پدر شهید «سیروس نجم»: پسرم، معلم من بود
به گزارش نوید شاهد البرز؛ راویِ این داستان علیاصغر نجم است؛ پدری که خودش زندگیاش تا اطراف و اکناف ایران کشیده شده: از شهسوارِ تنکابن در دل جنگلهای شمال، تا کوچههای قدیمی خزانه در جنوب تهران، و سرانجام به فردیس کرج. او از پدری میگوید که کفاشِ دورهگرد بود، از ازدواجی که مهریهاش دو هزار و پانصد تومان بود، و از پسری که از پنجششسالگی نماز میخواند و محله، او را بهعنوان پسرِ خوب میشناخت.
کودکی در خزانه، نوجوانی در روزهای انقلاب، جوانی در پادگانهای لشکرک و شیراز و مشهد، و سرانجام لحظههای پایانی در خاکریزهای غرب کشور. آنچه این روایت را ارزشمند میکند، نه صرفاً ماجرای شهادت، بلکه نگاه پدری است که با صداقتی خالص، از غرور و درد و انتظار ششماهه میگوید؛ از پسرکی که «معلم من بود» تا سربازی که «تا آخرین فشنگ ایستاد».
از شهسوار تا خزانهفلاح
داستان سیروس نجم را باید از شمال کشور آغاز کرد. پدر او، علیاصغر نجم، اصالتاً اهل شهسوار — همان که امروز تنکابن مینامند — است؛ شهری بر کرانه دریای خزر که در آن روزگار زندگی با دریا، کشاورزی و کارهای دستی گره خورده بود. خانواده وضعیتی ساده داشتند؛ پدربزرگ، کفاشِ دورهگرد بود و حتی مغازهای نداشت؛ کفشهای مردم را همانجا که میرفت، تعمیر میکرد. علیاصغر یکی از هفت فرزند خانواده بود: چهار برادر و دو خواهر. فرصت درسخواندن هم کم نصیبش شد؛ تنها کلاسهای پنجم و ششم دوره قدیم را در شهسوار گذراند و سپس کار را آغاز کرد.
در سال ۱۳۴۳، تصمیمی گرفت که مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر داد: ازدواج. همسر آیندهاش، که او با احترام از او با عنوان «حاجخانم» یاد میکند، دختردایی و در همان حال پسرعمهاش بود؛ پیوندی که هم انتخاب خود آن دو بود و هم رضایت خانوادهها را در بر داشت. مهریه را به شوخی «دو و پانصد» میگوید: دو هزار و پانصد تومان؛ عددی که امروز شنیدنش لبخند بر لب میآورد، اما در آن سالها ارزش واقعی خود را داشت. عروسی را در شهسوار گرفتند و شش ماه اول زندگی مشترک را همانجا گذراندند.
اما معیشت، جوان تازهعروس را از شمال برید. از راه آشنایی اداری، کاری در تهران برایش پیش آمد و خانواده کوچک راهی پایتخت شد و در محله خزانه — در منطقهای که بعدها به «خزانهفلاح» مشهور شد — ساکن گردید. سالها بعد، حرکت خانواده ادامه یافت و این بار مقصد، فردیس در حومه کرج بود؛ جایی که علیاصغر نجم تا روز مصاحبه در آن زندگی میکرد. از این ازدواج چهار فرزند به دنیا آمد و سیروس، فرزند دوم خانواده بود؛ پسری که در محله خزانه بزرگ شد و از همان کوچههای جنوب تهران به میدانهای تاریخ رفت.
پسری آرام و نمازخوان
سیروس در مرداد ۱۳۴۴ به دنیا آمد؛ نه در خانه، بلکه در بیمارستان، در محدودهای که پدرش آن را به امامزاده حسن و محله سلیمانی نسبت میدهد — محلهای قدیمی در جنوب تهران که هرچه از مرکز دور میشوی، خاطرههایش بیشتر جا خوش میکند. حتی انتخاب نام او هم یک رخداد خانوادگی بود: بعد از شام، در جلسهای فامیلی، بزرگترها و جوانها دور هم نشستند و اسم پسربچه را انتخاب کردند؛ نامی که از تاریخ ایران باستان میآمد، اما در خانهای به پهنای یک حیاط محلهای معنا پیدا کرد.
پدر، سیروس را پسری آرام توصیف میکند؛ به تعبیر خودش، نه از آن بچههای شیطان و بازیگوش بود. این آرامش، با دینی که از کودکی در وجودش جا گرفته بود، همراه شد. او نماز را از پنجششسالگی آغاز کرد — سنی که بیشتر بچهها هنوز معنی وضو را نمیدانند — و به مسجد جیحونِ محله میرفت. در آن سالها مسجد، تنها محل عبادت نبود؛ مدرسه اخلاق و اجتماع محله بود و سیروس، از همان کودکی، آدمِ آن فضا شد.
جملهای که پدر درباره او میگوید، از هر توصیفی گویاتر است: «اون پسر من بود، معلم من بود، راهنمای من بود.» این جمله، رابطهای را نشان میدهد که معمولاً برعکس انتظار ماست: نه پدری که فرزند را تربیت میکند، بلکه پسری که با رفتار خودش، پدر را راهنمایی میکند. شاید به همین دلیل است که صدای پیرمرد، بیش از بیست سال پس از شهادت پسر، هنوز لرزشی از سوگ و افتخار دارد؛ او نه فقط فرزندی را از دست داده که معلمی را که خانهاش را به خانهای با چراغ روشن تبدیل کرده بود.
مدرسه و دیپلم در روزهای انقلاب
سیروس دوران ابتدایی را در همان محله خزانه، در مدرسه دولتی فلاح خزانه گذراند. پدر، صحنه روز اول مدرسه را با جزئیاتی زنده تعریف میکند: خودش دست پسرش را گرفت و به مدرسه برد؛ سیروس در آن روزِ اول کمی ناراحت بود، اما — به تعبیر پدر — گریه نکرد. همان آرامش کودکانهای که بعدها در میدانهای سختتر هم همراهش ماند، از همان روز اول دبستان نمایان شد.
درسخواندن برایش سخت نبود؛ وضعیت درسیاش خوب بود و به گواه پدر، هرگز تجدید نیاورد. اما آنچه شخصیت او را کامل میکرد، رفتاری بود که با اهل محل داشت. سیروس، بهعنوان نوجوانی بلندقامت و خوشاخلاق، دستِ هر کسی را که بار سنگینی به سر کوچه رسانده بود، میگرفت و تا درِ خانه همراهش میشد؛ مشکلات کوچک و بزرگ اهل محل را حل میکرد؛ گاهی برای همسایهها نفت و گاز میخرید و به خانههایشان میرساند. در محلهای که نانآورانش همه روز بیرون بودند، پسری مثل سیروس، مثل عضوی از همه خانهها بود.
نوجوانی او با سالهای اوج انقلاب اسلامی گره خورد. او دیپلم خود را در رشته علوم تجربی، از دبیرستان مصطفی خمینی (بعثت) گرفت؛ دبیرستانی که نامش با انقلاب گره خورده بود و فضای آن سالها — راهپیماییها، اعلامیهها و هیجان روزهای منتهی به پیروزی — در آن جاری بود. سیروس با همان نسلی درس میخواند که در کوچه و خیابان، سرنوشت کشور را رقم میزد.
خانه سیروس هم از این موج بینصیب نبود. پدر از جمعشدن دوستان خوب او در خانه و درسخواندن دستهجمعی میگوید؛ از جمله دوستی که همکلاس و همراهش بود و با همان سطح درسی، با هم دیپلم گرفتند. فضای خانه، ساده و پرمحبت بود: پدری که کار میکرد، مادری که خانه را میدوخت، و پسری که هم درس میخواند و هم دست هر کسی را که گرفت، نجات میداد.
انقلاب و راهپیماییها
سیروس نوجوانی بیش نبود که به خیابانهای راهپیمایی پیوست. در آن روزها، خزانهفلاح مثل سایر محلههای جنوب تهران، هر بار که صدای راهپیمایی بلند میشد، مرد و زن و نوجوانش را به خیابان میریخت. سیروس هم مثل همسالانش، شعار میداد، راه میرفت و با بدن خودش، نه فقط با عکس و اعلامیه، در انقلاب سهم میگرفت.
خاطرهای که پدر با جزئیاتی تکاندهنده تعریف میکند، از روز ورود امام خمینی به ایران است؛ روزی که شهر از ازدحام میترکید. پدر میگوید سیروس را از خزانهفلاح به سمت میدان آزادی بردند؛ جمعیت آنقدر متراکم بود که نگران لهشدن او زیر پاها بودند. در آن فشار، برای اینکه پسر از میان آن موج انسانی جان سالم به در بَرد، او را سوار یکی از کامیونهای بنز خاور کردند؛ تا از بالای آن، هم بتواند خودش را نجات دهد و هم نگاهش به لحظه ورود امام نزدیکتر باشد. تصویر نوجوانی که روی کابین کامیون ایستاده و از دور به فرودگاه و مسیر استقبال نگاه میکند، تصویری است که پدر، بیش از هر چیز دیگر از آن روزها به یاد دارد.
اما انقلاب، از همه همنسلان سیروس قربانی نگرفت که نگرفته باشد. در همان محله، در خانهای روبهروی خانه آنها در ناحیه کارون، پسری به نام سعید بیگی زندگی میکرد؛ صمیمیترین دوست سیروس. سعید پیش از او، در همان روزهای ابتدایی جنگ، به شهادت رسید. شهادت دوست صمیمی، بر نگاه سیروس به جبهه اثر گذاشت؛ بهطوری که بعدها، وقتی خودش به جبهه رفت، دیگر نه از ترس میگفت و نه از تکلیف؛ میگفت باید بروم، همانجایی که دوستم رفت. پیوند دو دوست، در بهشت زهرا ادامه پیدا کرد؛ جایی که هر دو، هر یک در قطعهای، به خاک سپرده شدند و محله خزانه، دو پسرش را در یک جنگ داد.
از کنکور تا کلاهخود: خدمت سربازی و اعزام داوطلبانه
پس از گرفتن دیپلم تجربی، سیروس وارد مرحلهای شد که برای نوجوانهای آن روزگار، مسیر آینده بود: کنکور. او در آزمون سراسری شرکت کرد و حتی در امتحانات دانشگاه هم حاضر شد؛ راهی که در آن روزها برای پسر خانوادهای متوسط، مسیر اصلی پیشرفت به شمار میرفت. اما تابستان ۱۳۵۹ و آغاز جنگ، همه محاسبهها را به هم ریخت. با فرمان امام خمینی مبنی بر اعزام سربازان، سیروس تصمیم گرفت دانشگاه را رها کند و به خدمت برود.
خانواده او را تشویق به ماندن نکرد، اما مانع هم نشد. پدر میگوید فقط گفتند: «خدا پشت و پناهت.» همان جملهای که از یک پدر برای پسرش در راه جبهه، بلندتر از هزار توصیه و نصیحت است.
مسیر خدمت سیروس را به نقاط مختلف کشور برد. نخست به آموزشگاه لشکرک ۰۶ در شمال تهران رفت؛ همان جایی که سربازهای تازهوارد، پایههای اولیه نظامی را یاد میگرفتند. سپس به شیراز اعزام شد تا دوره درجهداری را بگذراند؛ دورهای که در پایان آن، درجه گروهبان دومی گرفت. از شیراز به لشکر ۷۷ خراسان در مشهد رفت و از آنجا به بیرجند؛ جایی که چند دوره بهعنوان مربی، سربازهای جدید را آموزش میداد. در همین دورهها بود که مهارتش در کار با ادوات، بهویژه جیپهای حامل توپ ۱۰۶ میلیمتری، شکل گرفت؛ توپی که در جبهههای غرب و جنوب، یکی از ابزارهای مهم مقابله با زرهی دشمن بود.
اما سیروس برای مربیگری و کلاسهای امن پشت جبهه نماند. داوطلب شد که به خط مقدم برود. پدر تعریف میکند که او همیشه به خانواده میگفت «من پشت خطم»؛ اما به بقیه — همسربازها و اهل محل — صادقانه میگفت که در اول خط است. این تفاوت، نوعی مراقبت پسرانه بود: نمیخواست دل پدر و مادر را نگران کند، ولی هم نمیخواست دروغی به همرزمانش بگوید. به همین دلیل، ردّی که در میان اهالی محل از او باقی ماند، تصویر جوانی است که در خط مقدم میجنگید، نه در پشت جبهه درس میداد.
آخرین اعزام و سی و یک روز مانده به پایان خدمت
پدر از آخرین اعزام پسر به جبهه، خاطرهای میگوید که رنگی از شأنهای مرگ و زندگی دارد. میگوید در آخرین باری که سیروس قصد رفتن به جبهه داشت، حدود یک ساعت و نیم، بیوقفه در راهروی خانه راه رفت؛ قدم میزد و قدم میزد و با هیچکس حرف نمیزد. پدر میگوید انگار بر او وحی شده بود؛ انگار میدانست که این بار، دیگر برنمیگردد. اما چیزی نگفت؛ نه از پدر پرسید و نه به مادر گفت. همانطور که همیشه، راز خودش را در سکوت آرامش نگه داشت و رفت.
در آن روزهای آخر، سیروس چند سرباز زیردست داشت؛ سربازانی که در هنگ توپخانه، او را فرمانده خودشان میدانستند. با خانواده، رابطهاش مثل همیشه محبتآمیز بود: نامه مینوشت، گاهی تلفنی حال میپرسید و در نامههایش همیشه یک جمله تکرار میشد: «حال خوبه، ما خوبیم.» سهچهار بار هم مرخصی آمد، اما از جبهه هیچ حرفی نمیزد؛ نه از خاکریز میگفت، نه از توپ و نه از دوستانی که جا مانده بودند. پدر میگوید در آن مرخصیها، سیروس مثل آدمی بود که میداند باید برود؛ فقط منتظر بود روز آخر مرخصی تمام شود.
سیروس در تیرماه ۱۳۶۷، تنها ۳۱ روز به پایان خدمت سربازیاش مانده بود. همان روزها بود که سازمان مجاهدین خلق (منافقین)، پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸، از جبهههای غرب حمله گستردهای را آغاز کرد؛ عملیاتی که بعدها «مرصاد» نام گرفت. در آن آشفتگی، که پدر آن را با تلخی تعریف میکند — «سران لشکرها مثل چوپانِ گمشده، گله را رها کردند» — سیروس در اول خط بود. به گفته سربازان زیردستش که بعدها ماجر را برای پدر تعریف کردند، او سربازانش را به پشت خاکریز فرستاد و خودش، تنها، در جای خود ایستاد؛ تا آخرین فشنگ مهماتش را انداخت و در همان حال، غافلگیر شد و شهید شد.
سربازانش، حدود یک ماه و بیست روز بعد، با پرسوجو آدرس خانه را پیدا کردند و آمدند. برای پدر و مادر، این دیدار هم تلخترین خبر عمرشان بود و هم افتخارآمیزترین: پسرشان، درست همانطور که میخواست، اول خط ایستاده بود و تا آخرین لحظه، جا خالی نکرده بود.
از مفقودالاثری تا پزشکی قانونی
خانواده، خبری از سیروس نداشت. پدر با یکی از آشنایان ارتشی — استواری که جناق خود را داشت — با یک ماشین بنز سهنفره راهی اندیمشک شد؛ یکی از محلهای اصلی اعزام نیرو به جبهههای غرب. یک شب آنجا ماندند، عکس سیروس را به همه نشان دادند؛ ارتشیها او را تا پاسگاه اول و دوم و حتی داخل خط بردند، اما چیزی نیافتند. پاسخ رسمی، یک کلمه بود: «مفقودالاثر.»
شش ماه، خانواده در امانت به خدا زندگی کرد. گاهی میپرسیدند شاید اسیر شده؛ شاید زنده باشد. اما سربازی که همسایهشان بود و در جبهه حضور داشت، جملهای میگفت که تنها راهحل ممکن بود: «او اول خط بود، خودش مقاومت کرد، حتماً شهید شد.»
نقطه چرخش ماجرا، همین سرباز همسایه بود؛ سربازی که در پزشکی قانونی تهران کار میکرد. او هر پنجشنبه به اداره نمیرفت؛ به کانتینرهای شهدا سر میزد و پیکرها را یکییکی جستوجو میکرد. و سرانجام، در کانتینر شهیدان کرمانشاه، پیکر سیروس را پیدا کرد و خبر داد. پدر میگوید تکان این خبر، او را دچار لرزش و سکته کرد؛ نه چون خبر بد بود، بلکه چون شش ماه انتظار، یکباره به تصویری ملموس بدل شد.
در ۱۶ آذر ۱۳۶۷، پیکر به تهران آورده شد. پدر و خانواده با همان سرباز به پزشکی قانونی رفتند و در کانتینر را باز کردند: بدن، پس از شش ماه، سالم اما مومیاییوار خشکشده بود؛ حتی اثر زخم گلوله هم مشخص نبود. خانواده برای شستشو همراهی نکردند؛ به تعبیر پدر، میخواستند همانگونه که بود، برسد؛ بدون هیچ دستکاری اضافی. آن پیکر خشکشده، برای خانواده سندی بود بر آنچه سربازان زیردستش تعریف کرده بودند: پدری که ایستاده بود و رفتنی نداشت.
تشییع و آرامگاه در قطعه ۴۰ بهشت زهرا
پیکر سیروس به خانه آورده شد؛ همان خانهای که سیروس در آن بزرگ شده بود. فردای آن روز، فامیل جمع شدند و خانهای که سالها انتظار کشیده بود، میزبان مهمانیای بود که هیچکس دلش نمیخواست برگزار شود، اما همه از آمدنش غرور داشتند.
تشییع او بسیار پرشور برگزار شد. اهل محل، دوستان قدیمی، همکلاسیهای دبیرستان مصطفی خمینی و اهالی خزانهفلاح، همراه خانواده، پیکر او را مشایعت کردند. برای محلهای که سیروس را بهعنوان پسر خودش میشناخت — پسری که بارها بارِ مردم را تا در خانه برده بود — این تشییع، نه یک مراسم رسمی، بلکه بدهبستانی محلهای به پسر خودش بود.
سیروس در بهشت زهرا، قطعه ۴۰، به خاک سپرده شد؛ قطعهای که میزبان شهدای سالهای پایانی جنگ است. او از آخرین شهدای جنگ تحمیلی به شمار میآید؛ در سالی که با پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و حمله منافقین، جنگ را با خونی تلختر از هر زمان دیگر پایان داد. ۳۱ روز مانده به پایان خدمتش، او همانجا ایستاد که قرار بود؛ در خاکریز، نه پشت آن.
پدر میگوید برایشان خاطرهانگیز بود که قبر سیروس، نزدیک قبر دوست صمیمیاش سعید بیگی است؛ دوستی که از کوچههای کارون با هم شروع شده بود و در قطعه ۴۰ بهشت زهرا ادامه پیدا کرد. بهشت زهرا، این دو رفاقت را به هم دوخت؛ همانطور که انقلاب، زندگی آنها را به هم گره زده بود.
میراث یک پدر و یک پسر
روایت زندگی سیروس نجم، تنها تاریخ یک شهید نیست؛ روایت یک دوره است. نسلی که در محلههایی مثل خزانهفلاح بزرگ شد، در مدارس دولتی درس خواند، در راهپیماییهای انقلاب حاضر بود و با شروع جنگ، مسیر زندگیاش را یکشبه عوض کرد. سیروس از همان نسلی است که نه با شعار، که با تصمیم، سهم خود را پرداخت: دانشگاه را رها کرد، رفت، در آموزشگاههای لشکرک و شیراز و مشهد و بیرجند آموزش دید، داوطلبانه به خط مقدم رفت و در ۳۱ روزِ مانده به پایان خدمتش، در عملیات مرصاد جان باخت.
گفتوگو از اباذری