شهید والامقام کامران علی مرادی
نیمه شبی از خواب بیدار شدم و دیدم او چنان عاشقانه با یگانه معبود حقیقی‌اش مشغول مناجات است که هرچه او را صدا زدم جواب نداد تا اینکه وقتی از او سوال کردم گفت: پدر جان آنچه که من میبینم تو نمیبینی اگر تو هم آنچه را که من میبینم میدیدی چونان من دست از این دنیای فانی میکشیدی

به نام خدا

زندگینامه

آنگاه که ترکش آتشین  بر سینه پرشور  پرسوز و جوشان شهیدی مینشیند  یا مینی با صدای دلخراشی  بر سینه آسمانی سیلی میزند و در میان گرد و غبار قطره‌های خون همچون ستارگان شب ظلمانی در هوا میدرخشند.  آن لحظه که شیرین‌ترین لبخند بر لبان خون آلود همچون سپیده صبح مرز  میان ظلمت و نور نقش میبندد  انسان وارسته‌ای  در میعادگاه خون بر دامن فرشتگان میغلطد و دنیایی از مسئولیت بر دوش ماندگان  رهرو میگذارد و با این پرواز ملکوتی  دانشگاهی را میگشاید تا آنانکه  طالب راه هستند و اهل دل و آنانکه  با سینه‌ای پرسوز  در پی معشوق میگردند  و درتب طلب حق میسوزند و سرگشته  لقاء معبودند و رهرو فلاح از این دانشگاه  پندی و بر کوی معشوق راه یابند.

آری هر شهیدی  که بر خون مینشیند مشعلی دیگر فراراه انسان حق جو افروخته میشود تا از مرام و کلام شهید و از زندگانی  شهید غنچه‌ای  بچیند و توشه بگیرد و به سوی ربش بشتابد و ما به منظور اینکه  به عنایت و لطف پروردگار بهره‌ای از شهید کامران علیمرادی  برده باشیم و از گلزار  سخن مخلصانه این شهید گلی بچینیم،  در اولین سالگرد شهادت او وصیتنامه‌ای و گوشه‌ای  از زندگی او را بیان میکنیم باشد که انشاءا...  از این دانشگاه خوشه‌ای برداشته و شاید که به امید رحمت خداوند رحمان رهی به کوی رهروان  حق بیابیم.

لازم به تذکر است کلیه مطالب زندگینامه  او از گفتار خانواده محترم شهید و دوستان و همفکران او در جبهه و بسیج تهیه شده است و البته به منظور اختصار در کلام از بعضی از خاطره‌ها و مطالب گفته شده صرف نظر  کردیم.

در ضمن از تمامی  دوستان و آشنایان سایر شهدای محل میخوهیم که اگر از آنها عکس و یا مطالب ارزنده‌ای دارند کتباً به  دفتر بسیج مسجد توتونچی تحویل دهند تا به لطف خدا برای همه آنها عزیزان یادواره‌ای  تهیه نماییم.

یا لیتنی کنت معکم و نفوز فوزا عظیماً.

از زبان پدر:

پدر ایشان علی اصغر در حدود 60 سال سن دارد شغل ایشان کارمند بازنشسته  راه آهن است و او در مورد فرزندش چنین میگوید:  کامران در سال 1343 به دنیا آمد و پس از دوران کودکی در دبستان مشغول به تحصیل شد و پس از چند روز به نم گفت پدر من دیگر به این مدرسه نمیروم  گفتم چرا؟ گفت برای اینکه معلم من زن است و حیا مانع من میشود تا اینکه مجبور شدیم دبستان او را تغییر دادیم تحصیلات او تا سال دوم راهنمایی است هوش و ذکاوت  او به حدی بود که  در برخی از مسائل بر من ایراد میگرفت بعضی از شبها  که از خواب برمیخاست  و مرا در حال نماز  میدید  میگفت تو این نماز را به چه منظور  میخوانی؟

