نامه شهید "علیرضا آشتیانی عراقی"
شهیدان و مجاهدین و ایثارگران عزیزمان از جای جای کشور برای دفاع از آرمان ها و انقلاب به سمت جبهه روانه شدند. گاهی خانه و خانواده شان در دورترین نقطه جغرافیایی به آنها بودند اما در قلبشان حضور داشتند.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید علیرضا آشتیانی عراقی، یکم فروردین 1342، در شهرستان تهران چشم به جهان گشود. پدرش عباس، کارمند بود و مادرش مرضیه نام داشــت. تا دوم متوســطه در رشته برق درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. ششم مرداد 1360 ، با سمت مسئول دسته در بانه توســط نیروهای عراقی بر اثر اصابت گلوله شهید شد. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش واقع است.

نودید شاهد دو نامه از این شهید گرانقدر را منتشر می کند:

نامه نخست:

خدمت پدر و مادر عزیزم سلام عرض نموده و امیدوارم حال همه شما خوب باشد از قول من به خاله ها و دوستان سلام برسایند. بیست و سوم تیر گروه را از تهران بیرون آوردند و به کرمانشاه بردند. شب را در کرمانشاه بودم، بعد منتظر شدیم تا نیروی تامین برسد و ما با آنها به سنندج آمدیم. در سنندج ما را مسلح کرده و هنوز معلوم نیست کجا می برند. یک گروهان از ما را بردند و ما و سه گروهان دیگر مانده ایم که ما هم آماده هستیم؛ چون هر لحظه امکان دارد ما را ببرند. ولی الان که نامه می نویسم دارند مهمات می دهند و امکان دارد همین الان اعزام شویم. امکان دارد تا برگزاری انتخابات ما را در تپه های اطراف سنندج مستقر کنند بعد ببرند به ماموریت اصلی.

خوب دیگر وقت نیست اگر نامه بدخط بود ببخشید، چون وقت نیست!

نامه دوم:

حضور محترم پدرم و مادر عزیزم سلام عرض می نمایم . امیدوارم سلامم را که از فرسنگها راه دور به شما می رسد پذیرا باشید و همگی سالم و سلامت بوده و توانسته باشید در این ماه مبارک هرچه بیشتر به خدای خود نزدیک شده و از این ماه که ماه میهمانی خداست هرچه بیشتر و بهتر بهره مند شده باشید.

حال من خوب است و هیچگونه ناراحتی ندارم جز دوری شما. از قول من به همه دوستان و آشنایان سلام برسانید. امیدوارم حال همه آنها خوب باشد. خوب حال کمی از خود بگویم . ما روز بیست و ششم تیر به سنندج رسیدیم. دو روز در آنجا بودیم؛ اینجا که ما بودیم کاخ جوانان سابق سنندج است و چون قبلا دست ضد انقلابیون بود و سپاه باز پس گرفته بود. شیشه های ساختمان شکسته بود و وضع داخلی ساختمان هم خوب نبود. کمی سخت گذشت.

روز بیست و هشتم ساعت یک ربع به نه بود که راه افتادیم. از داخل شهر سنندج که می گذشتیم، بعضی چنان نگاهمان می کردند مثل اینکه ما دشمنشان هستیم، بعضی هم برایمان دستی تکان می دادند. مسولین می خواستند حرکت ستون سریع باشد. چون راه زیاد بود و خطرناک و باید هرچه سریعتر حرکت می کردیم. چون سپاه کامیون کم داشت مجبور شدیم از اتوبوس و مینی بوس استفاده کنیم. در راه چند تا از مینی بوس ها پنجر شدند و به همین دلیل ما ساعت 4 به سقز رسیدیم. جای شما خالی نهار را در آنجا خوردیم. چون دیر شده بود ماندیم شب نوزدهم رمضان بود. در مسجد سپاه جمع شدیم و احیا گرفتیم. نمی دانید چقدر خوب بود و مجلس چه حالی داشت. بالاخره صبح بعد از خوردن صبحانه به طرف بانه حرکت کردیم. در طول راه گردنه های زیادی بود و جاده هم خطرناک! در اطراف جاده تانک و نفربر دیده می شد که سوخته و در آن کنار افتاده بودند. داخل شهر که شدیم در دیوار تمامش جای تیر مشخص بود. اول ما را به سپاه بردند و چون جا نبود، ما را در اطراف شهر در یکی از مدارس اسکان دادند. همینکه رسیدیم در اطراف مدرسه شروع به کندن سنگر شدیم.

اینطور که فرماندهان می گویند بیشتر از یک هفته در اینجا نیستیم. نمی توانم دیگر چیزی بنویسم، چون یک نفر می خواهد برود شهر و دارد نامه ها را جمع می کند. راستی یک نامه قبل از این نامه به شما نوشتم نمی دانم بدستتان رسید یا نه چون اینجا پاکت و نامه کم است نمی توانم زیاد نامه بنویسم. از قول من به مرتضی گنجی سلام برسانید و به او بگویید که من در کجا هستم و آدرس را هم بدهید . امکان دارد بیایم شهر و یک تلفن بزنم . دیگر عرضی ندارم. سلامتی همه شما را از درگاه خداوند تبارک و تعالی خواهانم .

این را متذکر می شوم که حال و جای من خوب است و جای هیچگونه ناراحتی نیست .

به امید پیروزی هرچه زودتر حق بر باطل

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده