نوید شاهد | پایگاه فرهنگ شهادت

‌می‌خواست جای خالی شهدا را پر کند

‌می‌خواست جای خالی شهدا را پر کند

شهید ایثاری به واقع ایثارگر بود. اهل خیر رساندن و کمک به دیگران و دست و دلباز و بخشنده بود و وابستگی به مال دنیا نداشت. مهربان و اهل کمک به پدر و مادر بود. شهید بهمن مصائبی از همرزمان شهید مهدی بود که چند سال بعد از ایشان به شهادت رسید نقل می‌کرد که در دوره آموزشی به اتفاق هم در حرم مطهر امام رضا (ع) زیارت می‌کردیم.
روز آخر به دوستش گفت: احتمال شهادت من بیشتر از شما است!

روز آخر به دوستش گفت: احتمال شهادت من بیشتر از شما است!

دیدم در یک اتاق شیشه‌ای هفت شهید است که رویشان را با ملحفه پوشانده‌اند. قبل از اینکه ملحفه را کنار بزنم، چشمم به ساعت مچی روی دست شهید که از ملحفه بیرون زده بود افتاد. با خود گفتم یا امام حسین این اسماعیل نباشد. سخت‌ترین لحظه زندگی‌ام بود. ملحفه را به سختی کنار زدم. اسماعیل بود.
دخترم را از حضرت زینب (س) گرفته‌ام

دخترم را از حضرت زینب (س) گرفته‌ام

«اختر تاران» به مناسبت نزدیک شدن به اولین سالگرد شهید خیرالله صمدی، سومین شهید مدافع حرم استان زنجان، خاطره‌ای از وی تعریف کرد و گفت: همسرم از حضرت زینب (س) خواست دختری به ما عطا کند؛ طولی نکشید که پس از دعای همسرم در حرم حضرت زینب (س)، خداوند دختری به ما داد که نامش را زینب گذاشتیم.
شهید زارع از شهدای تروریسم اهواز دوازدهمین شهید خانواده بود!

شهید زارع از شهدای تروریسم اهواز دوازدهمین شهید خانواده بود!

بهمن سال 1392 استخدام سپاه شد و حضور در سپاه را برای خودش افتخار می‌دانست. دوست داشت با لباس پاسداری شهید شود. ایشان در لشکر 7، ولی عصر (ع) و در گردان رزم خدمت می‌کرد. خیلی به سپاه و شغل پاسداری علاقه داشت. شاید یکی از دلایل خدمتش در سپاه به بستگان شهیدش برگردد. دوست داشت در مسیر آن‌ها قدم بردارد و یک روز هم مثل آن‌ها به فیض شهادت برسد
روی تخت بیمارستان با پیکر حاج همت وداع کردم

روی تخت بیمارستان با پیکر حاج همت وداع کردم

محسن دین‌شعاری فرمانده گردان تخریب ما بود. خیلی به ایشان تأکید می‌کردیم و همیشه سفارش می‌کردیم که مراقب باشید مین‌ها یقه شما را نگیرند! خیلی هم مراقبت می‌کرد، اما در عملیات نصر ۷ در سال ۶۶ که رفته بود یک میدان مین را پاکسازی کند به شهادت رسید. برای من شهادت ایشان خیلی سخت و دردناک بود.
اعتقادات راسخ از نوجوانی 16 ساله رزمنده‌ای بزرگ می‌ساخت

اعتقادات راسخ از نوجوانی 16 ساله رزمنده‌ای بزرگ می‌ساخت

اعتقادات خیلی ترمز محکمی در زندگی است. پنج تیر بیشتر به کبک‌ها نزده بودم که به فشنگ‌های نو نگاه کردم، گفتم این‌ها حرام می‌شود. گفتم گرسنگی را تحمل می‌کنم ولی مهمات هدر نرود