 آیا واقعاً  در روحیه‌ات هم اثر میگذارد  درست نگاه کن و ببین که در عالم چه میبینی؟  و خودش واقعاً همینطور  بود نیمه شبی از خواب بیدار شدم و دیدم او چنان عاشقانه با یگانه معبود حقیقی‌اش  مشغول مناجات است که هرچه او را صدا زدم جواب نداد تا اینکه وقتی از او سوال کردم گفت: پدر جان آنچه که من میبینم تو نمیبینی اگر تو هم آنچه را که من میبینم میدیدی چونان من دست از این دنیای فانی میکشیدی. بعد از انقلاب  او تنها هدف و آرمانش  مجاهدت در راه خدا بود به طوریکه  در میان دوستان خود در محله‌مان نظیر  نداشت این دوران گذشت تا اینکه وارد مسجد شد  و با دوستانی که در آنجا داشت اظهر من الشمس گردید و وقتی با آنها تماس میگرفت و رفاقت  پیدا کرد روحیه‌اش  به مراتب بهتر از  اول شد  تا اینکه یک روز به من گفت میخواهم که به جبهه بروم گفتم تو فعلاً  سنی نداری و در جبهه کاری از دستت برنمیآید گفت:

آنچه که از دست من ساخته باشد همان ذخیره آخرت من است تا اینکه رفت و در عملیات والفجر یک مجروح شد و با اینکه دکتر برای او دو هفته استراحت داده بود بعد از اینکه  یک روز در خانه ماند به جبهه برگشت.

کامران از زبان برادر بزرگتر:

 بازگشت امام  از پاریس به کشورمان اثرات بسیار عمیقی در او به جای گذاشت و حدود یکسال  بعد از انقلاب  بود که فکر و ایده او به کلی عوض شد در همسایگی ما جوانی به نام احمد یاوری بود که با کامران دوستی بسیار نزدیکی داشت احمد یاوری بعد از اینکه به دره درجه‌داری ارتش راه یافت پس از مدتی در جبهه به درجه رفیع شهادت رسید و شهادت او  بر روی کامران تأثیر زیادی گذاشت به طوری که از آن به بعد به نماز جمعه زیاد میرفت و به فعالیتهای دیگر مذهبی و اجتماعی  میپرداخت از جمله توسط یکی از بستگانمان  که در راه ترابری سپاه کار میکرد  همراه او به شهرها  جهت مأموریتهای مختلف نظامی عازم میگردید.

کامران از زبان دوستان خود:

از اوایل سال 61 بود که به طور مرتب در نماز جماعتهای مسجد شرکت میکرد و او با تغییر رفتار  ناگهانی بود و تقید و ؟ نسبت به انجام فرایض دینی همه را به تحیر و تحسین واداشته بود کم حرفی، رفتار متواضعانه،  مودبانه، او همه را مجذوب خود کرده بود او همیشه با لباسی  پاکیزه  و سر و وضعی مرتب  در سر نماز حاضر میشد و کم کم از اوایل تابستان  همان سال از طرف بسیج مسجد از او دعوت به همکاری شد و او با آغوش باز پذیرفت از آن پس به طور مرتب  در جلسات  و کلاسهای عقیدتی و نظامی  بسیج شرکت میکرد.

او با استعداد سرشاری که داشت فنون نظامی و اسلحه شناسی و برخی از مسائل دینی خود را به سرعت فرا گرفت او بعد از چندی  به طور آزاد راهی جبهه شد ولی چون اقامتش  در میدان جنگ در جبهه جنبه قانونی نداشت مطمئناً  از اینکه او در خط مقدم بماند ممانعت کردند  و او مجبور شد پس از مدت کوتاهی  برگردد تا اینکه بار دوم همراه با یازده تن از دیگر دوستانش از جمله مجید  حلاجی از طرف  بسیج منطقه اعزام شد.

در این مورد مادر شهید میگوید:

بار دومی که میخواست راهی جبهه شود اعلامیه‌ای  به خانه آورد که در آن حکم امام مبنی بر جایز بودن رفتن به جبهه بدون اینکه مشروط بر  اجازه پدر و مادر باشد نوشته شده بود آن را به من نشان داد و گفت بنابراین اگر شما هم اجازه ندهید طبق فرمان امام من میتوانم به جبهه بروم و از اینکه توانسته بود این حکم را به دست آورد بسیار خوشحال بود.

در زمینه این اعزم او و مجروح شدنش یکی از دوستان او که  با هم در یک گروهان و یک دسته بودند تعریف میکند:

چند روز قبل از اعزام به ما گفتند که عملیات عظیمی در پیش است و جبهه‌ها احتیاج به نیرو دارد و هرچه سریعتر باید  آماده شوید در حدود 12  نفر از مسجد توتونچی در عرض یک شب تشکیل پرونده داده و آماده شدیم و فردا صبح آنروز  مورخ 28 دیماه سال 1361  اعزام شدیم و در پادگان  دوکوهه اندیمشک  روز اول فرمانده تخریب لشکر برای   تمام نیروهای تازه وارد سخنرانی کرد و گفت که ما برای قسمت تخریب به شجاعترین و از جان گذشته‌ترین  افراد احتیاج داریم چه کسانی  داوطلب برای اینکار هستند؟

کامران جزو اولین داوطلبانی بودکه آمادگی خود را مصممانه اعلام کرد و اما بعد به علت اصرار  بچه‌ها برای اینکه همگی در یک گردان باشیم از رفتن به واحد تخریب منصرف شد.  کامران با وجود جثه لاغرش آرپی‌جی‌زن بود و در گردان وقتی به او گفتیم که آرپی‌جی  سلاح سنگینی است آیا توانایی حمل آن را داری؟  جواب داد:  خدا خودش قوتش  را میدهد و  ما شاهد بودیم که او در تمام تمرینات سخت نظامی و در راهپیماییهای طولانی شرکت میکند و  در تمام مانورهای دشوار نظامی که انجام میشد خستگی ناپذیر  آن سلاح را بر دوش میکشید و هیچگاه اظهار خستگی نمیکرد.

به قرائت قرآن  خصوصاً  به ترجمه و فهم آن توجه خاصی داشت حتی  از فرصتهای کوتاهی مثل فرصتهای در بین راه که در داخل ماشین برایمان پیش میآمد برای یادگیری سوره‌های  کوچک قرآن و نیز ترجمه و فهم آن  استفاده میکرد و موقعیکه ترجمه و توضیح آیات قرآن و یا احادیث گفته میشد  با میل و اشتیاق  زیاد به آن گوش فرا میداد و هیچگاه  از شنیدن  آن سیر و خسته نمیشد.

در پادگان با اینکه معمولاً  غذا را قبل از فرا رسیدن وقت نماز و یا همزمان با آن تقسیم میکردند ولی همیشه مصمم بود  ابتدا نماز به جماعت برقرار  گردد و پس از آن همگی به صرف  غذا دور یک سفره بنشینیم  کارهای شخصی خود را  همیشه خود به تنهایی  انجام میداد و از اینکه  زحمتش  بر  دوش دیگری  بیفتد و یا کارهایش  باعث زحمت دوستانش شود به شدت پرهیز میکرد این اخلاق  او در خانه  هم بنا بر نقل مادر ایشان  همینطور بود و اگر کسی هم نسبت  به این مسئله  بی‌توجهی میکرد بسیار ناراحت  میشد.

حتی المقدور  سعی میکرد درکارهای خیر  جمعی،  نظیر نظافت عمومی شرکت کند و  مخصوصاً  این خصلت در او بارز بود که هیچگونه صفت بخل و تنگ نظری در او راه نداشت و در خرج کردن پول در مصارف عمومی  از روح متواضع و متعبد او سرچشمه میگرفت.

پس از حدودیکماه عملیات والفجر مقدماتی آغاز شد  ولی گردان ما و کلاض تیپ ما به نام تیپ 3 ابوذر بنا به مقتضیات سری نظامی که وجود داشت در آن شرکت نکرد باری روزها گذشت و مدت مأموریت  ما رو به پایان بود و غم شرکت نداشتن در عملیات قلب کامران  را آزار میداد.

ایام نوروز سال 61 هم سپری شد و اواخر فروردین بود که زمان حمله والفجر یک فرا رسید یک شب قبل از اینکه گردان ما وارد عمل بشود همگی‌مان  بنا بر پیشنهاد  فرمانده عزیز گردان خود در پیشگاه  خداوند به دعا و نیایش  پرداختیم  و از او پیروزی اسلام بر سپاه کفر  را طلب کردیم و آن شب برخی از بچه‌ها  تا صبح گرم دعا بودیم  با اعلام  کلمه رمز حمله پیشروی  خود را آغاز کرد و  و در پشت تپه 143 مستقر شدیم قبل از آنکه به پشت تپه برسیم  در  بین راه  دیدم که یکی از آرپیجی‌زن‌ها زخمی شده و او را به عقب بردند چون تعداد آرپیجی‌زنها کم بود و کامران هم آرپیجی او را از زمین برداشت و دیگر او را تا بعد از عملیات ندیدم چون او و عده‌ای دیگر از جمله معاون گروهبان دوم عقب‌تر از ما ماندند.

بعدها معاون  گروهان برایم تعریف کرد ما  حدود 30 نفر بودیم  که عقب‌تر از بچه‌های دیگر در داخل یک شیار موضع گرفته بودیم  و مأموریت ما این بود که با تیراندازی خود دشمن را سرگرم کنیم تا بچه‌ها  بتوانند به پیشروی  خود ادامه دهند و در ضمن از اینکه دشمن  از پشت سر نیروهای ما را دور بزند جلوگیری کنیم.   به این مجبور بودیم تا آخر عملیات در همانجا بمانیم  در همان ساعات اولیه حمله من مجروح شدم ولی برای اینکه  روحیه بچه‌ها تضعیف  نشود به عقب برنگشتم و به علت جراحات وارده همانجا داخل شیار خوابیدم در حالیکه قدرت  حرکت نداشتم.

شب بود و منطقه ما دشت وسیعی بود که  در آن تپه ماهواره‌های کوچک و بزرگ قرار داشتند  و خاک آن رملی بود و برای همین راه رفتن در آن بسیار دشوار بود به محض اینکه بچه‌ها از داخل شیار به طرف  دشمن که در فاصله  بسیار نزدیکی  از ما قرار داشت تیراندازی کردند  آنها با پی بردن به محل  موضع ما آتش شدیدی  بر روی ما گشودند.

صدای رگبار تیربار دشمن  لحظه‌ای خاموش نمیشد  و گلوله‌ها زوزه کشان  به فاصله چند سانتی متر از بالای  شیار و از روی سر ما  میگذشتند  و در پشت ما در خاک نرم فرو میرفتند و اوضاع چنان خطرناک بود که بچه‌ها  جرأت نمیکردند سرخود  را بلند کنند در آن شب تاریک صدای مهیب ناشی از انفجار  گلوله‌های  توپ و کاتیوشای دشمن که مسافتها پشت سر ما به زمین میخوردند  و نور عظیم ناشی از آن تا مدتها آن دشت را روشن  میکرد و چشم‌ها را خیره میساخت و همچنین صدای صفیر گلوله‌ها و انفجار  خمپاره‌ها  فضا را پر  کرده بود از طرفی ما مهمات زیادی نداشتیم بنابراین نمیتوانستیم بی‌حساب  آنرا مصرف کنیم.

کوچکترین تیراندازی از طرف ما باعث میشد  تیربارهای دشمن تا مدتی زیاد  روی سر بچه‌ها کار کند البته این به دلیل ترس و ضعف آنها بود چون فکر میکردن دکه از جانب ما میخواهد به آنها حمله بشود و بیچاره‌ها  غافل بودند که  نیروهای اصلی ما از سمت دیگری به طرف آنها در حال پیشروی هستند و شاید  آنها اگر  از تعداد بسیار کم ما آگاه شوند همان شب به راحتی همه ما را غافلگیر میکردند و اما به خواست خدا دشمن زبون هرگز جرأت این را نداشت که از داخل سنگرهای محکم خود بیرون بیاید گویا در همان موقع بود  که علیمرادی به همراه یک نفر دیگر به سرعت از موضع  خود بیرون میآید و مقداری جلوتر رفته و یکی از آنها با سلاح آرپی جی  سنگر تیربار دشمن را گه شعله آتش  آن نمایان بود هدف قرار داده و آنرا خاموش میکنند. (بعدها  خود شهید کامران تعریف میکرد که وقتی برگشتیم و جریان را به معاون فرمانده تعریف کردیم باورش نمیشد).

ایشان ادامه داد: آنشب هیچیک از بچه‌ها خواب به چشمشان  نرفت و همه با ذکر خدا  در قلبشان  شدیداً  دشت مقابل را میپائیدند.  و هرگونه حرکت مشکوکی را زیر نظر داشتند.

فردای آنروز نیز درگیری ادامه داشت  به علت  نداشتن راه تدارکاتی تانکر آب  نمیتوانست برای ما آب بیاورد فقط میبایست  یکی از بچه‌ها  داوطلب  میشد و با یک گالن 20 لیتری  از مسافت بسیار طولانی  پشت خط برای سایرین آب میآورد.  آنهم اگر در زیر  ان گستردگی آتش دشمن  موفق میشد که به سلامت بازگردد.  مهمات نیز به سختی به بچه‌ها  میرسید آفتاب گرم جنوب کاملاً  بالا آمده بود و همه جا را گرم  کرده بود که این بار علیمرادی  همراه مسئول قبضه خمپاره 60  پیش من آمد  و از من اجازه خواست  که بروند و بیرون از شیار قبضه خمپاره  را درجای مناسبی کار بگذارند و از آنجا سنگرهای عراقی را بزنند ولی من  به او گفتم که شما را خواهند دید  و در آن صورت  دیگر هیچکدام  از شما را زنده نخواهند گذاشت.

او در حال بی‌صبری  و به صورت مصرانه  جواب داد ولی اگر  آنها همینطور  آتش روی سر بچه‌ها  بریزند و ما هیچ جوابی  ندهیم روحیه بچه‌ها تضعیف میشود.  و بالاخره  با اصرار زیاد  رفتند و چیزی نگذشته بود که دیدیم هر دوی آنها برگشتند و در حالیکه علیمرادی مجروح شده بود (بعدها شهید کامران خود تعریف میکرد:  وقتی دیدم خمپاره 60 ما بیکار آنجا افتاده به مسئول قبضه آن گفتم بلند شو با هم ببریم و ان را نصب کنیم و بزنیم.

وقتی با اصرار زیاد از فرمانده اجازه گرفتیم  و رفتیم و هنوز درست قبضه را در زمین کار نگذاشته بودیم که یکی از آنها که گویا ما را دیده بود با موشک آرپی‌جی ما را هدف قرار داد  موشک در نزدیکی من به زمین اصابت کرد و قدرت موج انفجار آن مرا به زمین زد ناگهان دیدم که گرد و غبار غلیظی  جلوی صورتم را گرفته است و سوزشی در پنجه پای راستم حس کردم که بعداً  فهمیدم ترکش خورده است.

فرمانده او ادامه داد:  وقتی مجروح شد و برگشت به حالت سرزنش به او گفتم من اول گفتم که شما را میبینند و میزنند و او که با مجروح شدنش میدید که دیگر نمیتواند فعالیتی داشته باشد ناراحت بود و از ناراحتی  چنان بغض کرده بود که نمیتوانست حرف بزند و با شنیدن این جمله من بغضش شکست و از فرط ناراحتی گریه کرد و به او  گفتم برگرد  عقب اما او برنگشت و گفت همینجا  میمانم بالاخره  پس از چند ساعت  دیگر با اصرار من مجبور شد به تنهایی به اورژانس عقب جبهه برگردد و در آخر گفت کامران پسر شجاعی است.

مادر شهید پرور او در این مورد چنین میگوید:

 وقتی او را به بیمارستان تهران منتقل کردندو قرار بود در آنجا بستری شود به پرستارها میگوید همین امشب مرا به خانه ببرید و با اصرار زیاد او مجبور شدند  او را با ماشین به منزل بیاورند  با وجودیکه  دکتر برای او  دو هفته استراحت نوشته بود بعد از یک روز گفت  من نمیتوانم اینجا بمانم بچه‌ها  آنجا در بیابان زیر آتش هستند  و فردای  آنروز برگشت و در حالیکه  داروهای خود را در خانه گذاشته بود.

دوست نزدیک کامران ادامه میدهد:

ما پس از چند روز درگیری  شدید به قرارگاهمان  در پشت خط برگشته بودیم در حالیکه جنازه مطهر عده‌ای  از شهدایمان از جمله فرمانده عزیز گردانمان  در زیر آتش  دشمن باقیمانده  بود که دیدیم  کامران در حالیکه  جراحت پایش  هنوز خوب نشده بود و دست نمیتوانست  راه برود به پیش ما برگشت او آمده بود تا اگر  قرار بود دوباره به خط بازگردیم  با ما بیاید و حتی وقتی قرار شد عده‌ای داوطلبانه  برای آوردن جنازه مطهر شهدا  که عاشقانه دل به دریای  آرامش خدائی سپرده بودند شبانه به خط بروند او هم خود را برای اینکار داوطلب کرد.

یکی دیگر از دوستان او نقل میکند که:

او پس از پایان مأموریت خود که بیش از سه ماه طول  کشید به تهران برگشت و در مغازه‌ای  به طور روزمزد  مشغول کار شد  و در همان زمان  برای عضویت در سپاه پاسداران ثبت نام کرد او علاقه زیادی  داشت که در سپاه خدمت کند  او از محیط اخلاقی محل کارش راضی نبود تا اینکه پس از مدتی یک روز بر سر مسئله بی‌حرمتی و  جسارتی که در محل کارش نسبت به انقلاب صورت گرفت شدیداً  به صاحب مغازه  اعتراض کرد و از آن به بعد دیگر به سر کار خود برنگشت و چندین بار دنبال او به درب منزل میآیند و سفارش میکنند که او مجدداً  به سر کار قبلی خود بازگردد اما او هر بار آن را رد میکند و میگوید میخواهم که به جبهه بروم چند روزی بعد از این موضوع به من گفت  بعضی وقتها  در خانه مرا سرزنش میکننند که چرا  به سر کارت برنمیگردی؟

حتماً فکر میکنند که من به خاطر اینکه  میخواهم از کار کردن فرار کنم میخواهم به جبهه بروم در حالیکه  کار من بسیار راحت و درآمدش هم خوب بود  در ایام ماه مبارک رمضان  معمولاً  بعد از افطار  تا دیروقت در مجالس وعظ و سخنرانی‌های  مذهبی شرکت میکرد و وقتی از آنجا برمیگشت  تا پاسی از نیمه شب گذشته در بسیج  محل پاس میداد و بعد به منزل میرفت.

مادر وی در این مورد اشاره میکند:

طوری به خانه میآمد و سحری میخورد که ما از خواب بیدار نشویم از اینکه من بلند شوم و برای او غذا درست کنم ناراحت میشود و به من اعتراض میکرد و میگفت مادر اگر سحر بلند شوی ممکن است تو هم روزه بگیری و مریض شوی و آنوقت گناه آن هم گردن من بیفتد.

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پدر ایشان میگوید: به محض اینکه خبر شهادت فرزندم  را یکی از اهالی محل به من داد و میخواست طوری بگوید  که من ناراحت نشوم گفتم خوشا به حالش کامران هدفی الهی داشت و در راه آرمانش  شهید شد و به سوی خدا پر کشید من هیچ ناراحت نیستم  و البته افتخاری هم ندارم چون مانند ایشان بسیار  هستند خوشا به حال همه آنها شهادت  او بر روی همه اثر گذاشت و از جمله برخورد من که اگر کهولت سن و بیماری من نبود من هم به جبهه میرفتم در آخر من از همه دوستان وهمه جوانان  تقاضا دارم که واقعاً شیفته  اسلام شوند و این رشته انقلاب را تا آخرین هدف  آن ادامه دهند و در بین راه هیچ گونه سستی و دلسردی به خود راه ندهند.  خاطرات آخرین  همسنگران او در جبهه پنجوین:

1.   فرمانده گروهان او چنین میگفت:

کامران مدتی پیک گروهان بود (پیک گروهان به این معنی است که میباید  اخبار و دستورات لازم را از فرماندهی گروهان به فرماندهان دسته‌ها برساند و کلاً  رابط بین این دو باشد)  و برای همین در چادر ما (چادر فرماندهی) میخوابید بارها اتفاق افتاده که نیمه شب لازم میشد خبری را به گروهان برسانیم برای همین مجبور میشدیم او را از خواب بیدار کنیم او حتی یکبار در این مورد گله‌ای نکرده و در انجام مأموریت خودکوتاهی ننمود برای اینکه سریعتر وظیفه‌اش  را انجام دهد همیشه در نزدیکی  درب چادر میخوابید و یادم میآید که او همیشه لباسهایش تمیز بود موهایش همیشه شانه کرده و مرتب بود.

با وجودیکه  در منطقه دسترسی به آب دشوار است و در آن محیط بیابانی نظافت بسیار سخت‌تر از نظافت در شهر است او در چادر مسئولی گرفتن غذا بود با وجودیکه  مسئولین غذا نماز را فردی میخواندند  اما  او مقیدبود که همیشه اول نماز را به جماعت بخوانند و بعد غذا را بگیرد کامران پسر زرنگی بود.

2.مسئول  تداکرات گروهان او میگوید:

به تدارکات مراجعه نمیکرد مگر در وقت ضرورت یکبار اعلام کردیم که برایمان نیروی جدید آمده و هر کس  لباس اضافی دارد بیاید تحویل دهد تا بدهیم به آنهایی که هیچ لباسی برای تجهیز شدن ندارند. ایشان چند دست لباس آورد  که نمیدانم واقعاً  اضافی بود یا اینکه  متعلق به خودش بود که اینکار را  بسیار روی من اثر گذاشت حتی در همان حمله آخر هم ایشان یک پیراهن یا گرمکنی بود  که آورد و مخصوصاً  هم سفارش کرد که این لباس  من اضافی است و این  را به برادرانی بدهید که ندارند.  از خصوصیات  ایشان این بود که در اکثر دعاهایی که دست جمعی در سطح گردان انجام میشد شرکت میکرد.

ایشان در دنباله گفتار خود اضافه کرد:  دیگر از خصوصیات او این بود که از پذیرفتن  مسئولیت گریزان نبود  و مسئولیت خود را به نحو احسن انجام  میداد ابتدا تک تیرانداز بود و بعد پیک گروهان و بعد از آن کمک آرپیجی‌زن شد و روزهای اولی که به اینجا آمده بود مسئولیت آوردن آب بر عهده  ایشان و یک نفر دیگر گذاشته شد با وجودیکه فاصله ما از چشمه  زیاد و جثه او از دیگران کوچکتر بود گاهی در زو چهار پنج بار میشد که او ظرف آب را بر دوش میگذاشت و این مسیر طولانی را برای آوردن آب طی میکرد و هیچوقت نشد که از مسئولیت خود شکایت کند.

اوقات بیکاری خود را به مطالعه و پرسش میپرداخت و از پرسیدن عار نداشت او میدانست که از وقت خود چطور استفاده کند و اگر دوستانش وقت خود را به بطالت میگذراندند ناراحت  میشد و اعتراض میکرد.

یکی دیگر از خصوصیات او این بودکه هرچه را برای خود میخواست برای دیگران هم میخواست و من  اینرا بارها دیده بودم که در این اواخر که خستگی روحی بچه‌ها زیاد شده بود به علت اینکه چندین بار عملیات به تعویق افتاده بود و نزدیک به چهار ماه از مأموریت بچه‌ها میگذشت مشاهده  میشد که قرآن خواندن ایشان  بسیار زیاد ؟ و با شوق تمام میخواند.

4. فرمانده دسته او درباره او و نحوه شهادتش چنین گفت:

ایشان در جمع  گردان  یک فرد کاملاً  نظامی بود و از لحاظ روحی بسیار  در سطح بالا بود در مواقع  بیکاری بیشتر  به قرآن خواندن  صحبت کردن با بچه‌ها  میپرداخت و از لغو  پرهیز میکرد و وقتی با هم صحبت میکردیم میگفت  ما آمده‌ایم  وظیفه‌مان  را انجام دهیم دیگر نه به فکر  پیروزی  و نه به فکر شهادت  هستیم هرچه خواست خدا باشد ما هم همان را میخواهیم از همان اول یک حالت عرفانی  داشت و من  به بچه‌ها میگفتم

اگر برویم عملیات،  فکر نمیکنم علیمردانی برگردد. در شب عملیات  هر وقت  مرا میدید در گوش من میگفت  فلانی به بچه‌ها بگو ذکر خدا یادشان نرود.

نحوه شهادت و زمان شهادت:

ایشان اشاره کرد ساعت 5/3 الی 4 بعدازظهر  روز پنج شنبه 12 آبان ماه مطابق با 27 محرم یک روز بعد از عملیات موفقیت آمیز مرحله سوم  والفجر4  بودکه به محض اینکه ایشان  از سنگر  خود خارج میشود  ناگهان گلوله  کاتیوشای دشمن بعثی در کنار او به زمین  اصابت  میکند و در اثر شدت موج انفجار و ترکشهای  آن کامران عزیز به شهادت میرسد.

شهید سعید است و شهادت، سعادت.

امام خمینی

چند خصوصیات اخلاقی او از زبان مادر:

مادر شهیدپرور او خصوصیات فرزندش را چنین بیان میکند:

کامران به چند مسئله حساسیت زیادی نشان میداد یکی اینکه اصلاً  دوست نداشت مردم از کارهای خیراو باخبر شود او به شدت از خودنمایی پرهیز میکرد به عنوان مثال:  او در روزهای ماه مبارک رمضان هم مثل شبهای حمله بدون سحری و بدون اینکه به ما بگوید روزه میگرفت  و اگر ما به کسی میگفتیم  کامران امروز روزه بود  او خیلی ناراحت میشد و به من میگفت  تو برای بچه‌ات  تبلیغ کردی. مسئله دیگر این بود که از غیبت کردن و پشت سر کسی حرف زدن و سخن  چینی کردن  خیلی بدش میآمد و با شدت  از آن جلوگیری میکرد حتی اگر این از نزدیکترین بستگان او سر میزد مسئله دیگری  که برای او بسیار مهم بود مسئله حجاب  بود حتی به خانه نزدیکترین بستگانمان  تا مدتها به خاطر عدم رعایت حجاب رفت و آمد  نمیکرد و مرا هم از رفتن منع میکرد مسئله دیگری  که به آن اهمیت میداد مسئله پاکی و ناپاکی  و حلال و حرامی بود با وجودیکه  از دقت و توجه  پدرش نسبت به احکام و مسائل اسلامی  از جمله دادن خمس آگاه بود ولی با وجود این برای اطمینان  بیشتر چندین  بار از پدرش  سوال کرد که آیا این حقوقی که  شما میگیری آنرا  پاک میکنی (خمس آنرا میدهی)  یا نه؟

حتی یک روز  که به همراه دوستانش  قصد داشتند به جمکران بروند کامران  و دوستانش روزه بودند  من مقدار زیادی  غذا در ظرفی گذاشتم و به او دادم تا دوستانش هم بتوانند با آن افطار کنند او موقعیکه  میخواست  برود از پدرش پرسید:  پدر جان من این غذاها را میخواهم ببرم و بچه‌ها  میخواهند با آن افطار کنند آیا شما قلباً  راضی هستی یا نه؟  که پدرش از این سوال او بسیار  تعجب کرده بود و در عین حال از این توجه و دقت  او نسبت به مسائل  ریز شرعی خوشحال شده بود.

جمعه  که ظهر به خانه میآمد تا قبل از شستن لباسهایش  غذا نمیخورد و اگر من میخواستم لباسهایش را بشویم نمیگذاشت اصلاً در بند پول و مادیات نبود و این مسائل کاملاً برایش  حل شده بود و او شبی که به شهادت رسید شهادت او در خواب بر من الهام شده بود.

شهادت بر او مبارک.

منبع:مرکزاسنادبنیادشهیدوامورایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده