پس از اولین حمله زمینی عراق شروع شد او جزء اولین افراد گروه بود که برای جبهه ثبت نام کرد. فردای آن روز آمد و از ما خداحافظی کرد. نکته مهم اینجاست که وقتی مرا بوسید گفت مرا حلال کن چون من بر نمی گردم. همان هم شد؛ چون آنچنان مشتاق شهادت بود که موقع رفتن می خندید.

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید عباســعلي پيرمرادی، یکم تیر 1336 ، در شهرســتان تهران چشم به جهان گشود. پدرش حاجي آقا، فروشنده مراکز خدماتي و توزیعي و بازرگاني بــود و مادرش انیس نام داشــت. تا پایان دوره متوســطه در رشــته تجربــی درس خواند و دیپلــم گرفت. کارگر جواهرفروشــی بود. به عنوان بســیجی در جبهه حضور یافت. هفتم مهر 1359 ، در ســرپل ذهاب توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش خمپاره شــهید شد. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش واقع است.

خاطره یکی از دوستان شهید عباسعلی پیرمرادی که از چندین سال پیش منزلشان روبروی یکدیگر بود؛ این خاطرات از سال اول پیش از انقلاب اسلامی ایران تا شهادت ایشان در جبهه های جنگ است.

شهید پیرمرادی با شروع مبارزه همواره اعلامیه های امام که از نجف به تهران می رسد، با دقت مطالعه می کرد و دوستان نزدیکش را از بیانات امام آگاه می ساخت. به همین طریق با جریانات انقلاب پیش آمد. در جریان هفدهم شهریور هم حضور داشت. در جریان اعتصاب در سالن آمفی تاتر بیمارستان امیر اعلم سابق (آیت الله طالقانی)، شهید پیرمرادی با یک روپوش پرستار صف تماشاچیان را منظم می کرد تا آنکه از طرف حکومت نظامی آمدند، محل را تعطیل کردند و سعی در دستگیری افراد داشتند. شهید پیرمرادی روپوشش را درآورد، داخل تماشاچیان شد و از محل خارج شد.

ندای الله اکبر

در شب اول بانگ دشمن شکن الله اکبر صدای ایشان از همه اهل محل بلندتر بود. حتی در آن شب های حکومت نظامی با وجود این که سرکوچه در ورزشگاه شماره 5 محل استقرار ماموران حکومت نظامی بود شهید با استفاده از تاریکی شب از منزل خارج و به دیوارهای کوچه شعار ضد رژیم می نوشت.

همراه امام

زمانی که امام قرار بود از پاریس بیاید، ایشان هم جز برادرانی بودند که از کمیته استقبال امام در مسیر عبور اتومبیل حامل امام برای نظم مسیر تعیین شده بود.

روز حمله به پادگان ها ایشان همراه مردم داخل یکی از پادگان ها شد و یک قبضه اسلحه ژ 3 آورد. شب ها سرخیابان با دیگر بچه های محل پاس می داد تا فرمان امام مبنی بر تحویل اسلحه ها صادر شد.

آماده خدمت

در انتخابات در 3 نوبت به عنوان ناظر وزارت کشور پای صندوق های رای بود. تا اینکه دوره آموزش نظامی شروع شد. باهم در این آموزش شرکت کردیم. شهید پیرمرادی همیشه جزو بهترین و ورزیده ترین افراد در عملیات بود ولی در کنار این تمرینات به معنویات نیز شوق زیادی پیدا کرده بود. بدون اینکه کسی متوجه شود، نماز شب هم می خواند. در اولین حمله عراق به فرودگاه تهران، فورا خود را به کمیته محل رساند و به مسئول کمیته گفته بود من دوره نظامی دیده ام، کاری بود به من رجوع کنید، خوابم نمی رود. مسئول کمیته گفته بود در صورت نیاز حتما از شما کمک می گیریم و آدرس منزلش را هم گرفته بود.

پس از اولین حمله زمینی عراق شروع شد او جزء اولین افراد گروه بود که برای جبهه ثبت نام کرد. فردای آن روز آمد و از ما خداحافظی کرد. نکته مهم اینجاست که وقتی مرا بوسید گفت مرا حلال کن چون من بر نمی گردم. همان هم شد؛ چون آنچنان مشتاق شهادت بود که موقع رفتن می خندید.


منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده