خواهر شهید حبیب الله آمره می گوید: وقتی شنیدم برادرم هنگام نماز صبح، وقت گرفتن قنوت، به ضرب گلوله به شهادت رسیده تازه آن وقت بود که راز نماز شب، وداع آخر، حلاليت طلبيدن و عريضه گرفتن از امام رضا را فهمیدم.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید حبیب الله آمره‌بزچلویی، سی ام شهریور 1350 در خانواده‌اي مذهبي در تهران چشم به جهان . پدرش سعدالله، نانوا بود و مادرش پوران نام داشت.به هنگام نماز در آغوش پدر به مسجد مي‌رفت و از همان كودكي با نماز و قرآن و عترت و روح الهي اجين شد. دانش آموز دوم راهنمایی بود که چهارم شهریور 1365، در پایگاه مسجدثامن زادگاهش بر اثر اصابت ســهوی گلوله شهید شد. مزار او در بهشت زهرای همان شهرستان واقع است.

 

چند بندي كه با عنوان دل نوشته روبه روي خود داريد خاطراتي است هر چند كم اما از ياد نرفتني به نقل از خواهر شهید:

وقتي در كوچه راه مي‌رفتيم هر وقت پوستر يا عكس شهيدي را بر روي در و ديوار خيابان ها مي‌ديد، با حسرت به آن ها نگاه مي كرد و آه مي‌كشيد. وقتي از او سوال كردم كه چرا اين احساس را دارد در پاسخ گفت: خوشا به حال شهدا كه رفتند و به تكليف عمل كردند و در آخر به شهادت كه آرزويشان بود رسيدند. يعني مي شود روزي فرا برسد و من نيز بتوانم فقط يك لحظه خاك جبهه را لمس كنم. يعني مي شود روزي هم عكس من هم پوستر شود و به ديوار خيابان ها بچسبد ... . من آن لحظه از حرف هاي او چيزي نفهميدم.

وقتي خودش را شناخت و فهميد كه مي تواند او نيز به نوعي به تكليف عمل كند و به عنوان يك بسيجي در مسجد فعاليت كند، با اينكه محصل بود و با مخالفت خانواده رو به رو شد، اما از پا ننشست و با اصرار زياد در مسجد محل (ثامن الائمه) در پايگاه بسيج ثبت نام كرد و شد يكي از فعالان مسجد و پايگاه.

به وقت گرما و سرما، كه اصلاً برايش مهم نبود، در همه امور مسجد و پايگاه و در كارهاي فرهنگي شركت مي كرد. خوب يادم هست كه در يك شب زمستاني كه مي‌توانم دقيق بگويم تا ساق پا برف آمده بود و هوا هم بسيار سرد بود و امتحانات ثلث دوم هم شروع شده بود، حبيب هم كه تمام فكر و ذكرش مسجد و پايگاه بود زياد علاقه اي به درس و مدرسه نداشت و پدرم با رفتن او به مسجد و پايگاه موقع امتحانات مخالفت مي كرد، آن روز حسابي درس خواند تا پدرم شب با مسجد رفتن او مخالفت نكند. اما خوب ديگر چون درس بچه ها براي پدر خيلي مهم بود باز اجازه رفتن نداد؛ وقت خواب رسيد و پدر خوابيد. كفش هاي كتانيش را زير بغل گرفت و آرام با مادر خداحافظي كرد و تا حدود چهار پنج خانه پايين تر از خانه مان پا برهنه روي برف ها حركت كرد وقتي خيالش راحت شد كه از خانه دور شده است كفش هايش را پوشيد اما همين كه برگشت و به طرف خانه نگاه كرد، پدر را ديد كه از پنجره به بيرون از خانه نگاه مي كند و به او مي‌خندد. پدر پشيمان و ناراحت از اينكه چرا به جاي اينكه خدا را شاكر باشد كه چنين فرزندي به او عنايت كرده است با او مخالفت مي‌كند و من نيز به اين مسئله پي بردم كه هنوز او را نشناخته ام.

عاشق 13 ساله

با اصرار زياد و با التماس فراوان از پدر خواست كه به او اجازه بدهد كه به جبهه برود. اما چون تك پسر خانواده بود، پدر و مادرم نگران بودند و مي‌ترسيدند. بالاخره رضايت پدر و مادر را گرفت. وقتي براي ثبت نام به مسجد رفت با مخالفت ثبت نام كنندگان رو به رو شد كه سن شما براي اعزام كم است برو انشاءاله به سن قانوني كه رسيدی، يعني 18 ساله كه شدي، بيا. اين در حالي بود كه حبيب 13 سال بيشتر نداشت.

ناراحت و غمگين به خانه برگشت اما فكري به خاطرش رسيد شناسنامه را برداشت و يك كپي از آن گرفت. تيغ را هم برداشت و آن قسمتي را كه تاريخ تولد در آن نوشته شده بود و با تيغ تراشيد و سن قانوني را در جاي آن نوشت. با چند سري كپي گرفتن كپي شناسنامه به حالت طبيعي برگشت. آن را برداشت و براي ثبت نام به مسجد ديگري كه او را نشناسند برد و بالاخره ثبت نام كردند. با دخالت برخي از دوستان و آشنايان راز حبيب فاش شد و اصل شناسنامه را از او خواستند. به قدري ناراحت و غمگين به خانه برگشت كه تا ساعت ها در اتاق گريه مي كرد. خوب چون روح بلندي داشت و از آن جهت كه خداوند او را انتخاب كرده بود، بعد از مدتي فكر و تأمل به اين نتيجه رسيد كه فقط جبهه رفتن و در خط مقدم با دشمن روبه رو شدن به تكليف عمل كردن نيست. مسئولان هم به وظيفه خود عمل مي كنند. پس اگر به جبهه نمي توانم بروم در مسجد و پشت جبهه كه مي توانم از ولايت فقيه و رهبري و امام خودم حمايت و پيروي كنم. همين كه مسجد را خالي نگذارم اين هم مخالفت با دشمن است و خلاصه آرام شد.كه باز من او را درك نكردم و نفهميدم.

ماجرای سفر مشهد

اواخر مرداد ماه سال 1365 عازم مشهد مقدس شديم. هر كسي در جاي خودش مستقر شد. خلاصه يك كوپه بود و ما هفت نفر. خيلي خوش گذشت شوخي و بگو بخند. آرام و قرار نداشتيم تا به مشهد برسيم.

در راهرو قطار كنار پنجره كه ايستاده بوديم به يكباره گنبد طلايي آقاعلي اين موسي الرضا نمايان شد. ما بچه ها گنبد و حرم را به هم نشان مي‌داديم. همين كه به طرف حبيب برگشتم كه بگويم گنبد ديده شد، چشمان حبيب برق عجيبي زد و جور ديگري به آقا سلام ‌داد. بعد از اولين زيارت گويي به طور عجيبي عوض شد. آرام شد. خلاصه يك باره بزرگ شد. از شيطنت او كم شد. فقط می خواست براي زيارت به حرم برود. 10 روز تمام در مشهد مانديم. به هنگام بازگشت انگار نمي خواست و نمي توانست دل بكند و خداحافظي كند شايد هم مي دانست كه حتماً اين طور بوده است كه آخرين زيارتش خواهد بود.

در قطار خيلي آرام بود. فقط به گوشه اي خيره مي شد و فكر مي كرد. خيلي كم حرف مي زد. به شوخي بهش گفتم: حبيب چيه چرا كسل هستي؟ فقط خنديد يک طعنه كوچک به او زدم و به شوخي گفتم چيه امام رضا شفایت داد؟ و باز به حرف من خنديد و در حالي كه دست هایش را به هم گره زده بود به من نگاهي كرد و گفت آره. مي داني چيست؟ نمي دانم باور مي كني يا نه ولي من از امام رضا عريضه گرفتم.

من متوجه حرفش نشدم و باز به شوخي گفتم عريضه چي؟ اينكه تو امتحانات قبول شوي؟ جواب داد: اي بابا امتحان چيست؟ آن هم در اين وقت. بیشتر نمي گویم، خودتان در يكي از همين شب هاي چهارشنبه متوجه مي شويد. من كه نمي فهميدم چه مي‌گوید ولي قشنگ احساس كردم كه حبيب عوض شده و بزرگ شده است. ديگر چيزي نگفتم.

همين كه رسيديم تهران قبل از اينكه به خانه بيايد مستقيم به مسجد رفت تا ببيند تو اين مدتي كه نبود چه اتفاقي افتاد و از چه بي‌خبر است.

مسجدی که وعده گاه حبیب با الله شد

درست 10 روز بعد از برگشت ما از مشهد، شب چهارشنبه چهارم شهریور 1365 كه مهمان زيادي هم در منزل داشتيم، آماده رفتن به مسجد شد. اما اين بار مسجد رفتن او فرق مي كرد. قبل از رفتن كه هنوز شام هم نخورده بوديم، اول دو ركعت نماز خواند. با خودم گفتم شايد نماز صبحش قضا شده است و نماز قضا مي‌خواند. هيچ نگفتم. ولي آن شب خيلي دلم مي خواست اجازه بدهد كه صورتش را ببوسم چون اصلاً با بوسيدن ميانه خوبي نداشت و مي‌گفت لوس بازیست.

با مهمان ها خداحافظي كرد. با مادر هم خداحافظي كرد. به طرف من آمد و آرام نزديك من شد و در گوشم گفت: زهرا حلالم مي‌كني؟ من كه آن موقع نمي فهميدم چه مي گوید و متوجه حرفش نشدم ولي از فرصت استفاده كردم و از چهره قشنگش يك بوسه گرفتم كه به جرأت مي توانم بگويم هنوز هم همان گرماي صورتش را روي لبانم حس مي كنم. رفت مانند سيفي كه از كنارم رد شد.

خلاصه مهمان ها رفتند و ما مانديم. معمولاً شب هاي چهارشنبه تا صبح به خانه نمي آمد. نماز صبح را در مسجد مي خواند و بعد از آن می آمد. آن روز بعداز نماز هر چه مادرم منتظر شد از حبيب خبري نبود. هوا هنوز روشن نشده بود. پدرم كه مسافرت بود مجبور شديم تا هوا روشن شود صبر كنيم. حدود ساعت 8 مادر صبحانه آورد ولي كسي ميلي به صبحانه نداشت. به قولي شال و كلاه كرد و به مسجد رفت.

اما با در بسته مسجد روبه رو شد. از آنجا به طرف منزل دائيم كه نزديك مسجد بود رفت تا در راه باز كردند. مادرم با چشم گريان و چهره برافروخته اهل آن خانه روبه رو شد. احساس مادري را هم كه نمی شود ناديده گرفت. همه قضايا را فهميد و به يكباره گويي كه همه مي دانستند و فقط منتظر اين بودند كه مادرم و ما چيزي بفهميم، منزل مملو از جمعيت شد.

وقتي به پدر خبر دادند، تا شب خودش را به تهران رساند. هنگامي كه پلاكاردي را كه نام شهيد حبيب اله آمره‌ در آن نوشته شده بود خواند، كلمه شهيد قلبش را آرام كرد. مستقيم به طرف من آمد مرا در آغوش كشيد و با گريه از من سراغ برادرم را گرفت كه داداشت كجاست؟

 من هم كه هنوز بهت زده از اينكه با كسي زندگي مي كردم، لحظه به لحظه با او بودم اما او را نفهميدم و نشناختم.

به شهادت رسيدن حبيب را به اين شكل تعريف مي كردند كه به هنگام نماز صبح، به وقت گرفتن قنوت، به ضرب گلوله به سرش در نماز به شهادت مي رسد. تازه آن وقت راز نماز شب، وداع آخر، حلاليت طلبيدن و عريضه گرفتن از امام رضا را فهمیدم.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده