«سردار»ی که برای نفوذ در عمق دشمن، «سرپُل» شد!

به گزارش نوید شاهد، 28 مهر 1359 که ایران درگیر جنگی تمام عیار با دشمن متجاوز بعثی است، آنسوتر از جبهه های خونرنگ جنوب، اهواز و سوسنگرد و آبادان و خرمشهر که خونین شهر شده بود و حماسه مدافعان مظلوم و غریب شهر را با دست خالی و پشت سر «جهان آرا» و «شیخ شریف قنوتی» با شگفتی نظاره میکرد، در منطقه غرب هم رزمندگانی با ضد انقلاب داخلی درگیر بودند تا نقشه شوم دشمن برای چندپاره شدن کشور تحقق نیابد. در این روز که مصادف با عید سعید قربان بود، کردستان، مقتل و قربانگاه دلیرمردی دیگر از فرزندان سپاه اسلام و ایران شد. سردار شهید «منوچهر رضایی زنگنه» فرمانده اطلاعات سپاه سقز اما، حکایتی متفاوت از دیگران دارد. داستان زندگی و شهادت او یکی از شگفتانگیزترین رخدادهای دوران مبارزه نیروهای انقلابی با حزب دموکرات کردستان، یکی از سرسختترین و خشنترین احزاب مخالف نظام جمهوری اسلامی است. زندگی این مرد به حدی شگفتانگیز است که حتی شنیدنش هم، گاه غیر قابل باور مینماید. او که یک نیروی سپاهی اطلاعات و امنیت است، بر اساس دستور مافوق، به عمق تشکیلات حزب دموکرات نفوذ میکند و با مهارت و صبر و تدبیر، تا حدی اعتماد دموکراتها را به خود جلب میکند که در طول 9 ماه نفوذ در حزب، به درجه سرپُلی (از بالاترین درجات نظامی در تشکیلات حزب) دست مییابد. او حتی موفق به ملاقات نزدیک با شخص «دکتر عبدالرحمن قاسملو» رهبر این تشکیلات و از چهرههای موثر در تحرکات و تنشهای سالهای اول انقلاب در کردستان میشود. کسی که حتی به مجلس خبرگان اول هم راه یافته بود. اما تقدیر او چنین بود که پس از آنهمه فراز و نشیب و از گریختن از اعدام ضد انقلاب تا خلاص شدن از اعدام توسط نیروهای انقلاب! تنها با یک تلفن و در آخرین لحظه ها، با استقرار در جایگاهی محوری و راهبردی، خسارات عظیمی به ضد انقلاب وارد آورد و سرانجام هم شهید امنیت و تمامیت ارضی این سرزمین شود. داستان شگفت زندگی او، حکایت مردی است که از عضویت در گروه ضربت در دوران طاغوت، تا فرماندهی در یک منطقه پرآشوب و بحرانخیز تحت شرارت و تاخت و تاز دشمنان کشور و مردم، مسیری پیمود که پاداشش جز شهادت، چیز دیگری نبود.

عضو «گروه ضربت» در دوران خفقان
شهید منوچهر رضایی زنگنه در بیستوهشتمین روز اردیبهشتماه سال 1338 شمسی در استان کرمانشاه به دنیا آمد. منوچهر تا اخذ مدرک دیپلمِ بازرگانی در همان شهر زندگی کرد؛ همزمان که درس می خواند، در مغازه پدرش هم کار میکرد. پیش از پیروزی انقلاب اسلامی برای مبارزه با نظام شاهنشاهی به عضویت یک گروه ضربت در آمد. او فعالیتهای انقلابی و مبارزات مستمر خود را تا لحظه پیروزی نهضت مردم، ادامه داد و از هیچ تلاش و مجاهدتی فروگذار نکرد. قرار بود فردای پیروزی انقلاب و با آغاز تنشها و شرارتهای ضد انقلاب در کردستان، نقشی مهم ایفا کند.
«سردار»ی که به دستور «محمدآقا»، «سرپُل» شد
منوچهر زنگنه در درگیریهای کردستان، ضربات مهلک و خسارتباری به ضدانقلاب زد و هنگامی که به دستور «هیأت حُسننیت»، نیروهای انقلاب و سپاه مجبور به ترک منطقه شدند، منوچهر به دستور و با هدایت سردار شهید «محمد بروجردی» به درون تشکیلات ضدانقلاب (حزب دموکرات کردستان) نفوذ کرد و تا جایی پیش رفت که هدایت یکی از مراکز عملیاتی تیپ حزب دموکرات را به عهده گرفت و «سرپل» شد. حضور رضایی در مرکزیت حزب دموکرات موجب این شد که سپاه به اطلاعات باارزشی از درون تشکیلات این جریان و روابط و مناسبات درون گروهی آنان دست یافته و در این راه ضربههای زیادی بر پیکر ضدانقلاب مسلح و محارب کردستان، که تحرکات تجزیه طلبانه و آشوبگرانه زیادی در منطقه غرب داشت و سالهای اول انقلاب را تبدیل به دورهای بحرانی و پرتلاطم برای این منطقه کرده بود، وارد آورد.

اولین نیروی سپاه که در «بعث عراق» آموزش نظامی دید!
منوچهر اولین نیروی سپاه است که در تشکیلات مهمترین گروهک ضد انقلاب در کردستان نفوذ کرد و در «حزب بعث عراق» دوره نظامی دید. در این دوره به گفته راوی کتاب زندگینامه شهید، همه خانواده و ودوستان و اطرافیان، او را بعنوان یک نیروی وفادار و سرسخت حزب دموکرات و یک عنصر ضد انقلابی میشناختند. به این ترتیب او شخصیت و حیثیت خود را فدای انقلاب و کشور کرد و برای هدفی مقدستر و ماموریتی بزرگتر، حاضر شد به قیمت بی آبرو کردن و منفور شدن خود، این وظیفه را انجام دهد. او این ریسک بزرگ را کرد که نزد همه بدنام شود و خطر نفوذ به این حزب را به جان بخرد که هر لحظه بیم افشای هویت او توسط عناصر این گروهک و به شهادت رسیدنش بود. او یکسال تحت آموزشهای سخت این گروه قرار گرفت و تبدیل به نیرویی زبده و ورزیده شد.
در گریز از اعدام توسط دشمن، از خودیها حکم اعدام گرفت!
منوچهر رضایی زنگنه که اکنون خود را درحزب دموکرات به عنوان یک نیروی کارآمد، ماهر و توانمند جا زده و در این مسیر تا دریافت درجة سرپلی پیش آمده، فرماندهی رویارویی با تانکهای ارتش جمهوری اسلامی را عهده دار میشود. در میان اعضای حزب کسی به مهارت او در شلیک خمپاره و نشانهگیریهای درست و دقیقش تردید ندارد اما او اکنون در موقعیتی قرار گرفته که باید تانکهای ارتش جمهوری اسلامی ایران را نشانه گرفته و منهدم کند و این از نظر منوچهر، کاری ناشدنی است. شرایط، شرایط حساسی است. او سرِ دوراهی عجیبی قرار گرفته است یا باید وانمود کند که تا پای جان در راه آرمانهای حزب دموکرات ایستاده و به اجبار چندین تانک را نابود کند یا اعتراف کند که او «نفوذی» بوده و حضور او در دل حزب دموکرات در راستای اجرای نقشة از پیش تعیین شدهای است که بچههای اطلاعات و امنیت سپاه برای نابودی حزب دموکرات طراحی کردهاند. به منوچهر دستور شلیک به سمت تانکها داده میشود و او نفس را در سینه حبس میکند. و در این دوراهی تصمیم عجیبی میگیرد. او که باید با آر پی جی، تانکهای ایرانی را می زد سعی میکند همه گلولههای خمپاره را به اطراف بزند تا به تانکی از نیروهای خودی اصابت نکند. این کار موجب خشم و شک سران ضد انقلاب میشود. می گویند فردا به سر وقت او می رسند و شاید دادگاه خلقی در انتظارش باشد و او را بعنوان خائن و عامل رژیم، اعدام کنند. اینجاست که ماجرای عجیب زندگی او تا مرگ شکل میگیرد و رقم میخورد. برای گریز از اعدام نیروهای ضد انقلاب و دشمن، با سختی و مشقت فراوان از دست آنها میگریزد، اما در پاسگاه «نقده» با پوشش و کارت شناسایی اعضای حزب دموکرات، به اسارت نیروهای خودی که درمیآید، او را بعنوان عامل دشمن، محکوم به اعدام میکنند! ماجرا اینگونه است: منوچهر برای رهایی از دست دموکراتها به سمت یکی از پادگانهای منطقه میدود تا به آنجا پناهنده شود. او مدت زیادی پیاده روی میکند و منتظر است با استفاده از تاریکی هوا بتواند از یک ایستگاه ایست و بازرسی که مقابلش سبز شده عبور کند اما بین راه یکی از نظامیهای پادگان او را دستگیر میکند و با ضربهای از پشت به وی، او را بیهوش کرده به پادگان میبرد. پس از انتقال او به پادگان، نظامیان مستقر در آنجا ضمن ابراز خوشحالی از اینکه یکی از سرکردههای حزب دموکرات را دستگیر کردهاند، میکوشند شرایط سختی را برای او تدارک ببینند. بازجوییها آغاز میشود و منوچهر در جواب همه اینها مدام کلمه «اشتباه شده» را تکرار میکند و از آنها میخواهد اجازه دهند او با فرمانده پادگان ملاقات کند. پاسدارها با این رفتار منوچهر به او بیشتر مشکوک میشوند: «اشتباه شده. درسته، شما با کارت حزب دموکرات و این لباسها و ریخت و قیافه و این کلت اشتباهی اومدی پادگان! شما الان باید تو دخمهات لم داده باشی و نقشه بریدن سرهای ما رو بکشی ... درسته اشتباه شده!» او را به مشت و لگد میگیرند و در داخل طویلهای زندانیاش میکنند.

ضد انقلاب از یک طرف، شهید «محمد بروجردی» از یک طرف، همه بدنبال نجات «منوچهر»!
اعضای حزب پس از آگاهی از فرار منوچهر و احتمال پناه بردن او به پادگان مزبور، بلافاصله با تمام تجهیزات به آنجا حمله میکنند و درگیری شدیدی صورت میگیرد. منوچهر در تمام این مدت از درز درِ طویلهای که در آن محبوس است، میکوشد بیرون را بکاود اما اطلاعات چندانی دستگیرش نمیشود. منوچهر همچنان زندانی پادگان است و تحت فشار شدید و هر چه اصرار میکند اجازه دهند او به یک جایی تلفن بزند، اجازة این کار را به او نمیدهند. از یک سو، او موظف است تحت هر شرایطی راز نفوذش را حفظ کند و از سوی دیگر، نظامیان مستقر در پادگان از ترس اینکه مبادا او به حزب زنگ بزند و جریان دستگیریاش را لو دهد، تلفن را در اختیار او قرار نمیدهند. حزب دموکرات، که هنوز از اصل ماجرا بیخبر است، میکوشد به هر طریق ممکن منوچهر را از آنجا نجات دهد حتی پیغام میفرستد که حاضر است مبادله انجام دهد و منوچهر را با چندین نظامی دستگیر شده تعویض کند. اما در این سوی، تقدیر به گونه دیگری در حال رقم خوردن است. منوچهر را به دادگاه میبرند و محاکمه میکنند و حکم «اعدام» را برایش صادر میکنند؛ قاضی، حکم منوچهر را چنین قرائت میکند: «با توجه به اقدامات ظالمانه و نامشروع و تجاوز به حقوق مردم مظلوم کردستان توسط حزب غاصب و خونخوار دموکرات در مدت یکساله اخیر و ایجاد اغتشاش و ناامنی در منطقه و با توجه به اسناد و مدارک موجود در پرونده آقای منوچهر رضایی زنگنه، مبنی بر فعالیت چشمگیر وی در این حزب و دریافت درجات نظامی در سطح بالا که توسط مسئولین حزب به ایشان تعلق یافته، لذا به فرمان حضرت امام خمینی روحی فداه مبنی بر مقابله جدی با افراد ملحد و خرابکار حزب کومله و حزب دموکرات که مدتی است باعث سلب آرامش مردم منطقه شدهاند حکم دادگاه بر آن شد تا اشد مجازات برای وی منظور گردد و حکم اعدام برای نامبرده قطعی و لازمالاجراست. ختم جلسه. والسلام علیکم و رحمهالله
صبح روز اعدام، یک ساعت مانده به اجرای حکم، منوچهر را از طویله خارج میکنند تا به سمت محل اعدام ببرند. سرباز محافظ منوچهر –که دلش به حال اعدامی میسوزد– بر آن میشود در آخرین لحظات عمر منوچهر خدمتی به وی کند. لذا با قرار دادن گوشی تلفن جلوی منوچهر، از او میخواهد با خانوادهاش تماس بگیرد که هم جریان اعدامش را خبر دهد و هم اگر وصیتی دارد انجام دهد. منوچهر ناباورانه گوشی را برمیدارد و شماره مقر محمد بروجردی و لطفیان را میگیرد و ماجرا را شرح میدهد. کمتر از یک ساعت بعد، دقایقی قبل از اجرای حکم اعدام منوچهر، محمد بروجردی وارد پادگان میشود و منوچهر را نجات میدهد.
کسی که «سرپل» حزب دموکرات بود، فرمانده «اطلاعات سپاه سقز» شد!
با همه این اوضاع، حزب دموکرات آشکارا در تلاش بود یا منوچهر را ترور کند یا با تهدید، او را به سمت خودش بکشاند. اما منوچهر رضایی بیتوجه به تمامی این وضعیت و شرایط، به طور جدی فعالیت در سپاه را پی میگیرد و به تشخیص مافوقهایش، مدت کوتاهی بعد به فرماندهی سپاه سقز میرسد. او در این دوره با تمام توان میکوشد آرامش را دوباره به شهر بازگرداند و امور شهر را سر و سامان دهد اما در تمام این مدت هم مدام با تهدید و تطمیع حزب دموکرات روبرو میشود.
20 هزارتومان جایزه برای هر کیلو از بدن، 200 هزارتومان برای سر!
اما جایزه سنگینی که ضد انقلاب برای سر این سردار نفوذ کرده در عمق مواضع دشمن، تعیین کرده بود، حقیقتا حیرتآور است و نشان از اهمیت استراتژیک او برای نیروهای دشمن دارد. به روایت «معصومه جواهری» در کتاب «کُر کرماشان»: «هرچه منوچهر جلو میرفت آتش خشم و نفرت دموکرات بیشتر میشد. از وعده و وعید برای زندگی خانوادگی در اروپا این بازی شروع شد، اما با اقدامات جسورانه منوچهر، آنها ته مانده امیدشان را برای بازگشت او از دست دادند و به جبر و تهدید متوسل شدند و جایزه 200 هزار تومانی برای سرش گذاشتند. با انتشار این خبر، رعب و وحشت برای از دست دادن منوچهر بیشتر میشد.» به روایتی دیگر، ضد انقلاب برای هر کیلو از بدن منوچهر رضایی، مبلغ دویست هزار ریال جایزه تعیین کرده بودند و این مبلغ برای آن زمان که اوایل سال 1359 بود مبلغ بسیار زیادی محسوب میشد.
حزب دموکرات پس از آنکه از تهدید و تطمیع منوچهر رضایی زنگنه ناامید میشود تصمیم میگیرد او را به شهادت برساند و بدین ترتیب پرونده زندگی منوچهر رضایی زنگنه بسته میشود.
عملیات مشترک با «شهید شیرودی»، علیه ضد انقلاب
منوچهر پس از بازگشت از نقده و گرفتن حکم فرماندهی سقز توسط «محمدآقا»، در مقام فرماندهی اطلاعات سپاه سقز، تعداد قابل توجهی از سران حزب دموکرات را دستگیر کرد. شناخت دقیق و فراگیر او از پایگاهها و مناسبات درون گروهکی در دوران نفوذ او به عمق مواضع آنان و رسیدنش به جایگاه «سرپل» حزب دموکرات در سقز و اعتمادی که جلب کرده بود و اطلاعات زیادی بدست آورده بود، موجب شد تا توفیق زیادی در این عملیات حاصل شود. او همچنین به همراه شهید شیرودی و دیگر خلبانان هوانیروز در یک عملیات مشترک، حملات شدیدی را علیه ضدانقلاب سازمان داد و باعث هلاکت تعداد زیادی از نیروها و وارد شدن خسارت سنگینی به تجهیزات و قرارگاههای دشمن شد.
در وسعت سبز عشق، گل کرد «شهید»....
سرانجام مهرماه سال ۵۹ فرا رسید و شهید رضایی زنگنه به همراه چند تن از ماموران اطلاعات برای دستگیری تعدادی از عناصر ضدانقلاب حزب دموکرات عملیاتی را پایهریزی می کنند. آن روز، روز عید قربان است و منوچهر در کمین نیروهای دشمن گرفتار می شود و پس از جنگ و گریزی طولانی به وسیله تک تیرانداز دشمن مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و به شهادت میرسد. عید قربان او، روز وصال و قرب او شد و روز قربانی کردن خویش به پیشگاه معبود...