پدر شهید "سیدحسین اسفندفرد" از کارهایی که او در زمان قبل انقلاب برای به ثمر رسیدن آن و پس از انقلاب برای حفظ آن انجام داده است، می گوید. از حضور در راهپیمایی ها و کمک به مجروحین و زخمی شدن در آن تا برپا کردن مسجد و کنابخانه برای اهالی محل.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید سيدحسين اســفند فرد، یازدهم تیر 1338 ، در شــهر کربلای عراق چشم به جهان گشود. پدرش ســیدعلي، کیف فروش بود و مــادرش بماني نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند و دیپلــم گرفت. به عنوان ســرباز ارتش در جبهه حضور یافت. یازدهم آبان 1361 ، در عین خوش توســط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به ســر، شهید شد. مزار او در بهشت زهرای شهرستان تهران واقع است.

خاطره شهید "سیدحسین اسفندفر" به نقل از پدر شهيد؛

حسين بچه ي نترس و شجاعي بود، مخصوصا در دوران انقلاب. کارهاي بسيار بزرگي انجام مي داد؛ کارهايي که هيچ وقت از يک بچه به سن و سال او توقع نمي رفت. درست انگار همين ديروز بود که با بدن زخمي به خانه آمد؛ در حاليکه دو عصا در دست داشت و لبخند کمرنگي بر لب. با اضطراب پرسيدم: حسين چه اتفاقي افتاده است؟ مي گفت: بابا، نگران نباش؛ يک تصادف کوچولو بود! الحمدالله چيزي نيست. تا چند وقت چيزي نمي گفت و از اتفاقي که برايشان رخ داده بود حرفي نمي زد تا اينکه بعد از گذشت چند ماه راضي شد واقعيت را بگويد.

خودش اينطور مي گفت که در تظاهراتي که جلوي دانشگاه تهران داشتند، تيراندازي شده است و يک تير هم به سمت او شليک مي شود، که گلوله از دست راست خارج و وارد ران پاي راستش شده بود. وقتي او را به بيمارستان منتقل مي کنند، قرار مي شود که مخفيانه عمل شود؛ زيرا در آن زمان ساواک براي پوشاندن جنايات خود، مجروحين و کساني که به آنها کمک مي کردند را دستگير و يا شهيد مي کرد؛ حسين هم از اين امر مستثني نبود.خلاصه اينکه وقتي که دکتر راه پايش را براي خارج کردن گلوله مي شکافد، چون امکانات بيهوشي نبود، ابتدا ناله اي مي کند ولی تا آخر عمل، دوختن و بخيه کردن جاي گلوله دیگر هيچ عکس العملی از خود نشان نداده بود.

در جواب پدر که چرا واقعيت را از همان ابتدا نگفته بودی، گفت: پدر جان، خودت که بهتر مي داني اگر ماموران ساواک از جاي من با خبر مي شدند حتما شما و بقيه را مورد اذيت و آزار قرار مي دادند. من توضيح ندادم که شما و بقيه چيزي از اين موضوع متوجه نشوید. من حتي آدرس خانه را به دکتري که مرا عمل کرده بود ندادم؛ از ترس اينکه شايد او هم با ماموران ساواک همکاري داشته باشد. با وجود اينکه ديدم او چقدر برايم تلاش کرد و مرا از مرگ نجات داد، اما نمي توانستم به او و ديگران اطمينان کنم. مرا ببخشيد.

يک روز ديدم حسين با زيرپوش به خانه آمد. نگران با تعجب پرسيدم: چه اتفاقي افتاده است؟ با غصه گفت: امروز کشتاري در خيابان بود. درست يادم هست که 17 شهريور بود. گفت: به مجروحان کمک کرديم و آن ها را به بيمارستان شهدا برديم. اتفاقا دکتر صدوقي هم بود؛ خيلي ناراحت بود، با گريه مي گفت: جوان هاي ما مثل گل پرپر در خيابان افتاده بودند و کسي نبود که بتواند کمکشان کند. انگار خيابان را با خون شسته بودند. فقط گريه مي کرد و همين اتفاق ها بود که او و ديگر همرزمان و دوستانش را در هدفي که انتخاب کرده بودند، هدفي که بس والا بود، مصمم تر مي کرد و با عشق به شهادت هرروز از خانه بيرون مي رفتند.

حسين عاشق امام حسين (ع) بود. در عاشورا به دنيا آمد و در ماه محرم هم شهيد شد. حسين بسيار سخاوتمند بود؛ هرچه درآمد داشت به نيازمندان مي بخشيد. هرکسي که مراسم عروسي درپيش داشت، حسين در کمک کردن به او پيش قدم بود. عاشق کمک به ديگران بود؛ او حتي گاهي اوقات پول توجيبي خواهرانش و خرجي مادرش را هم مي داد. صبح ها به مدرسه مي رفت و شب ها در بيمارستان، در قسمت تزريقات کار مي کرد. شب ها تا صبح بيدار بود؛ کاري که کمتر جواني در اين دوره انجام مي دهد. يادم است در خيابان بوعلي مسجد نبود. در آن محل جايي بود که آن موقع مردم زباله هاي خود را آنجا می ريختند؛ به گونه اي بلااستفاده بود. يک روز حسين به دوستانشان مي گويد فرش هاي کهنه را جمع کنيد و همه را تميز بشوريد. وقتي همه ي کارهایی که حسين گفته بود انجام دادند، آن محل را از زباله و کثيفي پاک و فرش هاي تميز را پهن مي کنند؛ از آن به بعد آنجا تبديل به مسجد بوعلي مي شود. بعدا خود حسين براي آن مسجد کتابخانه ساخت. اين يکي از کارهاي قشنگ و به ياد ماندني حسين بود.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده