این اعلام نتیجه کنکور پدر ما را در آورد. این کار را به خدا سپردم (تا خدا چه بخواهد). دلم از این می سوزد که از امکاناتی که بود خوب استفاده نکردم؛ اگر می دانستم، درس ها را مخصوصاً در دبیرستان صددرصد یاد می‌گرفتم. قلم در دستم بود ولی نه خوب و خوش می نوشتم و نه مطالب را خوب و خوش می آموختم.
نتیجه کنکور!!!

به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ؛ شهید محمدجعفر آقاعلی عطــاران، نوزدهم فروردین 1344 ، در شهرســتان تهران چشــم به جهان گشــود. پدرش محمد، مشــاور املاک بود و مادرش اکرم نام داشــت. دانش آموز چهارم متوسطه در رشــته ریاضی بود. به عنوان بســیجی در جبهه حضور یافت. بیســت و دوم آبــان 1362 ، در پنجوین عراق به شهادت رســید. تاکنون اثری از پیکرش به دست نیامده است. او را منصور نیز مي نامیدند.

متن نامه؛
سلام علیکم؛
امروز دوشنبه دوم آبان است. غروب تاسوعا مسعود و مهدی به گردان ما آمده بودند و عصر عاشورا رفتند. اگر بشود روز هفتم آبان برای امتحان تهران می آیم. الان در چادر ثامن الائمه، چادر دوستان، نشسته ام. ساعت حدود ۴:۳۰ بعد از ظهر است. ناهار عدس پلو با کشمش بود. الان در دهانم نبات است. نبات هایی که شما فرستاده بودید تمام شده است. دیشب شام تاس کباب بود. روزنامه یکشنبه ۲ یا ۳ ساعت پیش به دستمان رسید. با این نامه دارم تمرین خط هم می کنم!
پیروزی عملیات والفجر ۴ را به شما تبریک می‌گویم. ما فعلاً در عملیات شرکت نداشتیم. امکان تلفن زدن برایم نبود. مطب دیگری برای نوشتن ندارم. الان برای نماز جماعت می خواهم به مسجد بروم.
از مسجد برگشتم و شام خوردیم. شام لوبیا، گوشت و آبلیمو بود. در زیر نور فانوس دارم این نامه را می نویسم. این اعلام نتیجه کنکور پدر ما را در آورد. این کار را به خدا سپردم (تا خدا چه بخواهد). دلم از این می سوزد که از امکاناتی که بود خوب استفاده نکردم؛ اگر می دانستم، درس ها را مخصوصاً در دبیرستان صددرصد یاد می‌گرفتم. قلم در دستم بود ولی نه خوب و خوش می نوشتم  و نه مطالب را خوب و خوش می آموختم.  اگر خط خوبی داشتم خیلی خوب می شد. نمی دانم آن کسی که چند ۱۰۰ جلد کتاب نوشته چه همتی داشته است و خدا چه نیرویی را در او ایجاد کرده. ما حتی حوصله خواندن چند جلد کتاب هم نداریم، ادعای مسلمانی هم می کنیم، اما خیلی شل و بی عرضه ایم!!!
اگر امکانات برایم پدید بیاید حتما کارهای هنری، مخصوصاً خط و گرافیک، را یاد خواهم گرفت. ساعت ۸ شب است. اخبار دارد خبر جنگ و عملیات والفجر ۴ را می گوید. الان می خواهم بخوابم.

صبح زود است؛ ساعت ۱۶:۱۵ یکی از بچه ها می خواهد به شهر بیاید این نامه را برای اینکه زودتر به دست شما برسد می دهم او تا در شهر پست کند. در مراسم صبحگاه است که این نامه را تکمیل می کنم‌
خداحافظ
منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده