همراه با شهدای هفدهم شهریور
شهید پیربداغی با آنکه 18 سال بیشتر نداشت برای آرمان های خود، سکوت را جایز نشمرد و تا پای جای در مقابل ظلم رژیم سابق ایستاد. با ایستادگی او و امثال او رنگی خونین در تقویم انقلاب زده شد و آنها برای همیشه سالروز شهادتشان را در خاطر وطن جاودان کردند.
آزاده تر از سرو

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید ناصر پيربداغی، دهم فروردین 1339 ، در شهرســتان تهران چشم به جهان گشود. پدرش علي محمد و مادرش ســرور نام داشــت. تــا پایان دوره متوســطه در رشــته ریاضی درس خواند و دیپلم گرفت. هفدهم شــهریور 1357 ، در زادگاهش توسط عوامل رژیم شاهنشــاهی بر اثر اصابت گلوله شهید شــد. مزار او در بهشت زهرای همان شهرستان واقع است. او را منصور نیز مي نامیدند.

گریختن از مرگ

ناصر بچه دوم خانواده بود. در کودکی یک بار وقتی مریض شده بود آن قدر برایش ناراحت کننده بود که پدرش فکر می کرد دیگر از دست هیچکس کاری ساخته نیست. وقتی که آمبولانس رسید و ناصر را بردند، دکتری که همراه آنان آمده بود، او را معاینه کرد و گفت که او از دنیا نرفته است و از ته قلب نفس می کشد و با مرگ مبارزه می کند؛ گویا می خواست زنده بماند و در این انقلاب پرشکوه سهمی داشته باشد.

آشنایی با ذات رژیم

در سال 56 و 57 که مردم اندک اندک با جنایات رژیم بیش از پیش آشنا می شدند، ناصر هم در سال 57 آشنایی بیشتری با ماهیت پلید رژیم پیدا کرد؛ به طوری که در شب های ماه مبارک رمضان همان سال با پدر به سخنرانی های مذهبی می رفتند و هرچه بیشتر به جنایات آن رژیم طاغوتی پی می بردند.

همیشه از مسائل زندگی که در آینده پیش خواهد آمد صحبت می کرد. فامیل و خانواده از او راضی بودند و او را از همه بیشتر دوست داشتند؛ این به خاطر اخلاق خوش او بود.

روز واقعه

صبح روز هفدهم دامادشان او را می بیند و به او می گوید که بیا به زیارت حضرت عبدالعظیم برویم ، ولی با جواب منفی ناصر روبرو می شود. دوباره اصرار می کند که امروز خیابان ها شلوغ است و امکان دارد بلایی سرت بیاید. ولی باز هم با جواب منفی روبرو می شود و ناصر می گوید که می خواهم به خیابان بروم و اگر شد سهمی در این تظاهرات داشته باشم.به راه خود ادامه می دهد و با چند تن از دوستان دیگرش و با کسانی که از طرف میدان شهدا (ژاله سابق) آمده بودند به راهپیمایی و تظاهرات می پردازند.

اواخر خیابان زریران، دژخیمان شاهنشاهی جلوی آن ها به صف نشسته و آماده شلیک به روی این جانبازان و فداکاران انقلاب و ملت بودند. فرمانده آن گردان فرمان ایست به تظاهرکنندگان و دستور پراکنده شدن داد؛ ولی چه باک که این از جان گذشتگان بیدی نبودند که با این بادها بلرزند و از راه بزرگ خود پشیمان شوند و به عقب برگردند؛ پس به راه خود ادامه دادند. از آن طرف نیز دستور شلیک به روی مردم داده شد. تظاهرکنندگان به این طرف و آن طرف می دویدند و عده ای نیز بر روی زمین در خون خود می غلتیدند و شعار می دادند.

الله اکبر، الله اکبر، لااله الا الله

عده ای نیز که اطراف آن خیابان خانه داشتند در را باز کرده بودند و مردم را به خانه خود می آوردند تا از تیر خوردن آنان جلوگیری شود.

در همین حال ناصر با هول دادن پسرعمویش به داخل خانه، جان او را نجات داد ولی خود نتوانست داخل برود؛ پس بر روی زمین دراز کشید. وقتی تیراندازی قطع شد، در حالیکه به دنبال پناهگاه بود، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بر زمین افتاد. دوستانش او را به بیمارستان رساندند و بلافاصله پدر را از این موضوع باخبر کردند.

آخرین نجوای پدر

پدر با عجله به بیمارستان رفت و ناصر را در روی تخت دید. صدایش زد. ناصر نیز با برگرداندن صورت خود به طرف صدای پدرش، که آخرین صدای دلنشینی بود که می شنید، به او با سر علامت داد و با نگاهی که به چشمان پدر دوخته بود از این جهان رخت بست و به درجه رفیع شهادت نایل گردید.


منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده