همراه با شهدای نوجوان
18 سال بیشتر نداشت، با وجود سن کمش فعالیت سیاسی و انقلابی داشت. تازه داماد بود و روز های آخر در خانه حنا به دست و پایش بست و راهی جبهه شد. او عاشق و شیفته شهادت بود.
با سرنوشت نمی شود جنگید


به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید محمد اســكندری، بیســتم مهر 1345 ، در شهرســتان ري چشــم به جهان گشود. پدرش داود و مادرش معصومه نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند. کارگر بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و سوم شهریور 1363 ، در پادگان شهید باهنر کرج هنگام آموزش نظامی شهید شد. مزار او در بهشت زهرای شهرستان تهران واقع است.

شهید اسکندری در منزل یک روحاني به دنيا آمد. تحصیلاتش را ادامه می داد و همزمان در بسيج محل فعاليت هاي معين داشت. هر وقت به پادگان مي رفت به مادرش مي گفت منتظر من نباش که شايد بر نگردم. زندگي او پر از فعاليت و پر جنب و جوش بود. در تظاهرات مردمي رژيم شاه هم فعاليت هاي سياسي زيادي داشت.

از زبان همسر شهید

من در سن 15 سالگي ازدواج كردم. تازه آمدم بفهم زندگي زناشوئي چيست كه همسرم به خدمت سربازي رفت. او چيزي نداشت جز ايمانی استوار و دلي به عظمت يك دريا؛ هنگامي كه در كنار هم بوديم، گذشتِ زمان را احساس نمي كرديم. او هر وقت به مرخصي مي‌آمد، مرا به منزل خانواده هاي شهدا و مکان هایي كه آثار آنان بود، مي برد. انگار مي‌خواست به من آگاهي دهد كه بالاخره همه ما روزي رفتني هستيم و چه بهتر كه مرگ با عزت را بپذيريم نه با ذلت.

پس از دو سال كه او در جبهه هاي جنگ خدمت مي كرد خبر شهادتش را به من دادند. من در آن وقت 17 سال بيشتر نداشتم. در آمبولانس بالاي سر همسرم كه تكه تكه شده بود نشسته بودم، در حالي كه شوكه شده بودم؛ نمي‌دانستم چه بكنم و چه بگويم!

قسمت اينطور بود كه ما به اين زودي از هم جدا شويم. چندين ماه اصلا حال خوبی نداشتم تا كم كم با دلداري هاي خانواده خوب شدم. من 6 سال در خانه پدر بودم و بعد مجددا ازدواج کردم، هرچند ایشان نمی توانست جای همسر اولم را بگیرد. به هر حال نمي شود با سرنوشت جنگید.

از زبان خواهر شهيد

برادرم 18 سال بيشتر نداشت؛ روزها كار مي كرد و شب ها به تحصيل مي پرداخت. شب هاي جمعه به بسيج مسجد النبي محل مي رفت و خدمت مي كرد.  طي 18 سال زندگي كه از خدا گرفته بود يك ركعت نمازش قضا نشد و يك روز از روزه اش را باطل نكرد. تا آنجا كه در توان داشت به پدر و مادرم در كارها كمك مي كرد.

آخرين باري كه می خواست به پادگان برود، انگار مي دانست كه ديگر برگشتي ندارد. به مادرم گفت كه برايم حنا درست كن. از مسجد برمي گردم كه به دست و پايم بگذاري؛ زيرا ما فردا عازم كردستان هستيم. مادرم يك دفعه دلش شور افتاد.

صبح روز بعد مادرم با آب و قرآن محمد را راهي كرد، همراه با دعاي خير كه بدرقة راهش باشد. مادر از ديدن پسرش سير نمی شد. به پشت بام رفت و از آنجا دوباره به قامت پسر نگاه كرد تا اينكه از ديدگان مادر محو شد. بعد از يك هفته خبر شهادت محمد را به پدرم كه در اداره برق كار مي كرد رساندند. با استواري اين خبر را قبول كرد.


منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده