دلنوشته شهید "حسن ابراهیمی دولابی" / بخش اول
از نوشته های با ارزش شهید "حسن ابراهیم دولابی" است که: هيچ چيز ارزشش از اين بيشتر نيست که به گذشته ي خودمان بيانديشيم و ببينيم در چه منجلابي قرار گرفته بوديم و اکنون کجا هستيم؛ مقايسه کنيم و ببينيم چند درجه با گذشته تفاوت پيدا کرده ايم.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید حســن ابراهيم دولابی، ســوم خرداد 1341 در شهرستان تهران چشم به جهان گشود. پدرش ابوالقاســم، بار فروش بود و مــادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته برق درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیســت و چهارم آبان 1361 ، در سومار توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت گلوله و ترکش شــهید شد. مزار او در بهشــت زهرای زادگاهش قرار دارد. برادرش محمد نیز شهید شده است.

متن دلنوشته:

خداوندا به ما توفيق بده که بتوانيم شکرگزار اين همه نعمت هاي تو باشيم؛ که چقدر به ما نعمت عطا کردي و احسان نمودي، دست ما را گرفتي و از مرداب هاي لجن بيرون کشيدي و به ما چنين رهبري گرانقدر عطا کردي، که بايد هر لحظه براي اين همه احساسات حمد و ثناي تو گویيم.

پدر و مادرم، بيایيد با هم قدري صريح سخن بگویيم. اين چند سطر که الان در برابرش قرار گرفته ايد، اميد آنکه ما در آن دنيا مورد لطف خداوند قرار بگيريم و شما هم وقتي آن را مي خوانيد، عوض هر چيز امام را دعا کنيد. هيچ چيز ارزشش از اين بيشتر نيست که به گذشته ي خودمان بيانديشيم و ببينيم در چه منجلابي قرار گرفته بوديم و اکنون کجا هستيم؛ مقايسه کنيم و ببينيم چند درجه با گذشته تفاوت پيدا کرده ايم. در جامعه گذشته هر کس بهترين را براي خود مي خواست و دوست داشت از آن لباس که او مي پوشد، ديگري نداشته باشد، که مثلاً در فلان ضيافت و جشن شخصيتش پایين بيايد. آنچنان از خود بيگانه بوديم که هرگز فکر کس ديگري جز خود نبوديم. سراپاي زندگي ما با مد بود که شايد بعضي ها الان نيز چنين باشند. همه ي فکر و ذکر ما بود که من، من چنين کنم، من چنان کنم و الي آخر.

بياييد باز هم فکر کنيم، ببينيم آيا مي توانيم وسعت گناهان يک روز خود را حساب کنيم؟ با همه ي اعضا و جوارح بدن خود چه گناهاني را مرتکب مي شديم؟ اين نعمت ها را خداوند به ما عطا کرده است که در راه او از آنان کمک بگيريم. زبان هميشه در حال غيبت و تهمت، چشم هميشه در حال معصيت و گوش، دست، پا... چگونه در باتلاق گناه گرفتار آمده بوديم که هرچه جلو مي رفتيم، بيشتر در آن غوطه ور مي شديم. بگذاريد بگويم در کنار گوشمان فرزنداني پاک از اين کشور را بر سر دار و يا اطاق هاي شکنجه از بين مي بردند، ما فقط در لهو و لعب و اگر خيلي مومن بوديم به شنيدن قرآن بدون معني و شايد بدون تامل در معني آن آيه مشغول بودیم. چنين بود که با ظالم مقابله کنيد و نگذاريد ظالمان به شما حاکم باشند که حکومت فقط از آن خداست. به سادگي از کنار چنين مسائلي مي گذشتيم. بگذاريد بگويم آن چنان شده بوديم که شايد از خوارج نهروان بدتر پيشاني هامان پينه بسته بود، از بس در سجده نشسته بوديم و زبان ها از ذکر گفتن خسته شده بودند؛ اما اصلاً به معني آن ها توجه نداشتيم. ما را با انقلاب چه کار. ذکرمان را مي گفتيم و نمازمان را مي خوانديم. و اگر جوانان پاک که درد جامعه را حس کرده بودند، در زير سم اسبان يزيديان له مي شدند و روحانيون ما، اين پيشتازان جنبش هاي مذهبي، را مي کشتند و شکنجه مي دادند، مي گفتيم به ما چه ربطي دارد.


منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده