خاطره از شهید "عبدالرسول آب بر" به روایت پدر
پدر شهید آب بر خاطره ای از ایام محرم از شهید نقل می کند. اما به گفته این پدر بزرگوار، هر وقت که صدای نوحه و عزاداری برای امام حسین را می شنود، می داند که فرزند او هم در جمع آنهاست و برای سالار شهیدان به سر و سینه می زند.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید عبدالرســول آب بر، هجدهم دي 1350 ، در شهرســتان تهران چشم به جهان گشود. پدرش مهدي، نجاری می کرد و مادرش اشرف نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. ســرباز نیروي انتظامي بود. بیســت و یکم مرداد 1370 ، در نهبندان توســط اشرار و قاچاقچیان بر اثر اصابت گلوله به ســر، شهید شد. مزار او در گلزار شــهدای شهرستان کرمان واقع است. او را بهمن نیز مي نامیدند.

همه ما می دانیم که تمام طول زندگانی شهیدان همراه با خاطره است؛ از کوچک و بزرگ و پیر و جوان همه به این امر اعتراف می کنند.

زندگی شهید عبدالرسول آب نیز سراسر خاطره است؛ روی گشاده و چهره متبسم او را هیچکس فراموش نمی کند. حرف های زیبایش هنوز که هنوز است الگو و آویزه گوش دوستان و آشنایان است. ما از این شهید والامقام خاطره بسیار داریم اما یکی را که به نظر همگی ما از همه شیرین تر و نشان دهنده عشق این شهید بزرگوار به سالار و سرور آزادگان است برایتان بازگو می کنم؛

ایام عزاداری ماه محرم بود. یک روز همگی ما دور هم نشسته بودیم که زنگ خانه به صدا درآمد. همسرم، مادر شهید آب بر، یک دفعه از جا پرید و مثل اینکه هزاران نفر به او می گفتند عبدالرسول آمده است، به طرف در دوید. صدایش را می شنیدیم که می‌گفت بالاخره آمدی؛ به قربان قد و بالایت. با شنیدن این حرف ها ما هم همگی به طرف در رفتیم و قامت رعنا و چهره زیبای او را دیدیم که در آستانه در ایستاده بود. همگی او را در بغل گرفتیم و بوسیدیم. انگار با آمدن او عطر گل تمام فضا را پر کرده بود.

بلافاصله مادر شهید رو به عبدالرسول کرد و گفت: نذر کردم که وقتی به سلامت آمدی بروی و چهل چراغ امام حسین را برداری. با شنیدن این حرف لبخند زیبائی بر لبانش نشست و گفت: چه بهتر اگر سعادت داشته باشم. بعد از کمی استراحت با شنیدن صدای زنجیر و ناله و نوحه از خانه بیرون آمد و به طرف حسینیه نزدیک خانه مان رفت. ما هم همگی به دنبالش به راه افتادیم. در همان حال عبدالرسول به طرف چهل چراغ رفت و آن را بلند کرد. در آن لحظه همگی ما عشق به امام حسین و ائمه را در چهره اش می دیدیم. همه صلوات می فرستادند و آن قامت استوار به جلو می رفت. بعد از آنکه مراسم تمام شد، من رو به او کردم و گفتم: ان شا الله سال آینده باید علم امام را برداری و ثابت کنی که همیشه ادامه دهنده راهشان هستی. خنده زیبائی کرد و گفت: ان شا الله. او را در آغوش گرفتم و بوسیدم، اما در دلم ندایی می گفت که این آخرین دیدار تو با آن عزیز استوار است؛ همین هم شد. این خاطره برای سال 1370 است؛ بعد از خاطره ده روز به شهادت رسید. خبر شهادت او را آوردند، ولی هر وقت که صدای نوحه و عزاداری برای امام حسین را می شنوم، می دانم که فرزند من هم در جمع آنهاست و برای سالار شهیدان به سر و سینه می زند.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده