شهید "سلمان جعفری" در کلام همسر / بخش دوم
شهید "سلمان جعفری" برای اعزام به جبهه دو بار اقدام کرد. بار دوم نامه ای از مسئول بسیج برای اعزامش گرفته بود. بسیار خوشحال بود، مثل اينكه حكم پيروزي قيامت را گرفته بود.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید سلمان جعفری یکم فروردین1334 ، در شهرستان قم چشم به جهان گشود. پدرش عباسقلي، خواروبارفروش بود و مادرش مرحمت نام داشت. تا پنجم ابتدایی درس خواند. بافنده بود. سال 1356 ازدواج کرد و صاحب يک پسر شد. به عنوان بسیجي در جبهه حضور یافت. چهاردهم مهر 1359 ، با سمت سرگروهان در دهلران توسط نیروهاي عراقي بر اثر سوختگی شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد. برادرش حمیدرضا نیز شهید شده است.

آن روزها سلمان در ميدان مبارزه بود. طبق همين قرار جمعه صبح به سمت ميدان شهدا حركت كرد. منزل تقريبا نزديك ميدان بود . سلمان پنج بعد از ظهر برگشت. او اين روز را چنین تعريف كرد: ما پس از تيراندازي دژخيمان توسط ماشين هاي پست و تلگراف كه در نزديكي همين ميدان است، وسط خيابان را سد كرديم. آتش بر افروختيم تا دژخيمان جلویشان را نبينند و نتوانند تيراندازي كنند. سپس زخمي ها را از وسط خيابان جمع آوري مي كرديم و به منازل اطراف مي برديم.

مبارزه با دست خالی

از آن روز به بعد در فكر اسلحه بود تا با آن به جنگ دشمن برود. به همين جهت به كمك دائي هايش به درست كردن سه راهي پرداختند. هرچند وقت يك بار به قم مي رفت و در آنجا سه راهي درست مي كرد.

هنگام پيروزي 22 بهمن دو شبانه روز با همان سه راهي ها مبارزه كرد. بعدا اسلحه نيز به دست آورد. باز هم به مبارزه پرداخت. ديگر شكل مبارزه فرق كرده بود. شب ها به پاسداري از محل، روزها به كوبيدن ضد انقلاب و ستون پنجم دشمن و در مسجد به كمك سپاهي ها به ياد دادن اسلحه به بچه ها مشغول بود.

ساده زیستی

از ديگر خصوصيات اين شهيد رويه زندگي اجتماعي و روزمره او بود. هميشه ما را به صرفه جویي تشویق مي كرد و از تجملات بر حذر مي داشت. خودش كه هيچ وقت لباس اضافي همراه نداشت. پيراهن مي خريد انقدر مي پوشيد تا پاره مي شد. كت و شلوارش هنوز هست. جمعه ها روز استراحتی او بود . جمعه را همراه پدرش به جهاد سازندگي براي چيدن گندم می رفت. متعقد بود كه حالا ديگر وقت ساختن است نه سر چهار راه ايستادن.

شروع جنگ

گذشت تا اينكه جنگ تحميلي بين و عراق پيش آمد؛ همان شب هاي اول جنگ بود كه از سر كار آمد، از من پرسيد: اسمم را بنوسيم و به غرب كشور براي جنگ با مزدوران بعثي بروم؟ بروم يا نه؟ می خواست با اين سوال اراده و روحيه مرا بسنجد. من گفتم: برو من نمي توانم بگويم نرو. اسلام به شما احتياج دارد. هرچند كه اگر من هم مي گفتم نرو او مي رفت؛ ولي خوب بود خاطر جمع بشود. رفت اسمش را در بسيج نوشت. متقضي خدمت هاي 56 را اعزام کردند. او متقضي 55 بود. سخت ناراحت بود كه چرا نمي تواند به جبهه برود. خلاصه آن شب از راديو و تلويزيون اعلام كردند كه گروه هاي 22 نفره از مساجد اعزام شوند. به سرعت با يك موتور به بسيج مسجد امام خميني رفت. از سرگردي كه مسئول بسيج بود، نامه اي گرفته بود كه او را اعزام كنند.

در راه شهادت

نشسته بوديم كه آمد و گفت: من مي روم. نامه را گرفتم. مثل اينكه حكم پيروزي قيامت را گرفته بود. بله همينطور هم بود. خوشحال بود. اصلا نمي گفت كه من بچه كوچك دارم. خلاصه اول مهرماه سال 1359 به ايلام اعزام شد. قبل از آنکه از خانه برود، غسل كرد و خود را برای همه چیز آماده كرد. پسرم ميثم یک سال و نیمه بود. تازه پدرش را شناخته بود. آنقدر گريه كرد تا لحظاتی او را بغل كرد، آرام گرفت. گفت: اين هم امتحان ديگری است. بچه را بگير تا من بروم.

رفت. روز سوم اعزامي تلفن كرد و صحبت کردیم. بعد ديگر هيچ خيري از او نشد تا خبر شهادتش را آوردند.


منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده