دلنوشته شهید "حسن ابراهیمی دولابی" / بخش دوم
شهید "حسن ابراهیم دولابی" در دلنوشته ای زیبا که از او به جای مانده ، به ذکر نکاتی از روزهای قبل از انقلاب و سختی ها و فسادهای موجود در جامعه پرداخته است. به تعبیر این شهید عزیز این قصه ی پرفراز و نشیب انقلاب است.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید حســن ابراهيم دولابی، ســوم خرداد 1341 در شهرستان تهران چشم به جهان گشود. پدرش ابوالقاســم، بار فروش بود و مــادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته برق درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیســت و چهارم آبان 1361 ، در سومار توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت گلوله و ترکش شــهید شد. مزار او در بهشــت زهرای زادگاهش قرار دارد. برادرش محمد نیز شهید شده است.

ادامه متن دلنوشته:

باري سخن زياد و درد بسيار است، آن زمان گذشت. حرف هاي بسيار و جريان هاي زياد بر ما گذشت. ما خود بيدار شديم و اين چنين نمونه هایي از کارهاي گذشته و شايد الان داریم.

از شمع بپرس قصه ي پر غصه ي ما / هر شب که به تحرير کتاب دل خويشم

بله بايد از شمع هایی که در آن جامعه ي پر از ظلمت مي سوختند و کارهاي ما را زير نظر داشتند، بپرسيد که چه کارها نکرده ايم؛ شما بهتر مي دانيد که چه بوده است. بله زمان نو پديد آمد و ما تا متوجه شديم که در چه منجلابي اسير بوديم، رهبري امام زمان (عج) ندا داد: مردم چرا نشسته ايد که اسلام رفت.

بله قصه ي پر فراز و نشيب انقلاب را شما بهتر از من مي دانيد، اگر بخواهيم بنويسيم مثنوي هفتاد من کاغد مي شود. ميدان آماده شد و فقط منتظران بودند که خداوند چراغ فطرتشان را هنوز نگاه داشت، خاموش نشده بود و در انتظار سوخت بسر مي برد. چه سوخت معنوي اي! منادي ندا داد: حال آنان که مي خواهند به خالق خود نزديک شوند، توبه کنند تا مطهر و پاکيزه شوند و بيايند که خداوند توبه پذير است. کساني که اين نداي روح بخش خداوندي را شنيدند و به دلشان نشست، آمدند و در حال آمدن هستند. عده اي از آنان در نزد خداوند جا گرفتند و ديگران در حال رسيدن به جانان خود هستند، اما...

اما ما از اول اين قصه چه کرده ايم؟ چه خواهيم کرد؟ آيا هرگز فريادي برآورده ايم که بارخدايا ما را ببخش و در دل ما نور ايمان را زياد کن، باشد که در راه تو گام نهيم؟ اگر فريادي هم زده ايم فقط با زبان چنين کرده ايم، نه از دل فرياد کشيده ايم و اگر چنين بود، آنگاه مورد قبول درگاه حق قرار گرفته بود و ما جزء صالحان قرار مي گرفتيم؛ نه هرگز از دل هايمان فرياد بر نياورديم که خدايا توفيقمان ده که اگر چنين بمانيم تا آخر عمر هلاک خواهيم شد.

پدر و مادرم، در اول سخن قرار بر اين شد که بي پرده سخن گوييم. خوب شما براي ما بسيار زحمت کشيده ايد؛ چه شب ها و روزهای درد آوري داشتيد بابت ما. اما آنان گذشت و ما نتوانستيم جواب زحمت هايي که کشيده ايد را بدهيم، تقدير و تشکر کنيم. اگر خداوند از شما قبول کند و بعد هم ما را جزء شهدا قرار دهد، ما نيز رفتيم؛ باز هم اميد آن که خداوند از شما نيز بپذيرد و ما را هم ببخشد. ولي چرا شما الان ناراحت هستيد و گريه چرا؟ ناله براي چه؟ مادر بيایيم به گذشته ي سياهمان بگرييم که چقدر تباه بود. بيایيم به آن چه بايد گريه کنيم؛ بنگريم که آن گريه بر گناهان کبيره امان است. دور بودن از خالقمان است. خداوند حتي در قرآن نمونه آورده است، اسماعيل فرزند ابراهيم پيامبر خدا و يا زمان حسين (ع) و زمان خودمان، امام عزيزمان که در اين راه قدم برداشت؛ اول فرزند خود را فدا کرد.


منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده