرفی احمد وقتی به تهران رسید که من در تهران نبود، وقتی احمد به خانه می آید و میبیند که من نیستم، به خیابان میرود یعنی دقیقاً در روز 20 بهمن ماه 57 عده ای را میبیند که برای آزاد کردن پادگان جی به آنجا میروند.

احمد هم به همراه آنها میرود. وقتی به آنجا میروند میبینند که پادگان هنوز پر است، میترسیدند که وارد شوند، اما احمد تصمیم میگیرد که از دیوار بالا برود و در را بر روی مردم باز کند، وقتی که به بالای دیوار پادگان میرود یک ملعون خدانشناس از پشت او را با تیر میزند.

وقتی که احمد از بالای دیوار می افتد مردم او را به بیمارستان میرسانند احمد پس و پیش شماره خانه را به یک پرستار میدهد.

پرستار آنقدر شماره را پس و پیش میکند تا شماره خانه ما را پیدا میکند. احمد یک روز بعد یعنی در روز بیست و یک بهمن ماه به شهادت میرسد. بعد به من زنگ میزنند که بیا احمد تیر خورده است. وقتی به تهران رسیدم که احمد شهید شده بود. پیکر این شهید بزرگوار را تشییع کرده و او را در قطعه 21 شهدای انقلاب به خاک میسپارند.

پس از شهادت احمد مردم بر در و دیوار مینویسند:

«درود بر مجاهد شهید سید احمد علوی» و همسایه ها کوچه را به نام این شهید بزرگوار میکنند.

احمد در دوران انقلاب از بسیاری از دوستانش تعریف میکرده است که در جلوی چشم او به شهادت میرسیدند. او جنازه آنها را جمع میکرده و به بیمارستان میرسانده و بسیار برای آنها میگریسته است. جا دارد یاد و خاطره آنان را نیز گرامیداشت. پس از شهادت احمد جوان کفاشی که از دوستان و همرزمان این مجاهد شهید بود از غصّه شهادت احمد آنقدر گریست که پس از سه روز جان داد.

و این خلاصه بسیار کوتاهی بود از آنچه در توان این بنده حقیر بود. و نه من در این حد هستم که بتوانم این مجاهد شهید و فرزند فرزند رسول خدا را وصف کنم و نه قلم را توان و یارای نگاشتن است در برای کسی که برای زیستن در این عالم خاکی خلق نشده است و این جهان با تمام نعماتش لایق خدمتگذاری او نبوده و ماورای هستی است.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار