زندگينامه شهيد "حميد آفريني"
از مشکلاتی که خانواده شهید آفرینی مانند بسیاری از خانواده ها در زمان قبل انقلاب با آن دست و پنجه نرم می کردند، فقر بود. آنها بارها در گرسنگی به سر می بردند. در یکی از این روزها شهيد تكه ناني را خريداري كرد و به خانه آورد. به مادرش داد و گفت كه شما بخوريد و از گرسنگي بدر آیيد. او خود از آن نان نخورد مگر تكه اي كوچك!

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید حميد آفرينــی، پنجم اردیبهشــت 1340 ، در شهرستان همدان چشم به جهان گشود. پدرش حسن و مادرش طلعت نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. دهم شهریور 1360 ، در کرخه دزفول بر اثر اصابت گلوله به سر، شهید شد. مزار او در بهشت زهرای شهرستان تهران واقع است.

زندگي شهيد از همان لحظات اول با رنج و مشقت فراوان همراه بود. او در همان اوایل زندگي دچار بيماري سختي شد. اين بيماري به حدي سخت و ناگوار بود كه دكترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند و حتي يكي از دكترها دارويی نوشت كه مريض را راحت كند، اما خواست خدا بود كه شهيد در دوران طفوليت نميرد و همان داروي كشنده باعث خوب شدن مريض شود.

شهيد با تمام رنج هاي زندگي بزرگ شد. يكي از آنها فقر تحمل ناپذير زندگي بود. اين فقر به حدي بود كه حتي شهيد بارها شده بود گرسنه بماند. اما گرسنگي در او اثر نمي گذاشت.

يك روز كه مادر و برادر شهيد به همراه خود او در گرسنگي به سر مي بردند، شهيد تكه ناني را خريداري كرد و به خانه آورد. به مادرش داد و گفت كه شما بخوريد و از گرسنگي بدر آیيد. او خود از آن نان نخورد مگر تكه اي كوچك!

زندگي به همين روال پيش مي رفت تا شهيد به سن 15 سالگي رسيد. به ارتش رفت. اما همه جا با بهانه اي او را رد مي کردند؛ تا اينكه انقلاب شد و امام به ايران آمد. شهيد در آن دوران به تظاهرات مي رفت و فرياد مرگ بر شاه سر مي داد. شهيد به همراه برادرش بارها با هم از مدرسه گريختند و به راهپيمایي مي رفتند.

سربازی!

بعد از مدتي او از پدر و مادر خود اجازه رفتن به سربازي را درخواست كرد پدر و مادر شهيد قبول کردند و او به سربازي رفت. درمرحله اول به لشگرك اعزام شد و خدمت خود را آغاز نمود. پس از طي 3 ماه آموزشي در لشگرك به قزوين اعزام شد و به گروهان پاسدار وارد شد. در آنجا يك شب بخواب بود و شبی پاسداري مي داد. او بارها براي رفتن به جبهه داوطلب شد اما قبول نمي كردند؛ به علت خوب بودن در انجام وظيفه خود راضي نمي شدند كه او را به جبهه اعزام كنند، اما او دست از تلاش براي رفتن برنمی داشت تا بالاخره موعدش رسید.

شهيد قبل از اعزام، براي كماندويي امتحان داد و قبول شد. اما براي رفتن به جبهه مداركش را خود پاره کرد و همه چیز را مجددا طی کرد. او بعد از 6 يا 7 ماه خدمت در قزوين به جبهه اعزام شد و بعد از 3 ماه در جبهه خبر شهادت او را آودرند. هميشه همين آرزويش بود؛ اين آرزوي هر خداپرستي است.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده