زندگی نامه شهید"منوچهر امیرلو" / بخش اول
پدر شهید "منوچهر امیرلو" یک بار برای امتحان از او پرسید: چرا شب ها برای کشیک به بیرون می روی؟ مگر ملک پدری است؟ او در جواب من گفت: حتماً نباید ملک پدرم باشد. پس وظیفه انسانی کجا رفته است؟ من همان راهی را که امام می گوید طی کردم.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید منوچهر اميرلو، دوازدهم فروردین 1340 ، در شهرســتان تهران چشم به جهان گشود. پدرش لطف الله و مادرش مشــکناز نام داشــت. تا سوم متوسطه در رشته انســانی درس خواند. سال 1359 ازدواج کرد و صاحب یک پســر و یک دختر شــد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیســت و هشتم آبان 1362 ، با سمت فرمانده گروهان در پنجوین عراق بر اثر اصابت ترکش به شهادت رســید. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش واقع است.

شهید منوچهر امیرلو در کلام پدر:

منوچهر فروردین سال 1340 چشم به جهان گشود. او از همان دوران کودکی بچه ی بامحبتی بود. هیچ وقت کاری نمی کرد که باعث رنجش من و مادرش شود.

همیشه سعی می کردم او را به نحو احسن پرورش دهم تا بتواند در جامعه خودش را بهتر بشناسد. در زمان تحصیل هم به خوبی وظیفه خود را انجام می داد؛ دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت سپری کرد و وارد دبیرستان شد. تا سال چهارم نظری خواند. در زمان تحصیل به دلیل اعتراض به عکس شاه بر سر در کلاس، اخراجش می کنند. همان سال با اوایل انقلاب، اعتصاب و راهنمایی مردم مصادف می شود.

در راه انقلاب

اعتراضات به اوج خود رسیده بود. منوچهر هم بیکار ننشست؛ زمانی که امام خمینی در پاریس بود، اعلامیه های ایشان را به خانه می آورد، به تعداد زیاد از رویشان می نوشت و شب ها در خانه ها می انداخت. تمام بچه مدرسه ای ها را، در تمام سنین از دبیرستان تا راهنمایی، تشویق می کرد. به آن ها می گفت که شعار مرگ بر شاه و درود بر خمینی سر دهند.

همچون ملک پدر

او همیشه به افراد ستم دیده و تهی دست کمک می کرد. همه او را می شناختند. البته باید متذکر شوم که تمام فعالیت های او در شهرستان ابهر انجام گرفت. بله در راه به ثمر رسیدن انقلاب بسیار رنج کشید. روزی برای امتحان به منوچهر گفتم: چقدر خودت را اذیت می کنی. چرا شب ها برای کشیک به بیرون می روی؟ مگر ملک پدری است؟ او در جواب من گفت: حتماً نباید ملک پدرم باشد. پس وظیفه انسانی کجا رفته است؟ من همان راهی را که امام می گوید طی کردم. او گفت: من فرزند امام خمینی هستم. چون امام خمینی را بسیار دوست داشت.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده