زندگینامه شهید "محسن ابوالحسنی"
شهید محسن ابوالحســنی بر خلاف پیشنهادات اطرافیان مبنی بر خودداری از جبهه رفتن به علت متاهل بودن، تصمیم گرفت به هر نحو ممکن برود. دیگران را هم با این بیان که در تهران فقط بخور و بخواب است و مادر خویش را هم با منطق "من که باید بمیرم، پس چه بهتر که در رختخواب نمیرم و در جبهه و راه خدا بمیرم" قانع می نمود.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید محسن ابوالحســنی، بیستم مرداد 1337 ، در شهرســتان ورامین چشــم به جهان گشــود. پــدرش احمد، کارگر کشــتارگاه بود و مادرش ســیده فاطمه نام داشت. تا ســوم ابتدایی درس خواند. دارای شغل آزاد بود. ســال 1359 ازدواج کرد و صاحب یک پســر شد. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیســت و چهارم تیر 1361 ، در شــلمچه بر اثر اصابت ترکش شــهید شــد. مزار او در بهشت زهرای شهرستان تهران واقع است.

شهید ابوالحسنی در نُه سالگی، پس از دو سال درس خواندن، به اتفاق خانواده اش، همچون میلیون ها کشاورز ایرانی دیگر، در نتیجه روش غیرعادلانه تقسیم اقتصادی و رفاهی، راهی تهران شدند. محسن تا سال چهارم دبستان را در محل جدید درس خواند ولی به علت مشکلات مالی ترک تحصیل نمود.

ابتدا، وی را در تهران در یک مغازه خوار و بار فروشی به کار گماردند. پس از چند سال، در یک کارگاه کش بافی شروع به کار نمود. هیجده سال داشت که تصمیم گرفت به لوله کشی مشغول گردد تا درآمد بیشتری داشته باشد.

از آنجایی که در یک خانواده مذهبی بزرگ شده بود، وقتی که به سن تکلیف رسید، نمازهایش را به جای می آورد، روزه هایش را مرتب می گرفت، قرآن را تا حدی که
می توانست تلاوت می نمود و همیشه در مجالس دعا و عزاداری سیدالشهدا شرکت می کرد.

روز تاریخی هفدهم شهریور سال 1357 و یوم الله بیست و دوم بهمن همان سال که سرنوشت ساز بود، در جمع مردم تهران حضور یافت. آنگاه که با توفیق الهی، رهبری امام امت و ایثار و فداکاری ملت ایران، کاخ فرعونیان فرو ریخت و انقلاب به ثمر رسید، محسن در دعاهای کمیل و نمازهای جماعت بیشتر شرکت می کرد و در نمازهای جمعه هم حضور می یافت.

نوزده ساله بود که تصمیم گرفت با دوشیزه ای از خانواده ای متعهد و مومن ازدواج کند.
9 ماه بیشتر از مراسم عقد وی نگذشته بود که جنگ تحمیلی آغاز شد و سایه شوم خود را بر شهرهای غرب و جنوب میهن اسلامی انداخت. مزارع و خانه های آباد را با خاک و خون یکسان نمود. محسن که قبلاً دفترچه اعزام به خدمت گرفته بود، خود را به نظام وظیفه معرفی کرد.

در تاریخ پانزدهم اسفند 1359، ایشان را برای گذراندن دوره آموزشی به چهل دختر فرستادند. بعد از پایان آن دوره آموزشی، به علت متأهل بودن، وی را به تهران منتقل کردند و در پادگان لویزان قسمت پیاده نیروی زمینی مشغول نمودند. یک سال را به این ترتیب گذراند. در طول این مدت چند بار در قسمت موتوری ثبت نام نموده بود، که به جبهه برود، ولی موفق نشد. از آنجایی که عاشق بی قرار است، بر خلاف پیشنهادات اطرافیان مبنی بر خودداری از جبهه رفتن به علت متاهل بودن، تصمیم گرفت به هر نحو ممکن برود. دیگران را هم با این بیان که در تهران فقط بخور و بخواب است و مادر خویش را هم با منطق "من که باید بمیرم، پس چه بهتر که در رختخواب نمیرم و در جبهه و راه خدا بمیرم" قانع می نمود.

سرانجام پافشاری و اصرار زیاد وی، باعث شد تا اواخر سال 60 او را به اهواز اعزام نمایند. مدت شش ماه در جبهه بود. هر دو ماه، ده روز مرخصی داشت که به تهران می آمد. آخرین دفعه ای که به تهران آمد، پس از فتح خرمشهر بود، عجیب روحیه اش تغییر پیدا کرده بود. دیگر مثل اینکه علاقه ای به این دنیای مادی و زندگی در آن نداشت. به بهشت زهرا می رفت، سر قبر شهدا، زار زار می گریست.

گویا آرزو می کرد به آنان بپیوندد و این بار، به هنگام عزیمت به جبهه، از همه حلالیت طلبید؛ به مادرش سفارش همسر و فرزندی را که در شکم داشت می نمود، به همسرش هم در مورد فرزندشان که به زودی چشم معصومانه به این جهان خواهد گشود، توصیه زیادی کرد. می شد حدس زد که روح پاکش مژده شهادت را خبردار شده است. سه چهار روز قبل از شهادت، تلفنی با مادرش صحبت کرد و مجدداً سفارشاتی در مورد زن و فرزندش به ایشان نمود. ضمن اینکه اظهار داشت دیگر به نزد آنان بر نخواهد گشت.

بیست و سوم تیر 1361 که یک روز قبل از شهادت وی بود، بنا بر اظهار همسنگرانش از ایام قبل خوشحال و سرحال تر به نظر می رسید و برای دیگران شربت می آورد تا بنوشند. ثمره ازدواجش نیز سه ماه پس از شهادت پدر، قدم به این جهان فانی گذاشت که وی را هم محسن نام نهادند.

شهید به همسرش علاقه زیادی داشت و هیچگاه راضی نمی شد که وی ناراحت گردد. در کارهای داخلی منزل به وی کمک می نمود. موافقت نمی کرد که لباس کارش را همسر وی بشوید. معتقد بود که افراد ضد انقلاب، به خدا ایمان واقعی ندارند؛ چرا که این همه توطئه می کنند. بنابراین بایستی سرکوب و نابود شوند، زیرا همه آنها جنایتکار و برای انقلاب اسلامی آفت می باشند. خودش هم در آخرین لحظات زندگی این دنیا، آرزوی پیروزی اسلام را داشت و مرتباً هم دراین زمینه دعا می کرد.

به طور کلی فردی متواضع بود و خود را کوچکتر از دیگران می دانست. تابع بی چون و چرای دستورات و پیام های امام امت بود. بارها می گفت "چون ایشان نایب حضرت مهدی (عج) است، ما موظف هستیم از او اطاعت کنیم." در نامه هایی هم که از جبهه می فرستاد، مرتباً از امام عزیز، رهبر کبیر انقلاب یاد می کرد و می نوشت: ما هرچه داریم و هرچه یاد گرفته ایم، از اوست. وی را دعا کنید (مثل اینکه تاریخ دارد تکرار می شود و "مسلم بن عوسجه" است که حتی به هنگام جان دادن در روی خاک هم، سفارش امام خود را می نماید). پیرو ولایت فقیه باشید که، سعادت ما در دو دنیا، بستگی به اطاعت از فرمان های امام امت و کلاً ولایت فقیه دارد.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار