زندگینامه شهید والامقام سید رضی صفوی
يکشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۵۴
با تجاوز صدام صهیونیست بخاک مقدس جمهوری اسلامی ایران فکر دفاع مقدس سخت او را بخود مشغول ساخت ولی از آنجائیکه سن او به حد لازم نرسیده بود لذا از اعزام وی ممانعت بعمل می آوردند در تابستان سال 62 به بسیج مسجد امام حسین پایگاه 80 شهید رجائی مراجعه و با ثبت نام درآنجا فعالیت خود را شروع نمود
بسم رب الشهدا
و قاتلوا هم حتی لا تکون فتنه ؛ ویکون الدین کله لله (( سوره توبه ))
زندگینامه شهید سید رضی صفوی
درروز دهم تیرماه سال 1346 در یکی از روستاهای شهرستان اردبیل بنام ابرکوه درخانواده ای مستضعف چشم بجهان گشود . و دوران کودکی را در همانجا سپری کرد تا آنگاه که به دبستان راه یافت و سالهای تحصیل را با موفقیت پشت سر گذاشت نه سالش بود که بعلت فقر و استثمار حاکم بر روستا ها آنان را ناچار به ترک دیار و عزیمت به سوی تهران کرد. از آنجائیکه پدرسالخورده اش توان کار و تأمین مخارج سنگین زندگی را نداشت لذا ناچار شد تا صبحها کار کند وعصرها به درس خود بپردازد . بدین صورت ادامه داشت تا اینکه سال دوم راهنمایی را به اتمام رساند و پس از آن ترک تحصیل کرده و تمام وقت به کار پرداخت . و در کارگاهی جوراب بافی با علا قه و پشتکار فراوان مشغول شد . از آنجائیکه او نیز یکی از فرزندان انقلاب بود ؛ لاجرم با مبانی واصول و احکام شرعی بیش از پیش آشنا گشت و درانجام آن خود را ملزم میدانست به طوریکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بود ولی به برگزاری نماز و گرفتن روزه واجب علاقه نشان میداد ودر محیط کار و با توجه به کار طاقت فرسا روزه اش را مرتباً می گرفت و حتی یک روز هم حاضر نبود از این امر غافل بماند .
با تجاوز صدام صهیونیست بخاک مقدس جمهوری اسلامی ایران فکر دفاع مقدس سخت او را بخود مشغول ساخت ولی از آنجائیکه سن او به حد لازم نرسیده بود لذا از اعزام وی ممانعت بعمل می آوردند در تابستان سال 62 به بسیج مسجد امام حسین پایگاه 80 شهید رجائی مراجعه و با ثبت نام درآنجا فعالیت خود را شروع نمود . از آنجائیکه از اخلاق نیکوئی برخوردار بود لذا توانست چند نفر از بچه های محل را جذب بسیج پایگاه نماید . بعنوان عضوی فعال در فعالیتهای بسیج شرکت داشت وهنگامیکه دوست همرزمش درجبهه های حق علیه باطل به شهادت رسید تحولی عظیم در وی پدید ا رشد و تصمیم گرفت تا بهر قیمتی که شده اسلحه بر زمین افتاده دوستش را بدست گیرد و به مصاف با بعثیون متجاوز بپردازد . ابتداء باتفاق دو تن دیگر ازدوستانش با معرفی پایگاه به پادگان مربوطه اعزام میشوند تا با گذراندن دوره نظامی عازم جبهه شودولی آنها را نمی پذیرند وبعلت صغر سن آنها ناچار می شوند تا با توجه به عشق و علاقه ای که در وجود آنها راه پیدا کرده بود تا به دیگر کفر ستیزان بپیوندند از طریقی وارد پادگان شده و مشغول آموختن فنون نظامی شدند ؛ پس از گذراندن این دوره به مرخصی برمیگردد و آنگاه لباس رزم می پوشد و به صحنه های نبرد حق علیه باطل میپیونددپس از سه ماه خدمت درجبهه غرب سرانجام با اتمام ماموریتش به تهران باز میگردد. حضور در بین دیگر بسیجیان ومنادیان جبهه نور باعث شد تا هر چه بیشتر به امور معنوی علاقمند گردد و علاوه بر انجام کارهای روزمره سیرو سلوک عرفانی را پیشه خود کند و رفتار وکردار خود را بیشتر اصلاح نماید . شبها بطور مرتب در پایگاه به فعالیت مشغول بود و با اینکه مدتی از مدرسه دور بودتصمیم گرفت تا مجدداً بصورت شبانه به تحصیل بپردازد و صبحها نیز به کار مشغول بود.
مدتی گذشت تا اینکه اعلام شد که جبهه ها نیاز به داوطلب دارد . باردیگر هوای جبهه کرد و بارها کردن علایق دنیوی تنها برای یاری رساندن دین خدا ؛ قصد سفر کرد و چه خوب سفری بود . ابتدا مدتی را در پادگان دوکوهه بسر بردند و سپس مدتی را برای دیدار با اقوام ونزدیکان تمامی لشگر را بمدت ده روز به مرخصی فرستادند . او نیز به تهران آمد و در طی این مدت حرکات ورفتار وی بسیار آموزنده بود . بد نیست در اینجا از زبان برادرش یادآوری گردد؛ درطول این ده روز حرکات عجیبی داشت ؛ خیلی عوض شده بود واغلب ساعات درخودش بود؛ رنگ چهره اش عوض شده بود انگار نورانی بود گاهی اوقات در چهره وی تبسمی دیده میشد ؛ انگار که معشوقش وعده ای به وی داده باشد . آلبومی خرید وعکسهایش را در آن مرتب کرد و سپس یکی از عکسهایش را که خیلی خوشش می آمد ؛ به بنده نشان داد و گفت : این عکس جون میده برای حجله ؛ آنگاه تبسمی کرد.
همزمان با ایام مرخصی ؛ یوم ا.... 22 بهمن سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران نیز بوده است باتفاق هم در این جشن با شکوه شرکت نموده و درمیدان آزادی ؛ محل اجرای مراسم حاضر شدیم . آنروز وی از حضور مردم مسلمانو جان برکف تهران خیلی خوشحال شده بود .سرانجام روز آخرین دیدار فرا رسید ؛ ساعت یک بعدازظهر چهارشنبه 23 بهمن بود ؛ ایشان نماز ظهر و عصر را اقامه کردند ؛ از همه افراد فامیل و بستگان خداحافظی کرده و درحالیکه خانواده اش مقداری ناراحت بودند؛ به آنها دلداری میداد . از منزل بیرون رفتیم ؛ خیلی خوشحال بود به زمین چمن ورزشگاه راه آهن ( محل اعزام نیرو ) رسیدیم ؛ برادران بسیجی یکی بس از دیگری ساک بدست وارد زمین می شدند ؛ چند نفر از بچه ها دو کوهه زمین فوتبال مشغول بازی بودند او هم جلو رفت چون با آنها آشنا بود گفت : ما هم بازی .
موافقت کردند و ما هم بصورت یک تیم وارد بازی شدیم ؛ نیم ساعتی بازی کردیم هوا نیز خیلی گرم بود و او درحایکه به شدت عرق می ریخت با علاقه ای عجیب مشغول بازی بود ؛ بتنهائی حمله میکرد و گاهی نیز به دفاع ؛ تیمشان 4 نفر بودند. انگار آنها همیشه با هم بودند زیرا از وقتی که همدیگر را یافتند دیگر کسی را نمی شناختند . خیلی با هم صمیمی و نزدیک بودند و مانند این بود که یاران اصلی خود را یافته بودند . گروه گروه دور هم جمع شده بودند و می گفتند و می خندیدند وا زخاطرات خود برای یکدیگر تعریف میکردند ما هم نظاره گر این صحنه ها بودیم ؛ خیلی حسرت می خوردم ؛ از صمیمیت و مفارقت آنها ؛ ولی به فکر رفته بودم و پیش خود می اندیشیدم که علت این همه صمیمیت آنها برای چیست ؟
هنگام خداحافظی فرا رسید ؛ دلم نمی خواست از این جمع صمیمی جدا شوم خلاصه با تک تک آنها رو بوسی کرده و خداحافظی کردیم و سفارش کردم که مواظب همدیگر باشند وقتی با او خداحافظی میکردم حس کردم که این آخرین دیدار من و اوست لذا نمی خواستم از او جدا شوم ؛ خلاصه به هر صورتی بود خداحافظی کردم و از اوجدا شدم . چند روز بعد نامه ای از وی بدستمان رسید که حاکی از سلامتی ایشان بود . آخرین نامه شهید درتاریخ نوزدهم اسفند به دستمان رسید و پس از آن دیگر هیچ اطلاعی از ایشان بدستمان نرسید تا اینکه در تاریخ دوم فروردین سال 64 وقتی از نماز جمعه بازگشتم برادری زنگ منزلمان را بصدا درآورد و خبر شهادت رضی را اطلاع داد . برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر و چگونگی شهادت عازم پادگان دو کوهه شدیم یکی از برادران همسنگرش به درب پادگان مراجعه و جریان شهادت وی را اینطور تعریف کرد :
روز اول عملیات گروه ما عمل نکرد ؛ عصر ما را به منطقه بردند تا اینکه شب شد و آنگاه ما عملیات را شروع نمودیم ؛ پس از مدتی پیشروی درمحاصره نیروهای بعثی افتادیم و حتی تماس ما با مرکز مخابرات هم قطع شد با تلاش زیاد بالاخره موفق شدیم تا تماس را برقرار کنیم ؛ اطلاع دادند بخاطر اینکه در محاصره قرار گرفتید عقب نشینی کنید وقتی به عقب برگشتیم هوا تاریک شده بود نصفه های شب بود ورضی و قلی زاده ( همسنگر شهید ) در موضع آرپی چی بودیم ؛ هوا داشت روشن میشد دستور رسید که باید بروید جلو و کمین بزنید ؛ چون می بایستی از باتلاق رد می شدیم ؛ بعضی از بچه ها راضی نمی شدند . رضی درحالیکه ناراحت شده بود نهیبی زد که : ما برای چه به اینجا آمده ایم ؟ وباید از دستور فرماندهی اطاعت کنیم .
ساعت ده صبح را نشان میداد که رضی مرا صدا کرد به سنگر آنها که فاصله کمی با سنگرمان داشت ؛ رفتیم و از آنجائیکه گرسنه بودیم خوردنی نداشتم و جیره ام تمام شده بود ولی با کمال تعجب مشاهده کردم که او بسته ای در آورد که یک مقداری پسته بود وبین ما تقسیم کرد تعجبمان از این بود که او به جیره اش حتی دست نزده بود . درهمین هنگام هلی کوپتر دشمن بالای سر مان به پرواز درآمدند ؛ که قلی زاده به طرفش شلیک کرد و لی هلی کوپتر رد شد من هم بلند شدم و به طرف سنگر خودم براه افتادم هنوز پنجاه قدم از آنها فاصله نگرفته بودم که صدای مهیبی برخواست برگشتم مشاهده کردم که گلوله خمپاره ای به سنگر آنها اصابت کرده است فورا ً به طرفش دویدم وقتی به آنجا رسیدم سید رضی را دیدم که به زمین افتاده بود و ترکش بزرگی از پشت به کمرش خورده بود و درجا شهید شد و روح پر فتوحش به ملکوت اعلی پرواز کرده بود . دوست دیگرش نیز بر اثر اصابت ترکش خمپاره بشدت مجروح شده بود که پس از چند لحظه او هم به ندای ملکوت لبیک گفت و سرانجام آن دو با همسنگر عشق به معشوق پیوستند و ما در حسرت خو وا نهادند
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد
منبع: مرکزاسنادبنیادشهیدوامورایثاگران تهران بزرگ
و قاتلوا هم حتی لا تکون فتنه ؛ ویکون الدین کله لله (( سوره توبه ))
زندگینامه شهید سید رضی صفوی
درروز دهم تیرماه سال 1346 در یکی از روستاهای شهرستان اردبیل بنام ابرکوه درخانواده ای مستضعف چشم بجهان گشود . و دوران کودکی را در همانجا سپری کرد تا آنگاه که به دبستان راه یافت و سالهای تحصیل را با موفقیت پشت سر گذاشت نه سالش بود که بعلت فقر و استثمار حاکم بر روستا ها آنان را ناچار به ترک دیار و عزیمت به سوی تهران کرد. از آنجائیکه پدرسالخورده اش توان کار و تأمین مخارج سنگین زندگی را نداشت لذا ناچار شد تا صبحها کار کند وعصرها به درس خود بپردازد . بدین صورت ادامه داشت تا اینکه سال دوم راهنمایی را به اتمام رساند و پس از آن ترک تحصیل کرده و تمام وقت به کار پرداخت . و در کارگاهی جوراب بافی با علا قه و پشتکار فراوان مشغول شد . از آنجائیکه او نیز یکی از فرزندان انقلاب بود ؛ لاجرم با مبانی واصول و احکام شرعی بیش از پیش آشنا گشت و درانجام آن خود را ملزم میدانست به طوریکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بود ولی به برگزاری نماز و گرفتن روزه واجب علاقه نشان میداد ودر محیط کار و با توجه به کار طاقت فرسا روزه اش را مرتباً می گرفت و حتی یک روز هم حاضر نبود از این امر غافل بماند .
با تجاوز صدام صهیونیست بخاک مقدس جمهوری اسلامی ایران فکر دفاع مقدس سخت او را بخود مشغول ساخت ولی از آنجائیکه سن او به حد لازم نرسیده بود لذا از اعزام وی ممانعت بعمل می آوردند در تابستان سال 62 به بسیج مسجد امام حسین پایگاه 80 شهید رجائی مراجعه و با ثبت نام درآنجا فعالیت خود را شروع نمود . از آنجائیکه از اخلاق نیکوئی برخوردار بود لذا توانست چند نفر از بچه های محل را جذب بسیج پایگاه نماید . بعنوان عضوی فعال در فعالیتهای بسیج شرکت داشت وهنگامیکه دوست همرزمش درجبهه های حق علیه باطل به شهادت رسید تحولی عظیم در وی پدید ا رشد و تصمیم گرفت تا بهر قیمتی که شده اسلحه بر زمین افتاده دوستش را بدست گیرد و به مصاف با بعثیون متجاوز بپردازد . ابتداء باتفاق دو تن دیگر ازدوستانش با معرفی پایگاه به پادگان مربوطه اعزام میشوند تا با گذراندن دوره نظامی عازم جبهه شودولی آنها را نمی پذیرند وبعلت صغر سن آنها ناچار می شوند تا با توجه به عشق و علاقه ای که در وجود آنها راه پیدا کرده بود تا به دیگر کفر ستیزان بپیوندند از طریقی وارد پادگان شده و مشغول آموختن فنون نظامی شدند ؛ پس از گذراندن این دوره به مرخصی برمیگردد و آنگاه لباس رزم می پوشد و به صحنه های نبرد حق علیه باطل میپیونددپس از سه ماه خدمت درجبهه غرب سرانجام با اتمام ماموریتش به تهران باز میگردد. حضور در بین دیگر بسیجیان ومنادیان جبهه نور باعث شد تا هر چه بیشتر به امور معنوی علاقمند گردد و علاوه بر انجام کارهای روزمره سیرو سلوک عرفانی را پیشه خود کند و رفتار وکردار خود را بیشتر اصلاح نماید . شبها بطور مرتب در پایگاه به فعالیت مشغول بود و با اینکه مدتی از مدرسه دور بودتصمیم گرفت تا مجدداً بصورت شبانه به تحصیل بپردازد و صبحها نیز به کار مشغول بود.
مدتی گذشت تا اینکه اعلام شد که جبهه ها نیاز به داوطلب دارد . باردیگر هوای جبهه کرد و بارها کردن علایق دنیوی تنها برای یاری رساندن دین خدا ؛ قصد سفر کرد و چه خوب سفری بود . ابتدا مدتی را در پادگان دوکوهه بسر بردند و سپس مدتی را برای دیدار با اقوام ونزدیکان تمامی لشگر را بمدت ده روز به مرخصی فرستادند . او نیز به تهران آمد و در طی این مدت حرکات ورفتار وی بسیار آموزنده بود . بد نیست در اینجا از زبان برادرش یادآوری گردد؛ درطول این ده روز حرکات عجیبی داشت ؛ خیلی عوض شده بود واغلب ساعات درخودش بود؛ رنگ چهره اش عوض شده بود انگار نورانی بود گاهی اوقات در چهره وی تبسمی دیده میشد ؛ انگار که معشوقش وعده ای به وی داده باشد . آلبومی خرید وعکسهایش را در آن مرتب کرد و سپس یکی از عکسهایش را که خیلی خوشش می آمد ؛ به بنده نشان داد و گفت : این عکس جون میده برای حجله ؛ آنگاه تبسمی کرد.
همزمان با ایام مرخصی ؛ یوم ا.... 22 بهمن سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران نیز بوده است باتفاق هم در این جشن با شکوه شرکت نموده و درمیدان آزادی ؛ محل اجرای مراسم حاضر شدیم . آنروز وی از حضور مردم مسلمانو جان برکف تهران خیلی خوشحال شده بود .سرانجام روز آخرین دیدار فرا رسید ؛ ساعت یک بعدازظهر چهارشنبه 23 بهمن بود ؛ ایشان نماز ظهر و عصر را اقامه کردند ؛ از همه افراد فامیل و بستگان خداحافظی کرده و درحالیکه خانواده اش مقداری ناراحت بودند؛ به آنها دلداری میداد . از منزل بیرون رفتیم ؛ خیلی خوشحال بود به زمین چمن ورزشگاه راه آهن ( محل اعزام نیرو ) رسیدیم ؛ برادران بسیجی یکی بس از دیگری ساک بدست وارد زمین می شدند ؛ چند نفر از بچه ها دو کوهه زمین فوتبال مشغول بازی بودند او هم جلو رفت چون با آنها آشنا بود گفت : ما هم بازی .
موافقت کردند و ما هم بصورت یک تیم وارد بازی شدیم ؛ نیم ساعتی بازی کردیم هوا نیز خیلی گرم بود و او درحایکه به شدت عرق می ریخت با علاقه ای عجیب مشغول بازی بود ؛ بتنهائی حمله میکرد و گاهی نیز به دفاع ؛ تیمشان 4 نفر بودند. انگار آنها همیشه با هم بودند زیرا از وقتی که همدیگر را یافتند دیگر کسی را نمی شناختند . خیلی با هم صمیمی و نزدیک بودند و مانند این بود که یاران اصلی خود را یافته بودند . گروه گروه دور هم جمع شده بودند و می گفتند و می خندیدند وا زخاطرات خود برای یکدیگر تعریف میکردند ما هم نظاره گر این صحنه ها بودیم ؛ خیلی حسرت می خوردم ؛ از صمیمیت و مفارقت آنها ؛ ولی به فکر رفته بودم و پیش خود می اندیشیدم که علت این همه صمیمیت آنها برای چیست ؟
هنگام خداحافظی فرا رسید ؛ دلم نمی خواست از این جمع صمیمی جدا شوم خلاصه با تک تک آنها رو بوسی کرده و خداحافظی کردیم و سفارش کردم که مواظب همدیگر باشند وقتی با او خداحافظی میکردم حس کردم که این آخرین دیدار من و اوست لذا نمی خواستم از او جدا شوم ؛ خلاصه به هر صورتی بود خداحافظی کردم و از اوجدا شدم . چند روز بعد نامه ای از وی بدستمان رسید که حاکی از سلامتی ایشان بود . آخرین نامه شهید درتاریخ نوزدهم اسفند به دستمان رسید و پس از آن دیگر هیچ اطلاعی از ایشان بدستمان نرسید تا اینکه در تاریخ دوم فروردین سال 64 وقتی از نماز جمعه بازگشتم برادری زنگ منزلمان را بصدا درآورد و خبر شهادت رضی را اطلاع داد . برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر و چگونگی شهادت عازم پادگان دو کوهه شدیم یکی از برادران همسنگرش به درب پادگان مراجعه و جریان شهادت وی را اینطور تعریف کرد :
روز اول عملیات گروه ما عمل نکرد ؛ عصر ما را به منطقه بردند تا اینکه شب شد و آنگاه ما عملیات را شروع نمودیم ؛ پس از مدتی پیشروی درمحاصره نیروهای بعثی افتادیم و حتی تماس ما با مرکز مخابرات هم قطع شد با تلاش زیاد بالاخره موفق شدیم تا تماس را برقرار کنیم ؛ اطلاع دادند بخاطر اینکه در محاصره قرار گرفتید عقب نشینی کنید وقتی به عقب برگشتیم هوا تاریک شده بود نصفه های شب بود ورضی و قلی زاده ( همسنگر شهید ) در موضع آرپی چی بودیم ؛ هوا داشت روشن میشد دستور رسید که باید بروید جلو و کمین بزنید ؛ چون می بایستی از باتلاق رد می شدیم ؛ بعضی از بچه ها راضی نمی شدند . رضی درحالیکه ناراحت شده بود نهیبی زد که : ما برای چه به اینجا آمده ایم ؟ وباید از دستور فرماندهی اطاعت کنیم .
ساعت ده صبح را نشان میداد که رضی مرا صدا کرد به سنگر آنها که فاصله کمی با سنگرمان داشت ؛ رفتیم و از آنجائیکه گرسنه بودیم خوردنی نداشتم و جیره ام تمام شده بود ولی با کمال تعجب مشاهده کردم که او بسته ای در آورد که یک مقداری پسته بود وبین ما تقسیم کرد تعجبمان از این بود که او به جیره اش حتی دست نزده بود . درهمین هنگام هلی کوپتر دشمن بالای سر مان به پرواز درآمدند ؛ که قلی زاده به طرفش شلیک کرد و لی هلی کوپتر رد شد من هم بلند شدم و به طرف سنگر خودم براه افتادم هنوز پنجاه قدم از آنها فاصله نگرفته بودم که صدای مهیبی برخواست برگشتم مشاهده کردم که گلوله خمپاره ای به سنگر آنها اصابت کرده است فورا ً به طرفش دویدم وقتی به آنجا رسیدم سید رضی را دیدم که به زمین افتاده بود و ترکش بزرگی از پشت به کمرش خورده بود و درجا شهید شد و روح پر فتوحش به ملکوت اعلی پرواز کرده بود . دوست دیگرش نیز بر اثر اصابت ترکش خمپاره بشدت مجروح شده بود که پس از چند لحظه او هم به ندای ملکوت لبیک گفت و سرانجام آن دو با همسنگر عشق به معشوق پیوستند و ما در حسرت خو وا نهادند
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد
منبع: مرکزاسنادبنیادشهیدوامورایثاگران تهران بزرگ
نظر شما