زندگینامه شهید "حمید باکری"
همسر شهید باکری، در رمانی تحت عنوان "نیمه پنهان ماه3" به نوشته ی حبیبه جعفریان از همسر شهید خویش برای مخاطبان گفته اند.

به گزارشنوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید حميــد باکــری ، یکــم آذر 1343 ، در شهرســتان میانــدوآب چشــم بــه جهــان گشــود. پــدرش فیــض الله و مــادرش اقــدس نــام داشــت. تــا پایــان دوره متوســطه در رشــته تجربــی درس خوانــد و دیپلــم گرفــت. ســال 1358 ازدواج کــرد و صاحــب یــک پســر و یــک دختــر شــد. بــه عنــوان پاســدار در جبهــه حضــور یافــت. ششــم اســفند 1362 ، بــا ســمت معــاون و فرمانــده لشــگر عاشــورا در جزیــره مجنــون عــراق بــر اثــر اصابــت ترکــش بــه شــهادت رســید. اثــری از پیکــرش بــه دســت نیامــد. بــرادرش مهــدی نیــز شــهید شــده اســت.

شهید حمید باکری در سنین کودکی مادرش را از دست داد. دوران دبستان و سیکل اول دبیرستان رار در کارخانه قند ارومیه و بقیه تحصیلاتش را در دبیرستان فردوسی ارومیه به پایان رساند. به علت شهادت برادر بزرگش علی، که بدست رژیم خوانخوار شاهنشاهی انجام شده بود، با مسائل سیاسی و فساد دستگاه آشنا شد. بعد از پایان دوران خدمت سربازی در شهر تبریز با برادرش مهدی فعالیت موثر خود را علیه رژیم آغاز کرد و خودسازی و تزکیه نفس شهید نیز بیشتر از این دوران به بعد بوده است.

در سال 1355 ظاهرا به عنوان تحصیل به خارج از کشور سفر می کند. ابتدا به ترکیه و از ترکیه جهت گذراندن دروه چریکی عازم سوریه می شود و بعد به آلمان رفته و در دانشگاه اسم نویسی کرده و فقط یک هفته در کلاس درس حاضر می شود.

با هجرت امام مدظله العالی به پاریس عازم پاریس می شود و از آنجا هم جهت آوردن اسلحه به سوریه می رود. بعد پیروزی انقلاب اسلامی به ایران مراجعت و جهت پاسداری از دستاوردهای انقلاب اسلامی در مراکز نظامی مشغول فعالیت می شود. با تشکیل سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی در سال 1357 به عضویت سپاه درآمده و به عنوان فرماهنده عملیات با عناصر دست نشانده امپریالیسم شرق و غرب که در گروهکها و احزابی که بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب شروع به فعالیت کرده بودند به مبارزه می‌پردازد.

در عملیات پاکسازی منطقه سرو، آزاد سازی مهاباد و پیرانشهر، یا نقش مهم و اساسی داشته و یا مانند آزاد سازی سنندج با همیاری برادران فرمانده عملیاتی منطقه، با استفاده از طرحهای چریکی کمر ضد انقلاب وابسته و ملحد را در منطقه شکسته و باعث آزادسازی سنندج پس از مدتها گردید .

شهید با فرمان امام مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی مسئول تشکیل و سازماندهی بسیج ارومیه شد و در این مورد نقش فعالانه و موثری ایفا نمود. همیشه از بسیجی ها و از قدرت الهی آنها سخن می گفت. با شروع جنگ تحمیلی جهت مبارزه با بعثیون کافر به جبهه آبادان شتافت و دو ماه بعد مراجعت نمود.

مدتی در شهرداری به صورت افتخاری در سمت مسئوول بازرسی مشغول خدمت گردید؛ ولی چون کار اداری نتوانست روح بزرگ او را آرام کند، مجددا عازم جبهه آبادان شد و فرماندهی خط مقدم ایستگاه 7 آبادان را به عهده گرفت و به سازماندهی نیروهای مردمی پرداخت. وی در زمره خاطراتش که از بسیجی‌ها صبحت می کرد می گفت که دو سه تا نوجوان بودند هر قدر اصرار کردیم که پشت جبهه کار کنند، قبول نکردند و شروع به گریه کردند که باید ما در خط مقدم باشیم می گفت اینها به انسان نیرو می دهند و باعث تقویت ایمان در آدمی می شوند.

پس از بازگشت، مرتب از مزایای جنگ می‌گفت، که بقول امام این جنگ یک نعمت است که فرزندان راستین این مملکت را الهی کرده و آنها را از زندگی دنیای به معنویت کشانده است. حمید برای مدتی از سوی جهاد سازندگی مسئولیت بازسازی مناطق آزاد شده ی کردنشین در منطقه سرو را به عهده گرفت. در آن شرایط کمتر کسی می‌توانست چنان مسئولیتی را بپذیرد .

سپس به عنوان مسئول کمیته برنامه‌ریزی جهاد استان تعیین شد و چون در هر حال جنگ را مساله اصلی می دانست و می‌اندیشید که در جبهه مفیدتر است، حضور دائمی‌اش را در جبهه‌‌های نبرد با صدام متجاوز را از عملیات فتح المبین شروع نمود. در عملیات بیت المقدس فرمانده گردان تیپ نجف اشرف بود و با تلاشی که نمود، نقش موثری در گشودن دژهای مستحکم صدامیان در ورود به خرمشهر داشت. بالاخره با لشگر اسلام پیروزمندانه وارد خرمشهر شد و بعد از عملیات رمضان برای فعالیت دائمی در سپاه پاسداران مصم گردید.

درعملیات موفقیت آمیز مسلم بن عقیل به عنوان مسئول خط تیپ عاشورا، استقامتش در ارتفاعات سومار، یادآور صبوری و شجاعت یاران امام حسین (ع) بود، که چندین بار خودش در جنگ تن به تن و پرتاب نارنجک دستی با صدامیان شرکت نمود و از ناحیه دست مجروح شد؛ بر حسب شایستگی که کسب نمود از طرف فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان فرمانده تیپ 9 حضرت ابوالفضل (ع) منصوب گردید.

بعد از عملیات والفجر مقدماتی به عنوان معاون لشگر 31 عاشورا، راه مولایش حسین (ع) را ادامه داد. استقامت و تدابیرش در مقابل صدامیان همیشه برای یارانش الگو بود. شرکت در عملیات های والفجر 1و2و4، از افتخاراتش بود که همیشه دوش به دوش برادران رزمنده بسیجی اش در خطوط اول حمله شرکت داشت و با خونسردی زیادی همواره فرماندهان زیر دستش را به استقامت و تحمل در صحنه‌های نبرد ترغیب می نمود؛ به آنها یاد می داد که چگونه با دست خالی از امکانات مادی در مقابل دشمن که سراپا پوشیده از زره و پیشرفته ترین امکانات جنگی عصر حاضر می باشد، فقط با اتکا به ایمان و روش حسینی باید جنگید.

در والفجر یک از ناحیه پا و پشت زخمی و بستری شد که پایش را از زانو عمل جراحی کردند. اطرافیانش متوجه بودند که از درد پا در رنج است، ولی او هیچوقت این را به زبان نیاورد. بالاخره در عملیات فاتحانه خیبر با اولین گروه پیشتاز که قبل از شروع عملیات بایستی مخفیانه در عمق دشمن پیاده می شدند، مراکز حساس نظامی را به تصرف در میاوردند و کنترل منطقه را در دست می داشتند، عازم گردید؛ در ساعت 11 شب چهارشنبه سوم اسفند 1362 شروع عملیات خیبر بود؛ با بی سیم خبر تصرف پل مجنون، که به افتخارش پل حمید نامیده شد، را در عمق 60 کیلومتری عراق اطلاع دادند. پلی که با تصرف کردن آن دشمن متجاوز قادر نشد نیروهای موجود در جزایر را فراری دهد و یا نیروی کمکی برای آنها بفرستد. در نتیجه تمام نیروهایش در جزایر کشته یا اسیر شدند. این عمل قهرمانانه فرمانده و بسیجی‌های شجاعتش ضمانتی در موفقیت این قسمت از عملیات بود و عاقبت با دو روز جنگ شجاعانه در مقابل انبوه نیروهای زرهی دشمن، فقط با نارنجک، آرپیچی و کلاش، ولی با قلبی پر از ایمان و عشقِ به شهادت خودش و یارانش در حفط آن پل مهم جنگیندند و در همانجا به لقاالله پیوست.

شهید حمید باکری در چند سال اخیر قبل از شهادتش لحظه ای آرامش نداشت. دائما در تلاش بود و بنا به آنچه در وصیتنامه هم قید کرده، معتقد به کسب روزی از راه ساده نبود. او نمونه بارز یک انسان منتقی بود.


منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده