خاطره به نقل از خواهر شهید
شهید اخلاقی اصل در نوجوانی به عشق پدر کمک حال او در تامین مخارج شد. حتی در زمان مرخصی اش هم به یاد دوستانش و وضعیت آن ها در جبهه بود. غذای لذیذ و جای راحت را نمی توانست قبول کند. شخصیتش مانند سرچشمه ای از نیکی ها بود.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید حســين اخلاقی اصل، سوم آذر 1342 ، در شهرستان اردبیل چشم به جهان گشود. پدرش حسن و مادرش مرضیه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خوانــد. به عنوان ســرباز ارتــش در جبهه حضور یافت. یازدهم شــهریور 1363 ، در میمک توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش خمپاره شــهید شد. مزار او در بهشت زهرای شهرستان تهران واقع است.

کنار تو؛

یک روز همه‌ی خانواده سر سفره دور هم نشسته بودیم و می خواستیم شام بخوریم. حسین تقریباً 15 سال داشت. دیدیم شام نمی خورد و نشسته است بقیه را نگاه می کند. از این کارش پدرم متعجب شد و علت را پرسید که مگر گرسنه ات نیست؟

حسین گفت چرا، ولی دلم نمی آید بخورم. تا کی فقط شما یک نفر کار کنی و این همه بچه بخورند. وقتی خستگی ات را می بینم غصه دار می شوم. من هم باید کار کنم. با اینکه پدرم مخالفت می کرد ولی کاری پیدا کرد و کمک حال او شد.

در فکر دوستان؛

حسین برای مرخصی از سربازی به منزل آمده بود. مادرم برای او غذایی را که دوست داشت آماده کرد. دیدیم حسین بغض کرده، از او پرسیدیم چه شده است؟ گفت الان دوستانم در جبهه چه می خورند؟ شب هنگام خواب مادرم لحاف و تشک انداخت که بخوابد. زمین خوابید. علت را جویا شدیم. گفت مگر دوستانم در چنین جایی می‌خوابند؟ مادر الان آنها روی خاک و سنگ خوابیده اند، من چطور در جای گرم و نرم بخوابم؟

همراه یار؛

یک روز بعد از شهادت حسین، مادر در تنهایی خود گریه می کرد که حسین، پسرم، دلم برایت تنگ شده است. کاش یک بار دیگر می دیدمت. مادرم حسین را در خواب می بیند که یک دسته عکس و کتاب امام خمینی (ره) را در دست دارد. به مادرم می گوید که وظیفه من این است این ها را به آن ساختمان بلند ببرم ، ساختمان بلندی را به مادرم نشان می دهد و مادرم در همین حین از خواب بیدار می شود.

منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده