شهید "اسماعیل پیمانگو" در وصیت نامه خود چنین نوشته است که به یادآور زمانی که سنگ لحد بر روی تو می گذارند؛ اینجاست که سوره مبارکه والعصر را می فهمی؛ قسم عصر و زمان را درک می کنی و اهمیت عصر زمان را تشخیص می دهی.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید اسماعيل پيمانگو ، دهم تیر 1326، در شهرســتان تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمد و مادرش فاطمه نام داشت. تا سوم متوسطه در رشته مکانیک درس خواند. کارمند شرکت گاز بود. سال 1350 ازدواج کرد و صاحب دو پسر و یک دختر شد. از سوی کمیته در جبهه حضور یافت. هفتم مهر 1358 ، در سردشت توسط گروه های ضدانقلاب مورد ســوءقصد قرار گرفت و به شهادت رسید. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش واقع است.

متن وصیتنامه

ای جوانان مبادا که در غفلت بمیرید که علی (ع) در محراب عبادت شهید شد. مبادا که در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه حسین (ع) و عشق شهید شد.

به یادآور آن روزی را که جنازه ات را بر روی دست به مجلس ساکت و آرامی می برند، آن زمانی که سنگ لحد بر روی تو می گذارند و خلاصه در روسیاهی محض با اعمالت می مانی. باید جواب بدهی. آنجاست که لحظه لحظه کارهای گذشته در پیش چشمت ظاهر می گردد. از خدایت درخواست می کنی که لحظه ای به حالت قبل برگردی. هم دیر شده است. تاسف خوردن هم فایده ای ندارد. اینجاست که سوره مبارکه والعصر را می فهمی؛ قسم عصر و زمان را درک می کنی و اهمیت عصر زمان را تشخیص می دهی.

حالا ای برادر و ای خواهر این تو هستی که باید راه صحیح را انتخاب کنی، راه حسین (ع) را یا راه دشمنان کوردل و کافران را؛ طریقه علی (ع) را یا روش منافقان را. اینجاست که می گویی همانا انسان در خسران و گمراهی ست. پس بیا و از گروه صالحات باش. مردم را هدایت کن.

وصیتی دارم برای همسر عزیز و فرزندانم؛

همسر عزیزم، انشاالله مرا حلال کنی. باید خیلی صبور و بردبار باشی و بیشتر به یاری امام امت و اسلام همت گماری. اگر پیکرم به دست شما نرسید گریه نکنید. به یاد قبر گمشده زهرای اطهر بیافت و برای آن گریه کن. از خدا برایم طلب مغفرت نما که شاید ما شهید ظاهری باشیم. از خدا بخواه که واقعاً شهید باشم. امیدوارم طوری دختر و پسرمان را تربیت کنی که فردی مفید برای جامعه باشند و به جامعه ما لطمه ای وارد نکنند. اگر خدا سومین بچه را، که نمی­دانم دختر است یا پسر، به ما داد او را هم طوری تربیت کن به ضرر جامعه نباشد. دوست ندارم که اگر او مرا ندید، احساس کند کمبودی دارد؛ دوست دارم که او را در نبودِ من با واقعیت روشن کنی. من نیستم و از 3 فرزندم بخوبی پرستاری کنی. آن ها را یاورانی برای امام به بار آوری که مایه افتخار تو و شفیع ما در آن دنیا باشند.

از دخترم می خواهم که حجاب خود را رعایت کند. همچنین درسش را هم ادامه دهد. از پسرم می خوام که در نبودِ من سرپرست خانواده باشد. پدری برای دو فرزندم. همین طور درسش را هم ادامه دهد. از فرزند کوچکم که هنوز به دنیا نیامده است می خواهم که درسش را بخواند و مطیع راه امام و الله باشد.


منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده