خاطره مادرشهید "حسین حیدری"
شرایط جنگ، شرایط خاص و دشواریست. مبارزانی که در جبهه در میان آتش و گلوله به سر می بردند گاهی از ثانیه ی بعدی خود نیز خبر نداشتند. شاید هر لحظه در انتظار شهادت به سر می بردند و این خانواده ها بودند که در انتظار فرزندانشان به سر می بردند. به همین دلیل شهید حیدری در پاسخ به نگرانی ها و انتظار مادرش چنین پاسخ داد که جاییکه من خدمت می کنم با کاشی تیز سر می برند. شما دیگر نباید منتظر من بمانید.

شما دیگر نباید منتظر من بمانید

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید حسین حیدری،هفتم تیر 1345، در شهرستان تهران چشم به جهان گشود. پدرش ابوالفضل و مادرش فاطمه نام داشت. تا چهارم متوسطه درس خواند. به عنوان سرباز ژاندارمري در جبهه حضور یافت. بیست و هفتم مرداد 1366 ، در سردشــت توســط نیروهاي عراقي شهید شد. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش واقع است.

متن خاطره:

قبل از انقلاب پسرم فعالیت هایی درجهت پخش اعلامیه و .. داشت. یکبار در خانه تیمی جلسه داشتند که منافقین مکان آنها را پیدا کرد و به آنها تیراندازی کردند. یکی از تیرها به سر او خورده بود و رد شده بود و موهای او را برده بود! صبح که به خانه آمد، من را برای نماز بیدار کرد. تا من بلند شدم او رفت خوابید و پتو را روی سرش کشید تا من او را نبینم. فردا خواهرم آمد و گفت حسین را دوباره خدا به تو بخشیده در صورتیکه من از ماجرا خبر نداشتم.

وقتی در سردشت سرباز بود به مرخصی آمد و قبل از اینکه به تهران بیاید در زنجان ماشین را نگه داشته بود و گفته بود که بروم شهربانی برادرم را ببینم. اما وقتی رفت متوجه شد که برادرش نیست و برگشته بود. پسرم از شهربانی به من زنگ زد خبر داد: مامان حسین آمده بود اینجا من نبودم. وقتی تلفن را قطع کردم چشمم را به در دوخته بودم که تا او بیاید. مدام می رفتم جلو ی در و سرو ته کوچه را نگاه می کردم. وقتی پسرم آمد دستش را روی زنگ گذاشت من سریع در را باز کردم. او گفت مامان تو پشت در بودی. گفتم آره نگرانت بودم. گفت مامان دیگه نباید نگران من باشی، جاییکه من خدمت می کنم با کاشی تیز سر می برند. شما دیگر نباید منتظر من بمانید .

قبل از اینکه به جبهه برود دو دست کت و شلوار برای او به خیاط داده بودم. به حسین گفتم برو پرو کن. حسین به خیاطی رفته بود و به خیاط گفته بود که من این کت و شلوار را پرو نمی کنم، چون می خواهم به جبهه بروم و برگشتم با خداست. اگر مادرم از شما سؤال کرد بگو پرو کرد. به خیاط گفته بود که دو دست برای دامادها بده ولی به مادرم نگو.

روز آخر که می خواست به جبهه برود برایش شام درست کرده بودم. گفتم مادر این شام را برای تو راهی تو درست کرده ام. گفت مادر شام را بیاور. ما شام را آوردیم و همه ی برادرها و خواهرها را دور هم جمع کرد و غذا خوردیم. برادرش گفت من با ماشین تو را تا راه آهن برسانم. مخالفت کرد گفت تو گواهی نامه نداری. اگر تو مرا برسانی موقع برگشت دلم هزار راه می رود. خلاصه خودش سریع رفت. من اصلا او را ندیدم.

هر روزی که ایشان به حمام می رفت تمام لباس های خودش را می شست. حتی یک جفت جورابش را به من نمی داد که بشویم. می گفتم حسین لباس هایت را بده من بشویم. می گفت : نه مادر من مال خودم را می شویم. اگر شما هم لباس داری بده من آن ها را هم بشویم. خلاصه خیلی پسر مهربان و دلسوزی بود. هرچیزی که در خانه اضافه داشت نصف آن را به فقرا می داد .

یک روز پدرش دو عدد گونی برنج خریده بود وبه خانه آورده بود. گفت پدر برای چی دو گونی برنج خریدی؟ یک گونی برای ما و یک گونی هم برای فقرا و یک گونی برنج را برداشت و برد داخل مسجد که به فقرا بدهد.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده