خاطره اي از شهيد "قديرعلي اسدي"
شهید اسدی و جمعی از همرزمانش مدتی در یک روستای بدون سکنه رها شدند،آنها پس از هفت شبانه روز به لطف خدا از گرسنگی نجات یافتند. این روایت شیرین را در ادامه بخوانید

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید قديرعلي اسدی، نوزدهم فروردین 1345 ، در شهرســتان شمیرانات چشــم به جهان گشود. پــدرش فتحعلي و مادرش خجســته نام داشــت. تا دوم متوســطه درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافــت. دهم مــرداد 1362 ، در حاج عمران عــراق بر اثر اصابت ترکش شــهید شــد. مزار او در امام زاده علی اکبر چیذر زادگاهش واقع است.

چند خاطره به نقل از پدر شهید:

قدیرعلی به من خبر داد که مدير مدرسه با شما کار دارد. من هم  پيش مدير رفتم و شنيدم که چون دو تا از همکلاسي هاي قدير علي شهيد شده اند، حدوداً4 يا 5 نفر هستند که قصد رفتن به جبهه را دارند. مدیر گفت من باقي افراد را راضي کردم به غير از پسر شما که امتحانات ثلث اول را بدهند و بعد بروند. من هم هنگام شام با او صحبت کردم و گفتم: مدير مدرسه از من خواسته که با تو صحبت کنم، امتحانات ثلث اول را بدهي و بعد بروي. او هم دست از شام کشيد و تا دو يا سه روز ديگر چيزي نخورد. بعد برادرش از او علت را جویا شد؛ شهيد هم توضيح داد. برادرش پيش من آمد و من هم به او گفتم: من نگفتم نرود، اگر مي خواهد برود، فقط با او صحبت کردم. قديرعلي خوشحال شد و قبل از امتحانات سريعاً عازم جبهه گشت.

کتابی که جاماند!

در ابتدا اگر بخواهيم به گوشه هايي از صفات حسنه قدير علي اشاره کنيم، اولين مورد آن احترام به پدر و مادر بود. همچنين مطالعات آزاد؛ او بيشتر روي کتاب هاي آيت الله دستغيب تمرکز داشت. به ياد دارم که يک بار جهت تفريح به باغي در اطراف تهران دعوت شده بوديم. قديرعلي درآن ايام کتاب معراج شهيد دستغيب را مطالعه مي کرد. حتي در آن روز هم نتوانست از اين کتاب چشم پوشي کند. اتقاقاً کتاب را در آن باغ زير يک درخت توت جا گذاشت. بعد از مراجعت به منزل متوجه شد و بسيار ناراحت گرديد. آنقدر پيگيري کرد و پيام فرستاد تا پس از تماس هاي مکرر، سرانجام توانست موفق شود کتاب را بيابد.

آخرین خداحافظی

وقتي مي خواست به جبهه برود سر از پا نمي شناخت. خواهر بزرگش تعريف مي کرد که آخرين باري که به جبهه رفت، هنگام خداحافظي مادرش نگران شد و به دلشوره افتاد. به او مي گويد قديرجان، نمي دانم چرا اين بار دلم گرفته و به دلشوره افتاده ام. تا به حال از مسافرت هاي تو و يا ديگر برادرانت دلتنگ نمي شدم. نمي دانم چرا اين بار نگران هستم. قدير در جواب مي گويد: مادر مي ترسم که در روز قيامت از روي فاطمه زهرا(س) شرمنده باشي که چهار پسر داشتي و هيچ يک را در راه اسلام فدا نکردي. اين آخرين جمله اش بود. بعدها خبر شهادتش را براي مادر آوردند.

يکي ديگر از خاطرات تلخ و زيباي شهيد اين بود که در عمليات والفجر2 شهيد و ساير رزمندگاه را محاصره و آن ها را دستگير کردند و به آبادي ای در اطراف بردند. هيچ کس در آن آبادي زندگي نمي کرد، ويران شده بود. آن ها به مدت هفت شبانه روز در آن آبادي چيزي نخوردند، يعني چيزي نيافتند که بخورند. سرانجام بعد از مدتي کشيدن گرسنگي ناگهان يکي از افراد مقداري آرد پيدا مي کند، سايرين را باخبر می کند و افراد جمع مي شوند. يکي از افراد جمع مي گويد که اين آرد جو است. توسط چوب و وسايل دیگر، آتش را مهيا کرده و آرد را تبديل به خمير مي کنند و بعد شروع به خوردن کردند.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده